دوست خوب
همينجوري روي صندلي نشستم و دارم فكر ميكنم.
يك دفعه با خنده روي صندلي جابهجا ميشم.
ميگه: چي شد؟!
ميگم: موضوع انشا موضوع امشبم رو پيدا كردم.
ميگه: چي؟!
ميگم: دوست خوب!
...
همينجور در مورد اتفاقات چند وقت اخير فكر ميكردم. همه كسايي كه وارد اين بازي شدند، رو كنار هم گذاشتم و بعد اونها رو به دو دسته تقسيم كردم.
هر كس به نحوي كه در توانش بود همراهي كرد، منتها نوع همراهي ها فرق ميكرد.
1 دسته فقط شروع كردند اميد دادن و هل دادن، بدون اينكه به نتيجه كارشون فكر كنند. ...
1 دسته ديگه فقط قصد آروم كردن رو داشتند و همه رو به صبر كردن فرا ميخوندند. ...
از اونجا كه برنامه دسته اول، پر از شور و هيجان و برنامههاي اميد بخش بود، برنامههاشون خيلي بيشتر مورد توجه قرار گرفت. اينقدر هل دادند و هل دادند تا طرف رو وارد يك حلقه بسته كردند. حلقهاي كه ديگه به اين راحتي راه خروج نداره. همراهها يكم دير به اين نتيجه رسيدند كه اين كارشون فايده نداره و وقتي دست از هل دادن برداشتند كه ديگه دير شده بود.
شتاب اوليه اينقدر زياد بود كه بدون اينكه كسي هل بده. خودش شروع به چرخيدن ميكرد. كارها و برنامههايي كه توي اين مدت انجام داده بود، خودش باعث حركت اون به جلو ميشد. ...
...
ياد آدمهايي ميافتم كه خودشون رو بخواب زدند.
دور بريهاشون كتكش هم بزنند، بيدار نميشه، مگر اينكه خودش بخواد.
ياد شعري كه توي يكي از كتابهاي راهنمايي بود ميافتم.
...
...
با همه خستگي كه ديروز داشتم، نيم ساعتي با هاش صحبت كردم. براش عجيب بود كه چرا من اينجوري برق از 3 فاز كلهام پريده.
خيلي بر اين نكته تاكيد داشت كه تغييري نكرده و ...
كلي با هم صحبت كرديم. از همون اول كه صحبتمون شروع شد، به نظرم رسيد كه تغيير كرده. منتها 1 روز فكر كردم تا به اين نتيجه رسيدم كه چه تغييري رو در اون ديدم.
نوري كه تو چشماش بود، عوض شده بود. هنوز نميدونم كه معني و مفهومش چي هست. ولي به زودي ميفهمم. :)
به نظرم او تغيير كرده :)
ديشب بعد از مدتها، اومدي تو خوابم. خيلي خوشحال بودي و ميخنديدي
با يكي،2 تا از بچهها رفته بوديم سينما، تو بغل دست من نشسته بودي.
... :)
جمعه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۲
پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۲
هدف، وسيله رو توجيه ميكند؟!
امشب يك سري از اسراي حزبالله لبنان، توسط اسرائيل آزاد شدند. به همين مناسبت، توي بيروت يك برنامه استقبال از اونها راه انداخته بودند.
تلويزيون ما، از طريق 2 تا كانال تلويزيوني (شبكه 1 و شبكه 3) اين مراسم استقبال رو به طور كامل براي ما پخش ميكرد.
حالا فكرش رو بكنيد، در حاليكه امشب مثلا شب عزاداري بود، و از بقيه كانالهاي برنامه عزاداري و سينه زني پخش ميشد. اين كانال ها آهنگ تند پخش ميكردند. و تازه بعدش هم يك كنسرت بزرگ رو نشون دادند.
توي اين كنسرت براي اولين بار من آلات موسيقي رو ديدم. (خدا من رو ببخشه)
انواع ويولون، ويلون سلش، و جاز و ... رو نشون دادند، اونهم شب وفات.
بعدش هم نزديك نيم ساعت برنامه عربي پخش كردند. تازه اواخر سخنراني بود. كه يك نفر بعنوان مترجم شروع به ترجمه همزمان كرد.
پيش خودم ميگم، اينها براي تامين شدن هدفشون، حاضرند همه اصولشون رو زير پا بگذارند.
امشب يك سري از اسراي حزبالله لبنان، توسط اسرائيل آزاد شدند. به همين مناسبت، توي بيروت يك برنامه استقبال از اونها راه انداخته بودند.
تلويزيون ما، از طريق 2 تا كانال تلويزيوني (شبكه 1 و شبكه 3) اين مراسم استقبال رو به طور كامل براي ما پخش ميكرد.
حالا فكرش رو بكنيد، در حاليكه امشب مثلا شب عزاداري بود، و از بقيه كانالهاي برنامه عزاداري و سينه زني پخش ميشد. اين كانال ها آهنگ تند پخش ميكردند. و تازه بعدش هم يك كنسرت بزرگ رو نشون دادند.
توي اين كنسرت براي اولين بار من آلات موسيقي رو ديدم. (خدا من رو ببخشه)
انواع ويولون، ويلون سلش، و جاز و ... رو نشون دادند، اونهم شب وفات.
بعدش هم نزديك نيم ساعت برنامه عربي پخش كردند. تازه اواخر سخنراني بود. كه يك نفر بعنوان مترجم شروع به ترجمه همزمان كرد.
پيش خودم ميگم، اينها براي تامين شدن هدفشون، حاضرند همه اصولشون رو زير پا بگذارند.
چهارشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۲
امروز وقتي با تو صحبت كردم، خيلي خيلي حالم گرفته شد.
اصلا انتظار نداشتم كه يك نفر كه هميشه به طور بالقوه توانايي بالا رفتن از ديوار راست رو داره و هميشه سراپا انرژي و هيجان هست، اينجوري تو ذوقش خورده باشه.
پيش خودم ميگم.
هميشه خراب كردن، خيلي راحتتر از ساختن هست.
انتقاد كردن، خيلي راحتتر از عمل كردن هست.
نا اميد كردن خيلي آسونه، ولي اميدوار كردن كار سخت و مشكل.
...
وقتي گفتي، احساس ميكنم، اگر كمك بكنيم، انگار كه به ميهنمون خيانت كرديم. برق از 3 فاز كلهام پريد.
خلاصه تا شب حالم گرفته بود. و اين حال گرفته من، روي دور و بري هام هم اثر گذاشته بود. بنده خدا، اونهايي كه امروز من رو تحمل كردند.
امروز از صبح هي برام Sms مياومد. نميدونم چه خبر شده بود. كه همه امروز ياد من كرده بودند.
تو بعضي از ساعتها، اينقدر تعداد Sms ها زيادبود كه وسط جواب دادن يك Sms، يك Sms ديگه مياومد. و همه يادداشتهاي من رو به هم ميريخت.
به خاطر همين قضيه، كلا جواب دادن به Smsها رو بيخيال شدم. (باور كنيد تا آخر شب عذاب وجدان داشتم، كه چرا، به بعضيها يك جواب كوتاه هم ندادم. قول ميدم كه ديگه از اينكارها نكنم. :) )
حدود ساعت 9:20 شب، با يكي از دوستام نشسته بودم. همش در مورد موضوعات و خاطرات ناراحت كننده صحبت ميكرديم. يك دفعه گفتم، ول كن ديگه بيا سعي كنيم، در مورد موضوعات خوب صحبت كنيم. و فكرهاي خوب بكنيم.
داشتيم در مورد موضوعات خوب و اميدبخش صحبت ميكرديم، كه از اون طرف سالن، صداي جيغ يكي از بچهها و دست زدن چندتاي ديگهاشون اومد. :) (بعدا فهميديم كه اون رفيقمون كه جيغ زد، برنده يك دستگاه كامپيوتر شده. :)) )
درست قبل از اينكه اين اتفاق بيافته.
1- از ذهنام گذشت كه اگر امشب كسي توي اين مسابقه شركت كنه شانس زيادي داره.
2- درست قبل از اين اتفاق، در مورد انرژي مثبت و منفي كه ذهن آدم ميتونه، روي اتفاقات دور بر مون داشته باشه، صحبت ميكرديم.
خلاصه اينكه آخر شب خيلي خوبي داشتم. :) و با خنده و شادي به خونه رفتم. :)
پ.ن.
1- يكي از اونها كه تا هفته پيش خيلي ناراحت و پكر بود. ظاهرا، امروز خيلي شاد بود. فقط 5 تا SMS از اين دوستم داشتم.:)
2- تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود.
3- در مورد اون ياد داشتي كه نقطه چين كردم.
راستش، اونچه رو كه نوشتم، براي خودم خيلي خوب هست. چون به هر حال يك قسمت از ذهنيات خود من رو نشون ميده. كه دوست درام اونهارو براي خودم ثبت كنم. من تا حالا، خيلي درباره موضوعاتي مثل عشق فكر نكرده بودم.
براي اينكه بتونم شناخت بهتري پيدا كنم، يك مدت در مورد اين موضوع فكر كردم.
اين خود سانسوري هم، براي خودم نيست. بيشتر به خاطر ديگران هست. كه ممكنه در اين موقعيتي كه دارند برداشت درستي از موضوع نكنند. و من با صحبتهام، اونها رو به اشتباه بندازم. :)
اصلا انتظار نداشتم كه يك نفر كه هميشه به طور بالقوه توانايي بالا رفتن از ديوار راست رو داره و هميشه سراپا انرژي و هيجان هست، اينجوري تو ذوقش خورده باشه.
پيش خودم ميگم.
هميشه خراب كردن، خيلي راحتتر از ساختن هست.
انتقاد كردن، خيلي راحتتر از عمل كردن هست.
نا اميد كردن خيلي آسونه، ولي اميدوار كردن كار سخت و مشكل.
...
وقتي گفتي، احساس ميكنم، اگر كمك بكنيم، انگار كه به ميهنمون خيانت كرديم. برق از 3 فاز كلهام پريد.
خلاصه تا شب حالم گرفته بود. و اين حال گرفته من، روي دور و بري هام هم اثر گذاشته بود. بنده خدا، اونهايي كه امروز من رو تحمل كردند.
امروز از صبح هي برام Sms مياومد. نميدونم چه خبر شده بود. كه همه امروز ياد من كرده بودند.
تو بعضي از ساعتها، اينقدر تعداد Sms ها زيادبود كه وسط جواب دادن يك Sms، يك Sms ديگه مياومد. و همه يادداشتهاي من رو به هم ميريخت.
به خاطر همين قضيه، كلا جواب دادن به Smsها رو بيخيال شدم. (باور كنيد تا آخر شب عذاب وجدان داشتم، كه چرا، به بعضيها يك جواب كوتاه هم ندادم. قول ميدم كه ديگه از اينكارها نكنم. :) )
حدود ساعت 9:20 شب، با يكي از دوستام نشسته بودم. همش در مورد موضوعات و خاطرات ناراحت كننده صحبت ميكرديم. يك دفعه گفتم، ول كن ديگه بيا سعي كنيم، در مورد موضوعات خوب صحبت كنيم. و فكرهاي خوب بكنيم.
داشتيم در مورد موضوعات خوب و اميدبخش صحبت ميكرديم، كه از اون طرف سالن، صداي جيغ يكي از بچهها و دست زدن چندتاي ديگهاشون اومد. :) (بعدا فهميديم كه اون رفيقمون كه جيغ زد، برنده يك دستگاه كامپيوتر شده. :)) )
درست قبل از اينكه اين اتفاق بيافته.
1- از ذهنام گذشت كه اگر امشب كسي توي اين مسابقه شركت كنه شانس زيادي داره.
2- درست قبل از اين اتفاق، در مورد انرژي مثبت و منفي كه ذهن آدم ميتونه، روي اتفاقات دور بر مون داشته باشه، صحبت ميكرديم.
خلاصه اينكه آخر شب خيلي خوبي داشتم. :) و با خنده و شادي به خونه رفتم. :)
پ.ن.
1- يكي از اونها كه تا هفته پيش خيلي ناراحت و پكر بود. ظاهرا، امروز خيلي شاد بود. فقط 5 تا SMS از اين دوستم داشتم.:)
2- تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود.
3- در مورد اون ياد داشتي كه نقطه چين كردم.
راستش، اونچه رو كه نوشتم، براي خودم خيلي خوب هست. چون به هر حال يك قسمت از ذهنيات خود من رو نشون ميده. كه دوست درام اونهارو براي خودم ثبت كنم. من تا حالا، خيلي درباره موضوعاتي مثل عشق فكر نكرده بودم.
براي اينكه بتونم شناخت بهتري پيدا كنم، يك مدت در مورد اين موضوع فكر كردم.
اين خود سانسوري هم، براي خودم نيست. بيشتر به خاطر ديگران هست. كه ممكنه در اين موقعيتي كه دارند برداشت درستي از موضوع نكنند. و من با صحبتهام، اونها رو به اشتباه بندازم. :)
سهشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۲
چند روز بود كه اصلا حس و حال نوشتن نداشتم.
نميدونستم خوبم يا بد.
يك حالت كاملا سو سو .
تو اين چند روز كلي اتفاق خوب و بد افتاد كه ميخواستم در مورد هركدومش يك خروار يادداشت بگذارم.
تو اين چند وقت، هر شب صفحه بلاگر رو باز ميكردم. و يك مدت به اون نگاه ميكردم. و بعد ميبستم.
الان كه دارم مينويسم. به خودم ميگم، شايد بخاطر اين باشه كه صورت مسئله رو پاك كردم.
تقريبا 5-6 روزي هست كه يك يادداشت نوشته بودم، ولي اصلا حس پابليش كردنش رو نداشتم. اونم رفت جز اون دسته از يادداشتهايي كه بالاخره يك روز، يك جايي پابليش ميكنمش. ولي فعلا ...
امشب كه دارم مينويسم، اولش اومدم، يادداشت قبلي رو پاك كردم و جاش 3 نقطه گذاشتم. بعد كه خيالم راحت شد، صورت مسئله پاك شده، با خيال راحت اومدم اينجا يادداشت گذاشتم.
حالا كه صورت مسئله رو پاك كردم، بهتره از هفته پيش شروع كنم.
اول از همه اواخر هفته پيش، يك كيف پول خوشگل هديه گرفتم. شايد باورتون نشه، ولي تا حالا، من هيچ وقت از كيف پول استفاده نكردم. روز بعدش، وقتي پسر عموم من رو با كيف پول ديد. كلي به من خنديد. كه بالاخره يك نفر پيدا شد كه تو رو، توي راه بياره. و بعد هم گفت:عجب دوست باهوشي داشتي كه همچين هديهاي براي تو گرفته. :) و باز كلي خنديد.
فعلا در مرحله آموزش استفاده از كيف پول هستم. را به را، كيف پولم رو جا ميگذارم. (اكثرا توي ماشين جا ميگذارم.) خلاصه دارم به كيف پولم عادت ميكنم.
براي 5 شنبه ميخواستم كلي ياد داشت بنويسم. حالا شايد بعدا بنويسم. (نميدونم چرا امشب اين همه وعده سر خرمن ميدم.)
ميخواستم خاطراتم رو از آخر ديماه 73 (روزي كه مهندس بازرگان رو از اروپا آوردند و جريان شستشو و تشيع جنازه.)
ديماه سال 76 (حمله گروه كاوه به سالگرد مهندس بازرگان)
و ديماه امسال رو بنويسم. (كه فعلا ...)
5 شنبه غروب، هر چي ديماهي بوديم جمع شديم و قال قضيه تولد و تولد بازي رو كنديم.
فكرش رو بكنيد. روي ميزها پر كادو شده بود، اينقدر كه به سختي جا پيدا ميشد تا ليوانهامون رو بگذاريم.
آخرش هم، هر كسي بايد مراقب ميبود كه اشتباهي كادو ديگري رو برنداره.
اونشب همهجور كادويي گرفتم. يك نوار خيلي باحال گرفتم، كه خيلي خوشم اومد. يك قهوه خوري گرفتم، كه مادرم با خنده به من گفت كه اين رو كي به تو داده. و ... (وقتي گفتم كه ما در مقابل چنته و بهبه و آفتابه و ... گرفتيم. توجيه شد :) )
يك تولد غير منتظره ديگه هم، براي يكي ديگه گرفتيم. و ...
و اما در اين هفته اخير، 3-4 يا 5-6 تا رفيق داشتيم كه هر كدوم به نحوي كشتيهاشون غرق شده بود. از همه باحالتر 4 شنبه بود كه خودم خسته و مونده، رفتم يكي از دوستام رو ببينم كه حالم بهتر بشه، كه ديدم اينقدر حال دوستم خرابه كه نگو و نپرس. تا حالا اين ريختي نديده بودمش. ديگه 1 ساعت براش صحبت كردم و خنديدم. بعد هم رفتم سر كلاسم.
به خودم ميگم ... :))
جمعه، يكي از دوستام برام فال قهوه گرفت. ... (من كه هنوز دستم نيامده كه چطور اين چيزها رو ميگه)
ميگه: زندگيت لايه لايه هست، كه لايههاي مختلفش كاملا با هم فرق ميكنه.
ميگه: من وسط يك عمارت روشن هستم كه دور و برش پر از سياهي هست.
ميگه: يك سر گوسفند و يك سر شير كه رو سر هر كدوم يك تاج هست، ميبينم.
ميگه: ااا چقدر دوست داري، منتها چرا باز تنها اون وسط نشستي.
ميگه: يك نقشههايي كشيدي ولي هيچ كس نميدونه اون نقشهها چي هست.
ميگه:....
و ...
ميگه: فالت عجيبه،
شب موقع خداحافظي ميگه، آدم عجيبي هستي. نميشه حدس زد كه چي تو فكرت هست.
ميزنم زير خنده، كف دستم رو به اون نشون ميدم. و ميگم هر وقت تونستي خطوط كف دست من رو بخوني. اونوقت ميتوني بفهمي كه چي كار ميخوام بكنم. :)
...
اين خلاصه فالم بود. خودم از خيلي چيزهاش سر در نياآوردم. اگر كسي در اين زمينه تخصص داره، به من هم بگه كه چه خبره. :)
پ.ن.
1- آخيش، داشتم خفه ميشدم. بالاخره نفسم در اومد. :)
2- ارتباطم، با يكي ديگه از دوستام هم ممكنه قطع بشه. از قبل ميدونستم. ولي خب به هر حال هر كاري هزينهاي داره. اگر اين اتفاق بيافته، تقريبا دومين دوستي هست كه توي اين راه هزينه شده!!! ....
نميدونستم خوبم يا بد.
يك حالت كاملا سو سو .
تو اين چند روز كلي اتفاق خوب و بد افتاد كه ميخواستم در مورد هركدومش يك خروار يادداشت بگذارم.
تو اين چند وقت، هر شب صفحه بلاگر رو باز ميكردم. و يك مدت به اون نگاه ميكردم. و بعد ميبستم.
الان كه دارم مينويسم. به خودم ميگم، شايد بخاطر اين باشه كه صورت مسئله رو پاك كردم.
تقريبا 5-6 روزي هست كه يك يادداشت نوشته بودم، ولي اصلا حس پابليش كردنش رو نداشتم. اونم رفت جز اون دسته از يادداشتهايي كه بالاخره يك روز، يك جايي پابليش ميكنمش. ولي فعلا ...
امشب كه دارم مينويسم، اولش اومدم، يادداشت قبلي رو پاك كردم و جاش 3 نقطه گذاشتم. بعد كه خيالم راحت شد، صورت مسئله پاك شده، با خيال راحت اومدم اينجا يادداشت گذاشتم.
حالا كه صورت مسئله رو پاك كردم، بهتره از هفته پيش شروع كنم.
اول از همه اواخر هفته پيش، يك كيف پول خوشگل هديه گرفتم. شايد باورتون نشه، ولي تا حالا، من هيچ وقت از كيف پول استفاده نكردم. روز بعدش، وقتي پسر عموم من رو با كيف پول ديد. كلي به من خنديد. كه بالاخره يك نفر پيدا شد كه تو رو، توي راه بياره. و بعد هم گفت:عجب دوست باهوشي داشتي كه همچين هديهاي براي تو گرفته. :) و باز كلي خنديد.
فعلا در مرحله آموزش استفاده از كيف پول هستم. را به را، كيف پولم رو جا ميگذارم. (اكثرا توي ماشين جا ميگذارم.) خلاصه دارم به كيف پولم عادت ميكنم.
براي 5 شنبه ميخواستم كلي ياد داشت بنويسم. حالا شايد بعدا بنويسم. (نميدونم چرا امشب اين همه وعده سر خرمن ميدم.)
ميخواستم خاطراتم رو از آخر ديماه 73 (روزي كه مهندس بازرگان رو از اروپا آوردند و جريان شستشو و تشيع جنازه.)
ديماه سال 76 (حمله گروه كاوه به سالگرد مهندس بازرگان)
و ديماه امسال رو بنويسم. (كه فعلا ...)
5 شنبه غروب، هر چي ديماهي بوديم جمع شديم و قال قضيه تولد و تولد بازي رو كنديم.
فكرش رو بكنيد. روي ميزها پر كادو شده بود، اينقدر كه به سختي جا پيدا ميشد تا ليوانهامون رو بگذاريم.
آخرش هم، هر كسي بايد مراقب ميبود كه اشتباهي كادو ديگري رو برنداره.
اونشب همهجور كادويي گرفتم. يك نوار خيلي باحال گرفتم، كه خيلي خوشم اومد. يك قهوه خوري گرفتم، كه مادرم با خنده به من گفت كه اين رو كي به تو داده. و ... (وقتي گفتم كه ما در مقابل چنته و بهبه و آفتابه و ... گرفتيم. توجيه شد :) )
يك تولد غير منتظره ديگه هم، براي يكي ديگه گرفتيم. و ...
و اما در اين هفته اخير، 3-4 يا 5-6 تا رفيق داشتيم كه هر كدوم به نحوي كشتيهاشون غرق شده بود. از همه باحالتر 4 شنبه بود كه خودم خسته و مونده، رفتم يكي از دوستام رو ببينم كه حالم بهتر بشه، كه ديدم اينقدر حال دوستم خرابه كه نگو و نپرس. تا حالا اين ريختي نديده بودمش. ديگه 1 ساعت براش صحبت كردم و خنديدم. بعد هم رفتم سر كلاسم.
به خودم ميگم ... :))
جمعه، يكي از دوستام برام فال قهوه گرفت. ... (من كه هنوز دستم نيامده كه چطور اين چيزها رو ميگه)
ميگه: زندگيت لايه لايه هست، كه لايههاي مختلفش كاملا با هم فرق ميكنه.
ميگه: من وسط يك عمارت روشن هستم كه دور و برش پر از سياهي هست.
ميگه: يك سر گوسفند و يك سر شير كه رو سر هر كدوم يك تاج هست، ميبينم.
ميگه: ااا چقدر دوست داري، منتها چرا باز تنها اون وسط نشستي.
ميگه: يك نقشههايي كشيدي ولي هيچ كس نميدونه اون نقشهها چي هست.
ميگه:....
و ...
ميگه: فالت عجيبه،
شب موقع خداحافظي ميگه، آدم عجيبي هستي. نميشه حدس زد كه چي تو فكرت هست.
ميزنم زير خنده، كف دستم رو به اون نشون ميدم. و ميگم هر وقت تونستي خطوط كف دست من رو بخوني. اونوقت ميتوني بفهمي كه چي كار ميخوام بكنم. :)
...
اين خلاصه فالم بود. خودم از خيلي چيزهاش سر در نياآوردم. اگر كسي در اين زمينه تخصص داره، به من هم بگه كه چه خبره. :)
پ.ن.
1- آخيش، داشتم خفه ميشدم. بالاخره نفسم در اومد. :)
2- ارتباطم، با يكي ديگه از دوستام هم ممكنه قطع بشه. از قبل ميدونستم. ولي خب به هر حال هر كاري هزينهاي داره. اگر اين اتفاق بيافته، تقريبا دومين دوستي هست كه توي اين راه هزينه شده!!! ....
چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۲
جمعه خواب ديدم كه ميرم خونهاشون، و اونجا ازش خداحافظي ميكنم. تا وقتي كه نرفته بودم، خونشون باورم نميشد. ...
يكي از دوستام لطف كرد و من رو همراهي كرد، راستش تنهايي روم نميشد كه برم ديدنش.
2 تايي رفتيم و براي آخرين بار قبل از رفتنش، ديديمش. خيلي خوب بود.
پيش خودم ميگم يكي ديگه از دوستام هم رفت.
قبلاها وقتي براي خداحافظي پيش دوستام ميرفتم، بغض ميكردم. كلي بايد تلاش ميكردم، تا گريهام در نياد. ولي اين دفعه مشكلي پيش نيومد. فكر كنم ديگه دارم عادت ميكنم.
مثل بقيه، يكسري آرزوي خوب براش كردم. و در آخر هم آرزو كردم كه بازم يك روز بتونيم دور هم جمع بشيم و تو كارهاش موفق باشه.
به اون گفتم: كه هيچ وقت ايران رو فراموش نكنه. كارهاش رو جوري انجام بده، كه اگر يك روز، به وجودش احتياج بود، بتونه برگرده.
بعد از خداحافظي موقع برگشتن به دوستم ميگفتم:
فكر ميكنم، كه احساسم نسبت به وطنم كم رنگتر شده.
قبلاها وقتي در موردش فكر ميكردم، تنم شروع به لرزيدن ميكرد. ولي الان وفتي در مورد مشكلاتش فكر ميكنم، مثل اون موقعها دگرگون نميشم. نه كه خيالم نباشه. ولي مثل اون موقعها قلبم درد نميگيره.
شب موقع برگشتن، بعد از كلي فكر، به اين نتيجه رسيدم كه تنها عضوي از من كه هنوز در اون احساس هست، همين قلبم هست. كه هنوز ميطپه. درسته كه ضربانش ضعيفتر شده. ولي هنوز ميطپه.
...
...
تا خونه كه مياومدم كلي فكر از اين جنس اومد سراغم،
شب وقتي وبلاگش خوندم بازم دلم گرفت. مطلب خيلي جالبي بود. كلي كيف كردم.
پ.ن.
پيش خودم ميگم، بايد بازم خودمون رو قوي كنيم. ميدونم كه يك روز وظيفه سنگيني رو به دوش خواهيم كشيد.
اميدوارم كه براي اون روز آماده باشيم. از گذشته عبرت بگيريم و اشتباهات پدرانمون رو نكنيم.
...
يكي از دوستام لطف كرد و من رو همراهي كرد، راستش تنهايي روم نميشد كه برم ديدنش.
2 تايي رفتيم و براي آخرين بار قبل از رفتنش، ديديمش. خيلي خوب بود.
پيش خودم ميگم يكي ديگه از دوستام هم رفت.
قبلاها وقتي براي خداحافظي پيش دوستام ميرفتم، بغض ميكردم. كلي بايد تلاش ميكردم، تا گريهام در نياد. ولي اين دفعه مشكلي پيش نيومد. فكر كنم ديگه دارم عادت ميكنم.
مثل بقيه، يكسري آرزوي خوب براش كردم. و در آخر هم آرزو كردم كه بازم يك روز بتونيم دور هم جمع بشيم و تو كارهاش موفق باشه.
به اون گفتم: كه هيچ وقت ايران رو فراموش نكنه. كارهاش رو جوري انجام بده، كه اگر يك روز، به وجودش احتياج بود، بتونه برگرده.
بعد از خداحافظي موقع برگشتن به دوستم ميگفتم:
فكر ميكنم، كه احساسم نسبت به وطنم كم رنگتر شده.
قبلاها وقتي در موردش فكر ميكردم، تنم شروع به لرزيدن ميكرد. ولي الان وفتي در مورد مشكلاتش فكر ميكنم، مثل اون موقعها دگرگون نميشم. نه كه خيالم نباشه. ولي مثل اون موقعها قلبم درد نميگيره.
شب موقع برگشتن، بعد از كلي فكر، به اين نتيجه رسيدم كه تنها عضوي از من كه هنوز در اون احساس هست، همين قلبم هست. كه هنوز ميطپه. درسته كه ضربانش ضعيفتر شده. ولي هنوز ميطپه.
...
...
تا خونه كه مياومدم كلي فكر از اين جنس اومد سراغم،
شب وقتي وبلاگش خوندم بازم دلم گرفت. مطلب خيلي جالبي بود. كلي كيف كردم.
پ.ن.
پيش خودم ميگم، بايد بازم خودمون رو قوي كنيم. ميدونم كه يك روز وظيفه سنگيني رو به دوش خواهيم كشيد.
اميدوارم كه براي اون روز آماده باشيم. از گذشته عبرت بگيريم و اشتباهات پدرانمون رو نكنيم.
...
سهشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲
28 دي ماه 1381
آنفلانزاي خيلي شديدي گرفتم. حالم اصلا خوب نيست. چندتا قرص سرماخوردگي ميخورم، تا اينكه بتونم راه بيافتم.
دنبال 2 تا از دوستام ميرم، كه با هم بريم سينما.
با بقيه بچهها جلو در سينما كانون قرار گذاشتيم. تولد يكي از بچهها هست. قراره بريم سينما فيلم كلاه قرمزي و سروناز رو نگاه كنيم، و بعد بريم بيرون.
يكم ديرمون شده بود. من هم يكم تند ميرم.
به يكي از آهنگهاي ياني گوش ميكرديم. كه يك دفعه يكدونه از اين لندكروز سياهها پشت بلندگوش گفت كه ... بزن كنار.
كنار خيابون وايساديم. يك سرباز ميآد دم پنجره و اول مدارك ماشين رو از من ميگيره و بعد ميگه كه من پياده شم و برم پيش مسئولشون.
مسئولشون به من گفت كه آلودگي صوتي ايجاد كردم. داشتم شاخ در ميآوردم. بعد هم به يكي ديگه از بچهها گير داد. و آخرش كارتم رو گرفت و يك رسيد به من داد. و من رو حواله داد به مركز وزرا كه بعدا برم كارتم رو از اونجا بگيرم. موقع رفتن هم به من گفت كه بين 1 تا 2 ماه ماشينم رو بايد بخوابونم. از دست دروغهايي كه اون يارو به من گفت، اعصابم خورده. هيچ چيز رو نتونست ثابت كنه. حتي نميتونست درست حرف بزنه. لجم گرفته بود.
با حالي به شدت گرفته رفتيم سينما.
با اون مريضي كه داشتم، يك دفعه ضعف كردم. حواسم اصلا به فيلم نبود. ...
از اواسط فيلم حالم بهتر شد. بعد از فيلم، با بچهها رفتيم خيابان گاندي و توي يك كافيشاپها نشستيم. بعضي از بچهها شك داشتند كه با ماشين من بيان يا با ماشين يكي ديگه بيان :) خلاصه 2-3 تا كه شجاعتر بودند،با من اومدند.
تقريبا همه هات شكلات سفارش داديم. اينقدر زياد بود كه همه با مكافات اون رو تموم كرديم.
موقع دادن هديه تولد، چيزي كه انتظار نداشتم،اين بود كه اين وسط منم هديه تولد بگيرم. :)
بعد از اينكه از بقيه جدا شديم. يكي از بچهها پيشنهاد كرد كه بريم شام بخوريم. ولي من اصلا حس شام خوردن نداشتم. دوباره اون حالت اومده بود سراغم. شيشههاي ماشين رو بخار گرفته بود....
اون روز، براي اولين بار، براي چند لحظه به يك نفر تكيه كردم. تجربه جالبي برام بود. براي كسي مثل من كه حتي موقع ژست گرفتن براي عكس، هم عادت ندارم، دستم رو روي شونه كسي بگذارم. اون روز براي اولين بار حس كردم، كه چقدر خوبه كه آدم يك جايي رو داشته باشه، كه وقتي خيلي خسته شد يا خيلي ناراحت بود، به اونجا تكيه كنه.
28 ديماه 1382
ساعت 8 صبح، پرونده رو مرور ميكنم تا خودم رو براي جلسه كه در پيش دارم آماده كنم. چشمم به تاريخ بالاي يكي از نامهها ميافته. درست 28/10/1381 خورده. يك لبخند ميزنم.
جلسه خيلي خوبي هست. بعد از مدتها، قرار ميشه كه يك مرحله بريم جلو، بنا ميشه، همون نامه پارسال رو، فقط تاريخ سالش رو عوض كنيم و دوباره بفرستيم، تا روي اون نامه اقدام كنند. :)
بعد از ظهر يك جلسه ديگه داريم.
ويدئو پروژكشن ايراد داره. بعضي وقتها كه صلاح ميدونه، تصوير ورودي رو قطع ميكنه. در تمام مدت ارائه گزارش، حواسم به كامپيوتر و ويدوئو پروژكشن هست، هر لحظه نگرانم كه تصوير قطع بشه.
خوشبختانه بدون مشكل جلسه تمام ميشه. از نتيجه جلسه هم راضي هستيم. جلسه خوبي بود. :) وقتي جلسه تمام ميشه انگار كوه كندم. اينقدر خستهام كه حتي قدرت راه رفتن ندارم.
به يكي از دوستام زنگ ميزنم، از قبل گفته بودم كه ميخوام در اين روز ببينمش، ولي خبري از اون نيست. ميدونم، براي اينكه فكر ميكنه من ممكنه شيطوني بكنم، غيبش زده. يك لبخند ميزنم. به خودم ميگم، چه خوب كه حدس زدم، ممكنه نتونم پيداش كنم. و برنامه كسي رو به هم نريختم. :)
شب وقتي ميرم خونه، اينقدر خستهام كه از هوش ميرم. حتي حوصله نوشتن ندارم.
موقع خوابيدن به خودم ميگم، با اينكه امسال خيلي بيشتر از پارسال خسته شدم، ولي امروز، روز خوبي بود. و با آرامش ميخوابم.
ياد پارسال ميافتم، كه در تمام طول شب، از ناراحتي فقط غلت ميزدم. هر چند لحظه بلند ميشدم، قدم ميزدم. هي محل خوابم رو عوض ميكردم، روي زمين بغل تخت ميخوابم، تو مهمونخونه روي مبل دراز ميكشم. روي راحتيهاي توي هال دراز ميكشم. اينقدر اين كار رو تكرار ميكنم، تا بالاخره ساعت 4:30-5 صبح از خستگي، توي هال، روي زمين از هوش ميرم. :)
آنفلانزاي خيلي شديدي گرفتم. حالم اصلا خوب نيست. چندتا قرص سرماخوردگي ميخورم، تا اينكه بتونم راه بيافتم.
دنبال 2 تا از دوستام ميرم، كه با هم بريم سينما.
با بقيه بچهها جلو در سينما كانون قرار گذاشتيم. تولد يكي از بچهها هست. قراره بريم سينما فيلم كلاه قرمزي و سروناز رو نگاه كنيم، و بعد بريم بيرون.
يكم ديرمون شده بود. من هم يكم تند ميرم.
به يكي از آهنگهاي ياني گوش ميكرديم. كه يك دفعه يكدونه از اين لندكروز سياهها پشت بلندگوش گفت كه ... بزن كنار.
كنار خيابون وايساديم. يك سرباز ميآد دم پنجره و اول مدارك ماشين رو از من ميگيره و بعد ميگه كه من پياده شم و برم پيش مسئولشون.
مسئولشون به من گفت كه آلودگي صوتي ايجاد كردم. داشتم شاخ در ميآوردم. بعد هم به يكي ديگه از بچهها گير داد. و آخرش كارتم رو گرفت و يك رسيد به من داد. و من رو حواله داد به مركز وزرا كه بعدا برم كارتم رو از اونجا بگيرم. موقع رفتن هم به من گفت كه بين 1 تا 2 ماه ماشينم رو بايد بخوابونم. از دست دروغهايي كه اون يارو به من گفت، اعصابم خورده. هيچ چيز رو نتونست ثابت كنه. حتي نميتونست درست حرف بزنه. لجم گرفته بود.
با حالي به شدت گرفته رفتيم سينما.
با اون مريضي كه داشتم، يك دفعه ضعف كردم. حواسم اصلا به فيلم نبود. ...
از اواسط فيلم حالم بهتر شد. بعد از فيلم، با بچهها رفتيم خيابان گاندي و توي يك كافيشاپها نشستيم. بعضي از بچهها شك داشتند كه با ماشين من بيان يا با ماشين يكي ديگه بيان :) خلاصه 2-3 تا كه شجاعتر بودند،با من اومدند.
تقريبا همه هات شكلات سفارش داديم. اينقدر زياد بود كه همه با مكافات اون رو تموم كرديم.
موقع دادن هديه تولد، چيزي كه انتظار نداشتم،اين بود كه اين وسط منم هديه تولد بگيرم. :)
بعد از اينكه از بقيه جدا شديم. يكي از بچهها پيشنهاد كرد كه بريم شام بخوريم. ولي من اصلا حس شام خوردن نداشتم. دوباره اون حالت اومده بود سراغم. شيشههاي ماشين رو بخار گرفته بود....
اون روز، براي اولين بار، براي چند لحظه به يك نفر تكيه كردم. تجربه جالبي برام بود. براي كسي مثل من كه حتي موقع ژست گرفتن براي عكس، هم عادت ندارم، دستم رو روي شونه كسي بگذارم. اون روز براي اولين بار حس كردم، كه چقدر خوبه كه آدم يك جايي رو داشته باشه، كه وقتي خيلي خسته شد يا خيلي ناراحت بود، به اونجا تكيه كنه.
28 ديماه 1382
ساعت 8 صبح، پرونده رو مرور ميكنم تا خودم رو براي جلسه كه در پيش دارم آماده كنم. چشمم به تاريخ بالاي يكي از نامهها ميافته. درست 28/10/1381 خورده. يك لبخند ميزنم.
جلسه خيلي خوبي هست. بعد از مدتها، قرار ميشه كه يك مرحله بريم جلو، بنا ميشه، همون نامه پارسال رو، فقط تاريخ سالش رو عوض كنيم و دوباره بفرستيم، تا روي اون نامه اقدام كنند. :)
بعد از ظهر يك جلسه ديگه داريم.
ويدئو پروژكشن ايراد داره. بعضي وقتها كه صلاح ميدونه، تصوير ورودي رو قطع ميكنه. در تمام مدت ارائه گزارش، حواسم به كامپيوتر و ويدوئو پروژكشن هست، هر لحظه نگرانم كه تصوير قطع بشه.
خوشبختانه بدون مشكل جلسه تمام ميشه. از نتيجه جلسه هم راضي هستيم. جلسه خوبي بود. :) وقتي جلسه تمام ميشه انگار كوه كندم. اينقدر خستهام كه حتي قدرت راه رفتن ندارم.
به يكي از دوستام زنگ ميزنم، از قبل گفته بودم كه ميخوام در اين روز ببينمش، ولي خبري از اون نيست. ميدونم، براي اينكه فكر ميكنه من ممكنه شيطوني بكنم، غيبش زده. يك لبخند ميزنم. به خودم ميگم، چه خوب كه حدس زدم، ممكنه نتونم پيداش كنم. و برنامه كسي رو به هم نريختم. :)
شب وقتي ميرم خونه، اينقدر خستهام كه از هوش ميرم. حتي حوصله نوشتن ندارم.
موقع خوابيدن به خودم ميگم، با اينكه امسال خيلي بيشتر از پارسال خسته شدم، ولي امروز، روز خوبي بود. و با آرامش ميخوابم.
ياد پارسال ميافتم، كه در تمام طول شب، از ناراحتي فقط غلت ميزدم. هر چند لحظه بلند ميشدم، قدم ميزدم. هي محل خوابم رو عوض ميكردم، روي زمين بغل تخت ميخوابم، تو مهمونخونه روي مبل دراز ميكشم. روي راحتيهاي توي هال دراز ميكشم. اينقدر اين كار رو تكرار ميكنم، تا بالاخره ساعت 4:30-5 صبح از خستگي، توي هال، روي زمين از هوش ميرم. :)
اشتراک در:
پستها (Atom)