جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۲

يك هفته خيلي شلوغ رو گذروندم.
از روز اول هفته در حال دويدن بودم، اين ترافيك هم مزيد بر علت هست. اينقدر اين ترافيك زياد هست، كه خيلي وقتها براي اينكه راحت‌تر به مقصد برسيم بهتره كه پياده بريم،‌تا سواره.
تو اين هفته 2-3 دفعه يك چيزهايي نوشتم، منتها اينقدر خسته بودم كه به آخر نرسيد.
مثل پريشب كه 4-5 خط نوشتم، بعد براي اينكه يكم خستگيم در بره، گفتم بهتره براي چند لحظه دراز بكشم، بعد يك دفعه چشمام رو باز كردم، ‌ديدم صبح شده، بدون اينكه چيزي روم انداخته باشم. كامپيوترم هم خاموشه. توي شب يكي اومده بود كامپيوتر و چراغ اتاق رو خاموش كرده بود. :)

كلاس زبان
توي عمرم، هيچ وقت همچين كلاسي نداشتم. مثلا 2 شنبه‌اي حال من گرفته بود، بعد از 3-4 ساعت جلسه و ... با نيم ساعت تاخير رفتم سر كلاس. وقتي رفتم سر كلاس، ديدم قيافه همه گرفته است. خانم معلم مون هم اخماش توي هم هست. يكم همه رو نگاه كردم. و با حالتي كه هيچ اتفاقي نيافتاده رفتم سر كلاس، و بعد كه همه با تعجب من رو نگاه كردن، با خنده گفتم:
Helloooo
انگار بقيه هم منتظر همين جريان بودند، و زدند زير خنده. خلاصه اون روز هر كسي با خنده، از مشكلات اون روزش گفت: تقريبا براي همه يك روز خيلي بدي بود، ولي خب،‌ آخر كلاس وقتي همه داشتيم مي‌رفتيم بيرون، همه ناراحتي‌هامون رو فراموش كرده بوديم. (اينقدر مي‌خنديديم كه اين خانم معلممون با خنده مي‌گفت: كه بالاخره همه ما رو از اين موسسه مي‌اندازند بيرون :) )
فيلم You've Got Mail‌رو هم توي ساعت فيلم ديديم. خيلي جالب بود، شايد براي 4 يا پنجمين بار بود كه مي‌ديدم، ولي خب اينقدر برام جالب و هيجان انگيز بود كه ... كلا همه بچه‌هاي كلاس از اين فيلم خوششون اومد. :)
تا يادم نرفته كه بگم كه ما بالاخره تونستيم از اين خانم معلممون شيريني بگيريم. :)
هر جلسه، يك يا 2 تا از بچه‌ها سانديس + كيك مي‌گرفتيم و همه مي‌خورديم. از خانم معلممون هم بخاطر اينكه يك گوشي Nokia جديد گرفته بود، شيريني گرفتيم. گوشي خيلي باحالي داره. هر جلسه، يكم با گوشيش بازي مي‌كنم. :) اينقدر دنگ و فنگ داره، ‌كه حالا حالا بايد ور برم تا همه سوراخ و سنبه‌هاي آن رو پيدا كنم. :)

شنبه شب بعد از كلاس داشتم مي‌اومدم بسمت خونه، مي‌خواستم برم توي بزرگراه رسالت كه چشمم افتاد به يك ماشين دوو سيلو كه جلوتر رانندگي مي‌كرد. به نظرم اومد كه خانمه خيلي تند رانندگي مي‌كنه. طبق معمول هوس كردم كه از اون جلو بزنم. خلاصه اينكه نصف شبي با سرعت 160 تا توي بزرگ راه رسالت مي‌رفتيم. :)

يكشنبه
قرار بود كه خونه يكي از دوستام مهمون باشم. منتها، اول سر از مانتو فروشيهاي ميدان فاطمي و بعد هم راسته خيابون وليعصر سر در آوردم. آخرش هم با صاحب‌خانه رفتم خونش مهموني، منتها بعد از كلي ترافيك و پياده روي، همه اينقدر خسته بوديم كه ناي حرف زدن نداشتيم. :)

4 شنبه، 5 شنبه
بازار اسفند شروع شد. اين دفعه نمي‌خواستم كه خيلي كار بكنم، كلي از كارها رو واگذار كردم. منتها باز اگر نباشم، خيلي از كارها نمي‌گذره. ولي خوبه.
همين كه بعضي از كارها رو مي‌شه توسط تلفن انجام داد، خيلي خوبه. :)
توي اين سالها، خيلي سعي كرديم كه يك نفر رو پيدا كنيم كه بتونه جاي ما يك سري از كارها رو بكنه. منتها هيچ كس نمي‌تونه جلودار باشه. و ...
خلاصه بعد از 7-8 سال، جلو بودن، ديگه دارم خسته مي‌شم. :)
برام جالبه،
خيلي از بچه‌هاي گروه، به طور معمول توي خونه كاري نمي‌كنند. ولي تو كافي شاپ همه كاري مي‌كنند. از ظرف شستن گرفته تا آشپزي :)
راستي ديروز براي اولين بار توي عمرم، منم سمبوسه پيچيدم. توي بازار قبل يكي از بچه‌ها بود كه سمبوسه درست مي‌كرد، منتها توي اين بازار نبود. هر كدوم از بچه‌ها يك قسمت از كار رو كه ياد گرفته بود انجام مي‌داد. خلاصه اينكه، ‌نتيجه كار رضايت بخش بود. و همه سمبوسه‌ها قبل از تمام شدن بازار به فروش رفت. :) (60 تا دونه بود.:) )
2 تا از بچه‌ها هم فقط خميازه مي‌كشيدند. تمام شب قبل رو صرف درست كردن كيك شكلاتي كرده بودند. :)

وسط اين بازار بايد به خراب شدن كامپيوتر پدرم، و كار شركت و شلوغي بيش از حد خيابونها رو هم بايد اضافه كنم. در اين هفته همش مجبور بودم كه اين ور اون ور برم، اون هم توي اين ترافيك و شلوغي. بعضي از شبها وقتي مي‌رسيدم به خونه. جدا شكل مرده‌ها مي‌شدم. :)

امروز، روز آخر بازارمون هست. :) اميدوارم، فروش امروز خوب باشه :)

شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۲

حليم پزون
يك از دوستام از چند وقت پيش به من هي مي‌گفت كه شب عاشورا خونه يكي از فاميلهاشون حليم پزون هست. به دوستم گفتم كه خيلي معلوم نيست بيام، ولي خب سعي خودم رو مي‌كنم.
قبل از اين،‌ يك بار ديگه حليم هم زده بودم، برنامه جالبي است. از سر شب گندم رو هم مي‌زنند، تا حدود 1 بعد از نيمه شب. بعد چند ساعتي همه استراحت مي‌كنند، و مي‌گذارند تا دم بكشه، نزديك ساعت 5 صبح گوشت رو اضافه مي‌كنند. و باز شروع به هم زدن حليم مي‌كنند.
موقع رفتن،‌ مادرم كلي سفارش كرد كه مواظب باشم، و شب تند نرم. (خيلي تند نرفتم، ولي خب تقريبا 30 دقيقه‌اي مسير رو طي كردم. :) )
وقتي رسيدم، يك نفر داشت روضه مي‌خوند و بقيه سر ديگها وايساده بودند و عزاداري مي‌كردند. واقعا جالب بود. انتظار هر صحنه‌اي رو داشتم، ‌غير از اين صحنه. روضه خوندنش و سينه‌زدنش هم با حال بود، به نظرم خيلي بي‌ريا بود، من اواخر روضه رسيدم. (خيلي بد شدم، ديگه حوصله اينجور مراسم رو كمتر دارم.)
بعد از اين شروع كرديم به هم زدن ديگهاي حليم، توي حياط 4 تا ديگ بود. و هر كس دور يكي از ديگها وايساده بود. همسايه‌ها هم از نقاط دور و نزديك، دختر و پسر، پير و جوان، مي‌آمدند و هر كدوم به فراخور حالشون، يكم حليم رو هم مي‌‌زدند و خودشون رو در اين كار سهيم مي‌كردند. البته بماند كه بعضي به صورت پرفيشنال اين كار رو انجام مي‌دادند و براي اينكه دستشون تاول نزنه، دور دستشون دستمال پيچيده بودند. (من اول فكر كردم، دستاشون سوخته كه اين كار رو كردند.)
براي هر كدوم از ديگها يك اسم گذاشته بودند، مي‌گفتند: يكي براي ازدواج، يكي براي قبولي توي كنكور هست، يكي ... خلاصه هر كدوم از ديگها اسم داشت. قبل از شام يك مقدار حليم‌هاي توي ديگ رو هم زدم، تو فكر بودم كه چي بخوام كه برآورده بشه. خيلي فكر كردم.
بعد از شام يك فكر خوب به ذهنم رسيد، خيلي دوست داشتم كه بقيه دوستام هم كنارم باشند و همگي با هم توي اين كار شركت كنيم، پيش خودم گفتم: حالا كه دوستام نيستند، خوبه به نيت هر كدوم از دوستام، يك بار ديگ رو هم بزنم. شايد اونها مراد خودشون رو بگيرند.
همينجور سر ديگها مي‌رفتم، و شروع كردم هم زدن، هر دور رو به نيت يك نفر، و تو ذهنم اسم اون رو مي‌گفتم. از اونجا كه اسم كسايي كه براشون هم زدم زياد بودند، توي بعضي از ديگها اسمشون يادم رفت.
ممم
اسمهايي كه الان يادم مي‌آد كه براشون، حليم هم زدم، اينهاست. براي بعضي ها يك ديگ،‌ براي بعضي‌ها 2 ديگ و ... براي بعضي‌ها هم سر هر 4 تا ديگ هم زدم. سعيم رو كردم كه اسم همه يادم بمونه، ولي خب اسم بعضي‌ها رو توي بعضي از ديگها فراموش كردم. :)
بارانه، آن سوي مه، اژدهاي شكلاتي، هلمز، صندوق‌خونه، هليا، سحر، متريال، نسترن، ليدي‌ناز، كارپه‌ديم، غزل، عرايض، الفي‌الكينز، جين‌جين، مريم، سايه، عصيان، سامان، گل يخ، خواب مي‌بينم نويسنده شدم، نوشي، نداي بالاي ديوار، گاو، گلدون، محمد، سونيا، ماهور، استرانجر، كاپيتان نمو، علي، خلوت‌تنهايي و يكسري ديگه از دوستام ...
خلاصه سر آخرين ديگ، اينقدر تعداد اسمها زياد شده بود، كه من 2 سري هم زدم، تا بتونم براي همه كسايي كه يادم مي‌اومد، حليم هم بزنم.
بعدش هم در ديگها رو بستند و روش ماسه ريختند، و روي اون ذغال ريختند و ما هم شروع كرديم به باد زدن، تا ذغال گر بگيره. واقعا جاي يك سري بچه‌ها خالي بود، از نفس افتاديم تا چندتا دونه ذغال گر گرفت.
شب رفتيم خانه دوستم كه شب چند ساعتي استراحت كنيم. (كه چقدر هم اين كار رو كرديم.) تو راه برگشت همچين از روي يك دست انداز پريدم، كه سر همه به سقف خورد. و هر كسي به يك طرف صندلي پرت شد. (ته ماشين هم به زمين خورد.)
تا صبح همه كاري كرديم، صبح هي به هم مي‌گفتيم هنوز زوده كه بريم، جاتون خالي وقتي رفتيم، ديگها رو هم شسته بودند. يكم تو جابه‌جا كردن ديگ‌ها، چراغ خوراك پزي و گاز و ... كمك كرديم. بعدش هم نشستيم سر سفره صبحانه كه حليم بخوريم. يك نفر اونجا بود كه به جاي اينكه توي حليم شكر بريزه،‌ فلفل قرمز مي‌ريخت. مي‌گفت: من اينجوريش رو دوست دارم. :)
...
وقتي رسيدم خونه ساعت نزديك 2:30 بود.
شب خاطره‌انگيزي بود. :)
البته بماند كه ديگه روز عاشورا خيلي تكون نخوردم و بيشترش خونه بودم. :)

پ.ن.
1-... :)
...
...
...
...
...

جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۲

كوه هنوز هم باحاله.
هنوز هر 28-29 روز يكبار، ماه داره.
اون هم يك ماه گنده.
وقتي اون رو بالا سرم، مي‌بينم كيف مي‌كنم. گر چه بماند كه امشب هوا غبارآلود بود، و يك ذره ماه رو تار مي‌ديدم. و تازه يك گوشه‌اش هم پريده بود. ولي خب همينجورش هم باحال بود. :)
هوا دلپذير بود. حيف كه كفشم رو برنداشته بودم. اگر نه تا اون بالاي بالا مي‌رفتم و برمي‌گشتم. خيلي وقته كه بالا نمي‌رم.
از وقتي كه زانوهام درد گرفت، يكم بيشتر مراقبت مي‌كنم. امشب به اين نتيجه رسيدم كه بازم مي‌تونم اون بالا برم. ولي چه فايده كه كفشم خوب نبود. :)

وقتي مي‌رم كوه ياد خيلي چيزها مي‌افتم. لحظات خوب، لحظات بد. هر دفعه يك دور مرور مي‌كنم.
فهميدم كه هيچ چيز ابدي نيست. و همه چيز تغيير مي‌كنه.

امشب
از بالا به شهر نگاه مي‌كنم.
مي‌گم: به نظر چند تا آدم گشنه توي اين شهر، دنبال يك لقمه نون هستند.
چقدر آدمهايي زندگي مي‌كنند، كه از فرط سيري دارند مي‌ميرند.
چند نفر آدم هستند كه در همين لحظه، كشته شدند يا به مرگ طبيعي مردند.
در مقابل چند نفر آدم پا به اين شهر گذاشتند.
چند نفر هستند كه الان، دلشون شكسته.
در مقابل چند نفر هستند كه شادند.
در اين لحظه چند تا دزدي داره انجام مي‌شه. چند تا دزد گير افتادند.
در اين لحظه چند نفر همدگر رو بغل كردند، چند نفر با هم قهر مي‌كنند.
...

به سالي كه داره تمام مي‌شه فكر مي‌كنم.
به اينكه با همه سختي‌هاش، چه تجربيات جديدي رو گذروندم.
به اينكه سخت بوده ولي خوب بوده.
به اينكه نظرم نسبت به خيلي چيزها عوض شده.
به اينكه ...
ديشب به شكل وحشتناكي سرم درد مي‌كرد.
همه چيز از ظهر شروع شد،
اولش يكم حالم گرفته بود.
بعد يك نفر زنگ زد و يك كم ديگه حالم گرفته شد.

خيلي بد هست كه آدم نسبت به بعضي از اتفاقاتي كه اطرافش مي‌افته، حساس باشه. (بيش از حد حساس باشه.)
خيلي وقتها، لازم نيست كسي رو ببيني يا با كسي حرفي بزني. ولي همين جور احساس مي‌كني كه داره يك اتفاق بد مي‌افته. حتي بعضي وقتها ممكنه طرف مقابل رو حتي نديده باشي، و حتي با اون يك كلمه هم حرف نزده باشي. فقط اسمش رو شنيده باشي! با اين حال حتي در مقابل اتفاقاتي كه اطراف اون هم مي‌افته حس مثبت يا منفي داشته باشي.

ديروز يكي از اين روزها بود، از ظهر همينجور سردردم بيشتر شد، بيشتر بيشتر، بدون اينكه مريضي داشته باشم.
بعد از كلاس به زور خودم رو به خونه رسوندم.
بعد از شام ديگه سرم به حالت تركيدن رسيده بود. 1 دونه قرص خوردم و روي راحتي كنار هال ولو شدم.

هوس كردم بيام روي خط، نمي‌دونم چي شد كه يك دوست جديد پيدا كردم. خيلي وقت بود كه ديگه فكر دوست جديد نبودم.
اولش صحبت خيلي ساده شروع شد.
همينقدر كه صحبت كردم، بهتر شدم. ديگه در مورد اون موضوع فكر نمي‌كردم.
2-3 تا از دوستام رو هم ديدم، باز بهتر شدم.
وقتي ساعت 3-3:30 مي‌خواستم بخوابم. ديگه دردي نداشتم.
فراموش كردم كه ناراحت بودم. و اينكه چه موضوعي اينقدر ناراحتم مي‌كرد.

پ.ن.
الان هم حس خوبي ندارم، ولي خب ترجيح مي‌دم كه در موردش كمتر فكر كنم. :)

پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۲

...
مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي كرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد. چندين ماه بود كه يك اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي كه مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت كه داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست. با نزديك شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاكي از خريد ماشين بود. بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت كه چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را كه بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان كنجكاو و البته با نوعي احساس نا اميدي هديه را كه يك انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز كرد. با ديدن هديه مرد جوان از كوره در رفت صدايش را بلند كرد وبا عصبانيت گفت: با اين همه پولي كه داري فقط يك انجيل به من مي دهي؟ و مانند گردبادي خشمگين خانه را ترك گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت. سالهاي بسياري گذشت و مردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت كسب كرد. در همين سالها تلگرامي با اين مضنون دريافت كرد كه پدرش درگذشته و همه دارايي خود را به او واگذار كرده است و او بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته و به امور رسيدگي كند. او پدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود. وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست. به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت و در ميان آنها انجيلي را كه هنوز به همان نويي همان طور كه او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا كرد در حالي كه قطرات اشك به روي گونه هايش سرازير شده بود، كتاب مقدس را باز كرد و به ورق زدن پرداخت در حالي كه مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يك سوييچ اتومبيل كه در پاكتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن نام طرف معامله نوشته شده بود و اين نام مالك اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود. همچنين روي آن، تاريخ روز فارغ التحصيلي او و اين لغات درج شده بود: به طور كامل پرداخت گرديد.

تا به حال چند بار خود را از نعمات خداوند محروم كرده ايم
فقط به اين خاطر كه ظاهر امرآن طور كه ما انتظار داشته ايم، نبوده است.

چهارشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۲

بعضي از كارهاي خودم رو كه مي‌بينم به خودم اميدوار مي‌شم.

هنوز مي‌تونم، مثل بچه‌ها ديوونه بازي در بيارم.
هنوز مي‌تونم، مثل بچه‌ها از ديوار صاف بالا برم.
هنوز مي‌تونم، مثل زمان بچه‌گيم، تا ديدم در باز نمي‌شه، بپرم بالاي در يا ديوار رو بگيرم و با يك حركت خودم را بالاي در يا ديوار بكشم.
هنوز مي‌تونم، مثل يك بچه مظلوم يك گوشه بشينم، و بدون اينكه كسي متوجه بشه، كارهاي خودم رو بكنم.
هنوز مي‌تونم، كارهايي رو بكنم كه دوست دارم انجام بدم.
هنوز مي‌تونم، بيشتر از 200 كيلومتر، در طي يك روز، شهر گردي كنم.
هنوز مي‌تونم، يك شب رو تا صبح بيدار بمونم، بدون اينكه احساس خستگي كنم.
هنوز مي‌تونم، از روي يك دس‌انداز، جوري بپرم كه همه سرشون به سقف ماشين بخوره!
هنوز مي‌تونم، ...

پ.ن.
1- خيلي كيف داره كه بعد از 15-20 سال يك نفر رو ببيني، و او از شيطنت‌هاي بچگيت تعريف كنه.
2- ...