امشب يك جا افطار بودم.
هر وقت كه ماه رمضان ميآد بي اختيار منتظر اين افطاري هستم و روز شماري ميكنم كه هر چه زودتر نوبت اين افطاري بشه.
تو اين ماه، خيلي جا ها افطاري ميرم. ولي اين افطاري با بقيه افطاريها فرق داره.
من و بچههاي دوره دبيرستانمون، سالي 1 بار به بهانه افطاري دور هم جمع ميشيم، و ياد دوران دبيرستان ميكنيم. از شيطونيهامون ميگيم، از اذيت كردن معلمها، از فرارهامون از مدرسه، از غيبتهامون خلاصه از همه چيز... در مورد كارهامون ميگيم. كه الان چي كار ميكينم و كجا هستيم. تعداد كسايي كه ازدواج كردند را ميشمريم. سراغ بچههايي كه نيامدند ميگيريم. خلاصه بخاطر اين برنامه، از حال و احوال اكثر بچههاي دبيرستان با خبر ميشيم.
بعضي از سالها دبيرهاي دبيرستانمون را هم مياريم و كلي با اونها ميخنديم. معلمهامون وقتي ما را ميبينند كلي ذوق ميكنند. به نوعي نتيجه زحمتهاشون را ميبيينند. و حسابي خوشحال ميشوند. (نور شادي را توي چشمهاي اونها ميشه ديد.)
الان حدود 6 سال هست كه اين برنامه را داريم.
اميدوارم كه اين برنامه حالا حالا ها ادامه پيدا كنه.
جاي اونها كه رفتند خارج يا ديگه نيستند خالي
...
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۱
چشم به هم گذاشتيم
اين ماه رمضان هم داره تمام ميشه.
براي 1 گروه، اين ماه، ماه رحمت بود، ماهي كه ميگويند خوابش هم عبادت است و .... براي اين عده چه زود گذشت.
براي 1 گروه هم، اين ماه، ماه عذاب بود، با همه چيز مشكل داشتند، نميتوانستند راحت ناهارشون را بخورند. سيگار بكشند و ... خلاصه هر كاري كه ميخواستند بكنند بايد يواشكي ميكردند. براي اين گروه هم با اين كه تحملش سخت و عذاب آور بود. ديگه داره تمام ميشه. (به قول يكي از دوستام حدود 90 درصد ماه رمضان گذشته)
توي اين ماه چه اونهايي كه روزه بودند و چه اونهايي كه روزه نبودند. همه به نوعي خودشون را امتحان كردند.
اونهايي كه روزه ميگرفتند، جلو خوردن خودشون را ميگرفتند و روزه ميگرفتند. سعي هم ميكردند حواسشون به حرف زدنشون باشه تا دروغ نگويند، غيبت نكنند و ... (مي گويند كه جرم و جنايت و دزدي تو اين ماه حدودا نصف شده)
اونهايي هم كه روزه نميگرفتند، هم سعي ميكردند جلو خودشون را بگيرند و جلوي بقيه روزهدارها، روزه خواري نكنند. خداييش با اينكه خيليها به روزه اعتقاد ندارند ولي اكثرا سعي ميكردند كه مراعات بقيه را بكنند. و ... به هر حال اين گروه هم همش تو سختي بودند.
اينجوري كه نگاه ميكنم. ميبينم همه مردم توي اين ماه به نوعي، از يك سري لذتهاي خود دست كشيدند و برنامه خودشون را براي يك ماه عوض كردند.
و ...
اين ماه رمضان هم داره تمام ميشه.
براي 1 گروه، اين ماه، ماه رحمت بود، ماهي كه ميگويند خوابش هم عبادت است و .... براي اين عده چه زود گذشت.
براي 1 گروه هم، اين ماه، ماه عذاب بود، با همه چيز مشكل داشتند، نميتوانستند راحت ناهارشون را بخورند. سيگار بكشند و ... خلاصه هر كاري كه ميخواستند بكنند بايد يواشكي ميكردند. براي اين گروه هم با اين كه تحملش سخت و عذاب آور بود. ديگه داره تمام ميشه. (به قول يكي از دوستام حدود 90 درصد ماه رمضان گذشته)
توي اين ماه چه اونهايي كه روزه بودند و چه اونهايي كه روزه نبودند. همه به نوعي خودشون را امتحان كردند.
اونهايي كه روزه ميگرفتند، جلو خوردن خودشون را ميگرفتند و روزه ميگرفتند. سعي هم ميكردند حواسشون به حرف زدنشون باشه تا دروغ نگويند، غيبت نكنند و ... (مي گويند كه جرم و جنايت و دزدي تو اين ماه حدودا نصف شده)
اونهايي هم كه روزه نميگرفتند، هم سعي ميكردند جلو خودشون را بگيرند و جلوي بقيه روزهدارها، روزه خواري نكنند. خداييش با اينكه خيليها به روزه اعتقاد ندارند ولي اكثرا سعي ميكردند كه مراعات بقيه را بكنند. و ... به هر حال اين گروه هم همش تو سختي بودند.
اينجوري كه نگاه ميكنم. ميبينم همه مردم توي اين ماه به نوعي، از يك سري لذتهاي خود دست كشيدند و برنامه خودشون را براي يك ماه عوض كردند.
و ...
هميشه خاطرات روزانه خودم را به 1-2 روز تاخير مينوشتم. ولي اين هفته ميخواستم سنت را بشكنم و 1 بار در مورد آينده بنويسم.
البته از اول هفته اين قدر سرم شلوغ بوده كه اصلا حوصله و وقت چنين كاري را پيدا نكردم، نميدونم خدا ميخواد ببينه زور من چقدر هست، كه از اين بلاها سر من مياره. مثلا هفته پيش فقط 1 كار نصفي براي اين هفته داشتم. و من هم با خيال راحت براي اون برنامه ريزي كرده بودم. ولي از اواخر هفته پيش( 3 شنبه شب)، 1 دفعه اوضاع برگشت. و همين جور از زمين و زمان كار بر سرم ريخت.
از هفته پيش تا حالا هر روز سر كار بودم، حتا روز 4 شنبه و جمعه.
تو هفته هم شبها هر شب تا ساعت 12-1 سر كار بودم. خوشبختانه تا حالا 2 تا كار را تحويل داديم.
فردا هم بگذره سومين كار را هم تحويل دادم.
3 شنبه
صبح ساعت 5 با خستگي زياد از خواب بلند ميشم. و با چشمهاي نيمه بسته سحري ميخورم
ساعت 5:30 يكي از بچه ها زنگ ميزنه، براي 10 دقيقه بعد قرار ميگذاريم. كه بريم بازار گل.
(تو اين فاصله برسم شايد حمام هم برم و دوش بگيرم.)
تا ساعت 8 بايد گلها را ببريم شهرك غرب
بعد بايد بيام خانه وسايلم را بر دارم، برم 1 جا را پيدا كنم كه از 1 سري بورشور 500 تا كپي بگيرم.
خودم را بايد تا ساعت 10 دوباره به شهرك غرب برسونم.
ساعت 10 اونجا جلسه هست. و من بايد برم اونجا تا حسابي به يك سري به توپم و از خودمون هم حسابي دفاع كنم. (براي همين كسي ديگه را نميتونم به جاي خودم بفرستم.)
جلسه تا ساعت 12 طول ميكشه. بعد از اون بايد كمك كنم تا بقيه وسايل آماده بشه. تا اون كارهايي كه تعهد كرديم به موقع انجام بشه. فعلا كه از برنامه خيلي عقبيم. تا امروز همه چيز خوب بود، و به موقع داشت انجام ميشد، ولي يك دفعه تو اين كار مشكلات شروع شده. (اگر وقت كنم بايد حتما يك سر به شركت بزنم. و براي يكي از دوستام يك چيزي كه تو نظرم بوده بگيرم)
برنامه از ساعت 3:15 شروع ميشه (برنامه با 10 تا 15 دقيقه تاخير شروع خواهد شد.)
من بايد به خودم مصلت باشم. و خودم را خندان نشون بدم. و مهمانها را راهنمايي كنم.
در ضمن چون امسال 2 كار جديد داريم ميكنيم. بايد همش حواسم باشه، كه تو اين كارها مشكلي پيش نياد. (كه حتما پيش مياد. ديكته نا نوشته حتما توش غلط پيدا ميشه ) اگر هم مشكلي پيش اومد سريع براي اون مشكل 1 راه حل پيدا كنم.
احتمالا تعداد مهمانها زياد خواهد شد.
ساعت 5 بايد با بچهها بريم پايين، تا كمك كنيم به موقع غذاي كارآموزها را بديم. بعد از اون هم بايد يك سري از مهمان ها را بدرقه كنيم. اين كار تا ساعت 6:30-7 طول ميكشه. بعدش اگر بشه بايد برم افطار كنم.
بعد از اون بايد يك سري از بچهها را برسونم.
بعد از اون بايد برم خانه يك كم استراحت كنم. اگر دوستم راهي باشه بايد نصفه شب بلند بشم برم فرودگاه. چه زود گذشت. مثل باد. من فكر ميكردم براي هميشه اينجا هست. اصلا نميدونستم به اين زودي ميخواد بره. زمان چه زود ميگذره.
4 شنبه،
صبح بايد برم شركت، يك سري كارها را انجام بدم. بايد براي خريد يك برنامه تصميم قطعي خودم را اعلام كنم. قيمت اين برنامه حدود 2000 دلار هست، و نظرم من تعيين كننده هست بعد از اون بايد برم پيش يكي ديگه از دوستم، تا اشكلات يك پروژه را رفع كنم.
بعد از ظهرش بايد به دوستم زنگ بزنم تا قيمت قطعات بگيرم. به يكي از فاميلها قول داديم كه آخر هفته كه سرمون خلوت شد، براش يك كامپيوتر بخيريم.
بعد از افطار با بچهها ميخوام برم كوه، ساعت 7 قرار داريم. بايد بدوم تا به موقع اون بالا برسم.
اون بالا بايد يكم راه برم تا تمام فشارهاي اين هفته را فراموش كنم.
5 شنبه
صبح شركت
ظهر دوباره قرار جلسه خواهند گذاشت. براي 2 كار
1- بررسي و نتبجهگيري در مورد برنامه سه شنبه
2- جلسه جاري خودمون و پيگيري كاره
بعد از جلسه بايد برم قطعات را تحويل بگيرم، و اگر حال داشتيم با پسر عموم اون را ببنديم.
تا جمعه اون را تست كنيم.
پ.ن:
كنار كارهاي بالا، تو اين هفته بايد با 1 نفر صحبت كنم. در مورد كارهاش، و اينكه ادامه همكاريمون به چه صورت بايد باشه.
به يك نفر قول دادم كه سيستم نظرخواهي و شمارهاندز براش راه بياندازم
كلي مادرم سر من به خاطر اين نحوه كارم قر خواهد زد، كه پدر خودت را در ميآري.
بايد به سرفه هام غلبه كنم، نگذارم من را از پا در بيارند.
شبها حتما بايد خبرها را يك مروري بكنم
...
البته از اول هفته اين قدر سرم شلوغ بوده كه اصلا حوصله و وقت چنين كاري را پيدا نكردم، نميدونم خدا ميخواد ببينه زور من چقدر هست، كه از اين بلاها سر من مياره. مثلا هفته پيش فقط 1 كار نصفي براي اين هفته داشتم. و من هم با خيال راحت براي اون برنامه ريزي كرده بودم. ولي از اواخر هفته پيش( 3 شنبه شب)، 1 دفعه اوضاع برگشت. و همين جور از زمين و زمان كار بر سرم ريخت.
از هفته پيش تا حالا هر روز سر كار بودم، حتا روز 4 شنبه و جمعه.
تو هفته هم شبها هر شب تا ساعت 12-1 سر كار بودم. خوشبختانه تا حالا 2 تا كار را تحويل داديم.
فردا هم بگذره سومين كار را هم تحويل دادم.
3 شنبه
صبح ساعت 5 با خستگي زياد از خواب بلند ميشم. و با چشمهاي نيمه بسته سحري ميخورم
ساعت 5:30 يكي از بچه ها زنگ ميزنه، براي 10 دقيقه بعد قرار ميگذاريم. كه بريم بازار گل.
(تو اين فاصله برسم شايد حمام هم برم و دوش بگيرم.)
تا ساعت 8 بايد گلها را ببريم شهرك غرب
بعد بايد بيام خانه وسايلم را بر دارم، برم 1 جا را پيدا كنم كه از 1 سري بورشور 500 تا كپي بگيرم.
خودم را بايد تا ساعت 10 دوباره به شهرك غرب برسونم.
ساعت 10 اونجا جلسه هست. و من بايد برم اونجا تا حسابي به يك سري به توپم و از خودمون هم حسابي دفاع كنم. (براي همين كسي ديگه را نميتونم به جاي خودم بفرستم.)
جلسه تا ساعت 12 طول ميكشه. بعد از اون بايد كمك كنم تا بقيه وسايل آماده بشه. تا اون كارهايي كه تعهد كرديم به موقع انجام بشه. فعلا كه از برنامه خيلي عقبيم. تا امروز همه چيز خوب بود، و به موقع داشت انجام ميشد، ولي يك دفعه تو اين كار مشكلات شروع شده. (اگر وقت كنم بايد حتما يك سر به شركت بزنم. و براي يكي از دوستام يك چيزي كه تو نظرم بوده بگيرم)
برنامه از ساعت 3:15 شروع ميشه (برنامه با 10 تا 15 دقيقه تاخير شروع خواهد شد.)
من بايد به خودم مصلت باشم. و خودم را خندان نشون بدم. و مهمانها را راهنمايي كنم.
در ضمن چون امسال 2 كار جديد داريم ميكنيم. بايد همش حواسم باشه، كه تو اين كارها مشكلي پيش نياد. (كه حتما پيش مياد. ديكته نا نوشته حتما توش غلط پيدا ميشه ) اگر هم مشكلي پيش اومد سريع براي اون مشكل 1 راه حل پيدا كنم.
احتمالا تعداد مهمانها زياد خواهد شد.
ساعت 5 بايد با بچهها بريم پايين، تا كمك كنيم به موقع غذاي كارآموزها را بديم. بعد از اون هم بايد يك سري از مهمان ها را بدرقه كنيم. اين كار تا ساعت 6:30-7 طول ميكشه. بعدش اگر بشه بايد برم افطار كنم.
بعد از اون بايد يك سري از بچهها را برسونم.
بعد از اون بايد برم خانه يك كم استراحت كنم. اگر دوستم راهي باشه بايد نصفه شب بلند بشم برم فرودگاه. چه زود گذشت. مثل باد. من فكر ميكردم براي هميشه اينجا هست. اصلا نميدونستم به اين زودي ميخواد بره. زمان چه زود ميگذره.
4 شنبه،
صبح بايد برم شركت، يك سري كارها را انجام بدم. بايد براي خريد يك برنامه تصميم قطعي خودم را اعلام كنم. قيمت اين برنامه حدود 2000 دلار هست، و نظرم من تعيين كننده هست بعد از اون بايد برم پيش يكي ديگه از دوستم، تا اشكلات يك پروژه را رفع كنم.
بعد از ظهرش بايد به دوستم زنگ بزنم تا قيمت قطعات بگيرم. به يكي از فاميلها قول داديم كه آخر هفته كه سرمون خلوت شد، براش يك كامپيوتر بخيريم.
بعد از افطار با بچهها ميخوام برم كوه، ساعت 7 قرار داريم. بايد بدوم تا به موقع اون بالا برسم.
اون بالا بايد يكم راه برم تا تمام فشارهاي اين هفته را فراموش كنم.
5 شنبه
صبح شركت
ظهر دوباره قرار جلسه خواهند گذاشت. براي 2 كار
1- بررسي و نتبجهگيري در مورد برنامه سه شنبه
2- جلسه جاري خودمون و پيگيري كاره
بعد از جلسه بايد برم قطعات را تحويل بگيرم، و اگر حال داشتيم با پسر عموم اون را ببنديم.
تا جمعه اون را تست كنيم.
پ.ن:
كنار كارهاي بالا، تو اين هفته بايد با 1 نفر صحبت كنم. در مورد كارهاش، و اينكه ادامه همكاريمون به چه صورت بايد باشه.
به يك نفر قول دادم كه سيستم نظرخواهي و شمارهاندز براش راه بياندازم
كلي مادرم سر من به خاطر اين نحوه كارم قر خواهد زد، كه پدر خودت را در ميآري.
بايد به سرفه هام غلبه كنم، نگذارم من را از پا در بيارند.
شبها حتما بايد خبرها را يك مروري بكنم
...
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۱
زمان: همين امشب، ساعت 12:05 نيمه شب
مكان: سر يكي از كوچههاي يوسف آباد
هوا ابري هست، و نم نم باران ميآد. يك رفتگر شهرداري،با يك سري كاغذ و آشغال 1 آتش كنار كوچه درست كرده. و خيلي راحت كنار اون دراز كشيده و استراحت ميكنه.
قيافه اون به نظرم خيلي آرام رسيد. گاشكي من هم ميتونستم مثل اون آرام و سبك باشم.
مكان: سر يكي از كوچههاي يوسف آباد
هوا ابري هست، و نم نم باران ميآد. يك رفتگر شهرداري،با يك سري كاغذ و آشغال 1 آتش كنار كوچه درست كرده. و خيلي راحت كنار اون دراز كشيده و استراحت ميكنه.
قيافه اون به نظرم خيلي آرام رسيد. گاشكي من هم ميتونستم مثل اون آرام و سبك باشم.
شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۱
برف
امشب طبق معمول با اينكه خيلي كار داشتم، رفتيم كوه.
هفته پيش كلي خوش خوشانم شده بود كه تعدادمون اينقدر زياد شده. ولي اين هفته براي هر كدام از بچهها 1 مشكلي پيش اومد. و در آخرين لحظه همه كنسل كردند.
اين شد كه فقط من و هلمز و اژدهاي شكلاتي رفتيم.
نزديك ولنجك كه رسيديم خيابانها خيس بود. يك جا رد شديم، هلمز گفت بچهها برف. گفتيم نه بابا، برف كجا بود.
خلاصه رفتيم و رفتيم تا به پاركينگ رسيديم.
با كمال تعجب ديديم كه اونجا برف نشسته.
خلاصه قسمته آسفالته را نسبتا راحت طي كرديم. (البته بعضي از جاها، آب روي آسفالت يخ بسته بود. و بايد مواظب ميبوديم كه سر نخوريم.)
از دم ايستگاه يك به سمت بالا، تقريبا همه مسير با يك لايه برف كوبيده شده پوشيده شده بود. ما 3 نفري همينطور بالا ميرفتيم. اون بالا فوقالعاده قشنگ بود. تا حالا كوه پر از برف را توي شب نديده بودم. كوه زير نور مسير حالت رويايي پيدا كرده بود. اينقدر خوش خوشانم شده بود كه من يك جاي مسير روي برف دراز كشيدم و يك مدت به آسمان خيره شدم. (كلي ستاره ديدم.)
آخرش با اصرار هلمز و اژدهاي شكلاتي، از وسط مسير برگشتيم. (من را ول ميكردند تا اون بالا ميرفتم.)
توي راه 1 شغال، 1 روباه و 1 سگ ديديم كه داشتند توي برفها راه ميرفتند. (اون بالا فقط غول تبتي نديديم.)
هر چند وقت 1 بار، صداي يك سري شغال و سگ از توي درهها ميامد. (به خاطر همين سر و صدا. يك پسر و دختر، از وسط راه، يك دفعه برگشتند به سمت پايين.)
توي مسير برگشت. يك قسمت راه كه خيلي سُر بود. دستامون را به هم گرفته بوديم كه زمين نخوريم. (خوشبختانه هيچكدام زمين نخورديم، ولي حسابي از سر خوردنهاي ناگهاني خودمان خنديديم.)
من ياد گذشتهها كرده بودم و همين جور روي يخ و برفها ميدويدم. (هلمز هر چند دقيقه يكبار ميگفت: فكر نكن زمين بخوري، ما كولت ميكنيم. ما خيلي هنر كنيم خودمان را به اون پاييين برسونيم... ) ولي من همچنان ميدويدم.
از اون بالا 1 جايي بود كه من ميگفتم ميدان تجريش هست. هلمز شك داشت، براي همين چندتا علامت گذاشتيم. و رفتيم ميدان تجريش اون علامتها را پيدا كرديم.
راستي،يك حليم توپ هم خورديم. جاي همه خالي بود. :)
امشب طبق معمول با اينكه خيلي كار داشتم، رفتيم كوه.
هفته پيش كلي خوش خوشانم شده بود كه تعدادمون اينقدر زياد شده. ولي اين هفته براي هر كدام از بچهها 1 مشكلي پيش اومد. و در آخرين لحظه همه كنسل كردند.
اين شد كه فقط من و هلمز و اژدهاي شكلاتي رفتيم.
نزديك ولنجك كه رسيديم خيابانها خيس بود. يك جا رد شديم، هلمز گفت بچهها برف. گفتيم نه بابا، برف كجا بود.
خلاصه رفتيم و رفتيم تا به پاركينگ رسيديم.
با كمال تعجب ديديم كه اونجا برف نشسته.
خلاصه قسمته آسفالته را نسبتا راحت طي كرديم. (البته بعضي از جاها، آب روي آسفالت يخ بسته بود. و بايد مواظب ميبوديم كه سر نخوريم.)
از دم ايستگاه يك به سمت بالا، تقريبا همه مسير با يك لايه برف كوبيده شده پوشيده شده بود. ما 3 نفري همينطور بالا ميرفتيم. اون بالا فوقالعاده قشنگ بود. تا حالا كوه پر از برف را توي شب نديده بودم. كوه زير نور مسير حالت رويايي پيدا كرده بود. اينقدر خوش خوشانم شده بود كه من يك جاي مسير روي برف دراز كشيدم و يك مدت به آسمان خيره شدم. (كلي ستاره ديدم.)
آخرش با اصرار هلمز و اژدهاي شكلاتي، از وسط مسير برگشتيم. (من را ول ميكردند تا اون بالا ميرفتم.)
توي راه 1 شغال، 1 روباه و 1 سگ ديديم كه داشتند توي برفها راه ميرفتند. (اون بالا فقط غول تبتي نديديم.)
هر چند وقت 1 بار، صداي يك سري شغال و سگ از توي درهها ميامد. (به خاطر همين سر و صدا. يك پسر و دختر، از وسط راه، يك دفعه برگشتند به سمت پايين.)
توي مسير برگشت. يك قسمت راه كه خيلي سُر بود. دستامون را به هم گرفته بوديم كه زمين نخوريم. (خوشبختانه هيچكدام زمين نخورديم، ولي حسابي از سر خوردنهاي ناگهاني خودمان خنديديم.)
من ياد گذشتهها كرده بودم و همين جور روي يخ و برفها ميدويدم. (هلمز هر چند دقيقه يكبار ميگفت: فكر نكن زمين بخوري، ما كولت ميكنيم. ما خيلي هنر كنيم خودمان را به اون پاييين برسونيم... ) ولي من همچنان ميدويدم.
از اون بالا 1 جايي بود كه من ميگفتم ميدان تجريش هست. هلمز شك داشت، براي همين چندتا علامت گذاشتيم. و رفتيم ميدان تجريش اون علامتها را پيدا كرديم.
راستي،يك حليم توپ هم خورديم. جاي همه خالي بود. :)
چند روز پيش مطلب يكي از دوستام را در مورد عروسك خواندم.
مطلبش خيلي ساده بود، ولي من را حسابي توي فكر برد.
از من در مورد اين نوشتش نظر خواست.
اولش نميدونستم چي بايد به اون جواب بدم.
تا اينكه توي يكي از اين سخنرانيها 1 جرقه توي ذهن من خورد.
نميدونم شما به خدا چطور نگاه ميكنيد و رابطه خودتون را با خدا چطور ميبينيد.
يكي ممكنه به خودش به عنوان يك عروسك خيمه شب بازي نگاه كنه، كه توسط خدا اين ور، اون ور ميشه.
يكي ديگه ممكنه به خدا به عنوان يك موجود ترس آور نگاه كنه، كه از ترس اينكه به جهنم اون نيافته، قربون و صدقهاش ميره، عبادتش را ميكنه، كاري هم نداره كه چي ميگه، طوطيوار 1 سري كارها را انجام ميده. فقط دلش خوشه كه به جهنم اون نميره.
يكي ديگه اصلا خدا را قبول نداره، و ميگه همش كشكه.
...
يكي هم ممكنه به خدا به عنوان يك دوست و یاور نگاه كنه، كه هميشه پيشش هست، هر وقت دلش ميگيره با اون درد و دل ميكنه، ميتونه عاشقش بشه، يا از دست اون عصباني بشه و با اون دعوا كنه. خلاصه به خدا به عنوان دوستي نگاه ميكنه كه توي همه غمها و شاديهاش اون را همراهي ميكنه.
هر كسي از ظن خود، شد يار من
پ.ن.
چقدر سخته كه آدم راجع به اين موضوعات، صحبت كنه، حسابي خسته شدم.
مطلبش خيلي ساده بود، ولي من را حسابي توي فكر برد.
از من در مورد اين نوشتش نظر خواست.
اولش نميدونستم چي بايد به اون جواب بدم.
تا اينكه توي يكي از اين سخنرانيها 1 جرقه توي ذهن من خورد.
نميدونم شما به خدا چطور نگاه ميكنيد و رابطه خودتون را با خدا چطور ميبينيد.
يكي ممكنه به خودش به عنوان يك عروسك خيمه شب بازي نگاه كنه، كه توسط خدا اين ور، اون ور ميشه.
يكي ديگه ممكنه به خدا به عنوان يك موجود ترس آور نگاه كنه، كه از ترس اينكه به جهنم اون نيافته، قربون و صدقهاش ميره، عبادتش را ميكنه، كاري هم نداره كه چي ميگه، طوطيوار 1 سري كارها را انجام ميده. فقط دلش خوشه كه به جهنم اون نميره.
يكي ديگه اصلا خدا را قبول نداره، و ميگه همش كشكه.
...
يكي هم ممكنه به خدا به عنوان يك دوست و یاور نگاه كنه، كه هميشه پيشش هست، هر وقت دلش ميگيره با اون درد و دل ميكنه، ميتونه عاشقش بشه، يا از دست اون عصباني بشه و با اون دعوا كنه. خلاصه به خدا به عنوان دوستي نگاه ميكنه كه توي همه غمها و شاديهاش اون را همراهي ميكنه.
هر كسي از ظن خود، شد يار من
پ.ن.
چقدر سخته كه آدم راجع به اين موضوعات، صحبت كنه، حسابي خسته شدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)