یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۱

خب اينهم از فينال جام جهاني كه برزيل برد. و خيال همه ما را تو شركت راحت كرد.
منم تو شركت نفر دوم شدم.
حيف شد كه آلمان اول نشد،‌ولي اشكال نداره،‌4 سال ديگه احتمالا آلمان اول مي‌شه. انگار آلمان هر وقت بخواد قهرمان بشه، حتما بايد 1 دوره قبلش نايب قهرمان بشه،‌تا بتونه دوره بعد قهرمان بشه.
بازي ديروز بين كره و تركيه خيلي قشنگتر بود. مخصوصا آخرش، خيلي از كار تركها خوشم اومد، ‌كه آمدند خوشحاليشون را با كره‌اي ها قسمت كردند.
امشب وقتي اومدم خانه
ديدم،‌مانيتورم خراب شده.
بنده خدا خيلي به من خدمت كرده،‌چند روزي بود كه صحبت عوض كردنش به ميان آمده بود. ولي خب من بازم اين مانيتورم را دوست داشتم. و اصلا قصد و غرضي از اين حرفم نداشتم. نمي‌دونم شايد، اون صدام را شنيده كه الان داره براي من ناز مي‌كنه.
من مانيتورم را خيلي دوست دارم. تو صفحه همين مانيتور بود،‌كه خيلي از دوستام را پيدا كردم. و از طريق همين مانيتور با اونها ارتباط برقرار كردم. از طريق همين مانيتور كلي چيز ياد گرفتم و ...
الان حدود 8 ساله كه داره برام كار مي‌كنه. و هيچ وقت برام بازي در نياورده. اون موقع 90 هزارتومان خريدمش. هنوز روزي كه رفتم اون را انتخاب كردم،‌ يادمه، پسر عموم اصرار داشت كه من 1 مانيتور ديگه بخرم. ولي من مثل بچه‌ها (اون موقع واقعا بچه بودم‌ها) پام را تو يك كفش كرده بودم كه من همين را مي‌خوام. آخر سر هم حرفم را به كرسي نشوندم و مانيتور مورد علاقه خودم را خريدم.
هنوز نتوانستم تصميم بگيرم كه چي كار كنم. واقعا دلم نمي‌اد، اين مانيتور را ول كنم. من خيلي از شبها با اين مانيتور زندگي كردم. و تا صبح از طريق اون با دوستام گپ زدم. و ...
امشب خيلي خسته‌ام، شايد فردا صبح بتونم تصميم بگيرم كه اين مانيتور را چي‌كار كنم.
چند روزه كه روحم آرام و قرار نداره، هر شب خانه يك نفر، سر در مي‌اره. چند شب پيش‌ها يك سر رفته بود،‌خانه هولمز، از پشت پرده با اون نشسته بود گپ زده بود. (شك داريد،‌ بريد از هولمز بپرسيد.) روز بعدش هولمز آمده بود، يقه من را چسبيده بود كه اونجا چي‌كار مي‌كردي.
يك دفعه هم وسط نرماندي،(تو چنگ جهاني دوم) ‌سر در آوردم. اين يكي را خودم هم داشتم، ‌شاخ در مي‌آوردم. با تعجب دور،‌برم را نگاه مي‌كردم. كه اينجا كجاست، هميجور آدم بود كه كشته مي‌شد. و ...
يك شب هم،‌ تو خواب كلي بلاگ خوندم. دوباره تو بلاگستان دعوا شده بود. و من طبق معمول مي‌خواستم، ملت را با هم آشتي بدم.
ديروز هم تو خواب با 2-3 نفر چت كردم. اين ديگه آخرش بود.
اينها را گفتم:‌كه بدونيد، تازگي روحم يكم شيطون شده،‌و بدون اجازه من هر جا دلش مي‌خواد مي‌ره. اگر 1 موقع اون را ديديد، خيلي نترسيد. و اون را اذيت نكنيد. روح من واقعا، موجود بي آزاري هست.(البته اگر بشه اسمش را گذاشت موجود.) تا حالا آزارش به هيچكس نرسيده.
اميدوارم اين شبها كه از خانه مي‌ره بيرون، خيلي از خانه دور نشه،‌ پيش آدمهاي ناباب نره و از همه مهمتر، راه برگشتن خانه را گم نكنه.
با همه اين خل بازيها كه بعضي وقتها در مي‌آره،‌بازم دوستش دارم.

پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۱

بعضي‌ها مي‌گويند:
اگر آدم 1000 تا دوست داشته باشه كمه، ولي 1 دشمن داشته باشه، زياده.
من اين گفته را خيلي قبول دارم.

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۱

هورا آلمان برد.
اگر اوضاع همينطور پيش بره، من تو شرکت اول ميشم.
(فعلا تو شركت دوم هستم )
هر وقت كه گير مي‌كنم و به نظرم مي‌رسه كه ديگه هيچ كاري از دست، من بر نمي‌اد. و همه آرزوها از بين رفته،
نمي‌دونم چطوري، چگونه و از كجا، فكر تازه‌اي به خاطرم مي‌آد و من را از نا اميدي و شكست، ‌نجات مي‌ده.

بعد از جلسه هيئت مديره، فكر مي‌كردم، تمام كارها و فكرهايي كه ظرف 2 هفته پيش كرده بودم، از دست رفته، ولي انگار هنوز اميدي هست.
در نا اميدي بسي اميد است، ‌پايان شب سيه سفيد است.

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۱

اينجا كسي، 1 تعميير كار خوب سراغ نداره؟
فكر مي‌كنم يكسري از سيمهام سوخته. فكر كنم قاطي كردن اين سيمها باعث شده، كه به سيستم كنترل مركزيم هم آسيب برسه.
نمي‌دونم براي چي اينجور شدم، شايد به خاطر اينكه تازگي، خيلي به اين دستگاه فشار آوردم و به اون هيچ استراحتي ندادم،‌ شايد به خاطر اين باشه،‌ كه سنم 1 كم رفته بالا و پير شدم،‌شايد هم به خاطر اين باشه،‌ كه دوباره 1 سري قكرام را دارم مرور مي‌كنم و بعضي از اونها را 1 كم تغيير مي‌دم. به قول بقيه، شايد من هم دارم دوباره پوست مي‌اندازم. شايد هم به خاطر سق سياه بعضيها باشه كه هي من را چشم زدند.
خلاصه اينكه من امروز براي دومين بار در طول زندگيم،‌كتاب شعر خريدم، (اولين بار حدود 1 هفته پيش بود.) نمي‌دونم با اينكه اين هفته فوق‌العاده سرم شلوغه، و وقت سر خاروندن هم ندارم، چطور وقت پيدا كردم برم تو كتاب فروشي؟!، امروز پيش يكي از دوستام كار داشتم، كه دوستم رفته بود بيرون. نزديك محل كار دوستم، 1 كتاب فروشي بزرگ هست، من هم از خدا خواسته وقت اضافه پيدا كرده بودم، رفتم تو كتابفروشي. وقتي به خودم اومدم،‌ديدم حدود 45 دقيقه است كه تو كتابفروشي چرخ مي‌زنم. 3-4 تا كتاب ديگه هم انتخاب كردم، ولي به خودم قبولوندم كه دوستم،‌اين كتاب را داره، ‌و شايد بتونم از اون، اين كتاب را قرض بگيرم. بخودم گفتم: اگر از اون نتونستم اين كتاب را بگيرم، اونوقت اين كتاب را مي‌خرم.
از اون جالبتر، اينكه من 1 موقعه‌اي هفته‌اي 7-8 تا فيلم نگاه مي‌كردم. حدود 3-4 سال بود، ‌كه دنبال 1 فيلم مي‌گشتم، كه بالاخره بعد از كلي گشتن، هفته‌ي پيش،‌اون فيلم را پيدا كردم. بعد از 1 هفته كه فبلم دستم بود،‌وقت نكردم، فيلمي كه چند سال دنبالش بودم را نگاه كنم.
خلاصه اوضاع 1 كم قر و قاطي شده.