یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۶

غفلت

5 شنبه صبح، روی راحتی توی پذیرایی دراز کشیده بودم، داشتم به این موضوع فکر می کردم که تا شب چه کارهایی باید برای پروژه انجام بدم. تلفن زنگ زد، عمه ام بود، با مادرم صحبت می کرد. خیلی زود افکارم پاره شد. دایی پدرم 20 روزی بود که حالش خوب نبود، ولی همه امیدوار بودیم که مثل دفعه قبل حالش کاملا خوب بشه و باز سرحال، سرزنده ببینیمش. ولی ...
توی راه شرکت، تو فکر بودم. همش به این پروژه آخری که روش کار می کنم، فحش می دادم. بیشتر از 1 سال بود که قرار بود با پسر عموم، بریم پیش دایی پدرم و از خاطرات گذشته اش فیلم تهیه کنیم. یک عکس خوب هم از او پیدا کرده بودیم و قابش کرده بودیم که ببریم براش. ولی بخاطر کارمون هی این کار را عقب می انداختیم. حدود 1 ماه قبل بود که گفتند: حالش زیاد خوب نیست. همه عموها و عمه هام با هم می رفتند دیدنش. بابام کار داشت، پس به نمایندگی به جای پدرم رفتم. مامانم گفت: رها این عکس رو ببر، حداقل بگذار تا زنده است خودش هم این عکس رو ببینه. حالش به اون بدی که می گفتند نبود، عکس رو که دید خیلی خوشحال شد.
وقتی رسیدم خونه کلی خوشحال بودم از اینکه عکس رو به او دادم. انگار یکبار بزرگ از دوشم برداشته شده بود.
جمعه صبح زود، برای تشیع جنازه رفتیم. خیلی شلوغ بود. با اینکه فامیل نسبتا بزرگی هستیم، ولی در میان جمعیت گم بودیم. آگهی ترحیم رو که دیدم دلم بیشتر گرفت. عکسی که 1 ماه پیش براشون برده بودم، برای آگهی انتخاب کرده بودند. مردم چی کار می کردند. بغض گلوم رو گرفته بود. همینجور اشک توی چشمهام جمع می شد. دست خودم نبود. وقتی که از مسجد آمدیم بیرون خیابونهای اطراف کامل بسته شد. قرار بود، ببرنش باغ طوطی توی شاه عبدالعظیم اونجا به خاک بسپرنش. دوباره یکمقداری مونده به شاه عبدالعظیم. ملت دوباره او روی دوششون گذاشتند و او رو تشییع کردند. به بازار که رسیدیم، تاریک بود. توی فکر بودم که چرا اینقدر همه جا تاریک هست. پیش خودم گفتم شاید چون صبح هست هنوز بازار باز نشده. توی همین فکرها بودم، که نوحه خوان از طرف خانواده، از همه مغازه دارها که به احترام تشییع جنازه، چراغهاشون رو خاموش کردند، تشکر کرد.
بعدش هم جنازه رو توی تمام صحنها تشییع کردیم، به هر کدوم از امام زاده ها که می رسیدیم، اول اذن دخول می خوندند و بعد یک دور، دور امامزاده می چرخوندش. خلاصه هر آنچه که می شد براش احترام گذاشتند.
بعد از اینکه مراسم تدفین انجام شد، مادرم اینا رفتند نماز ظهر رو بخونند، وقتی برگشتند تقریبا همه کسایی که با اتوبوس آمده بودند رفته بودند. تقریبا ما بودیم سر خاک. یک خانمی سرخاک بود، از زن عموم سوال کرد که اسم پدر ایشون چی بود، می خوام براش نماز بخونم. زن عموم گفت: فلانی، بعد پرسید شما که ایشون رو خوب نمی شناسید، برای چی می خواهید نماز بخونید. گفت: ایشون قبلا به 2 نفر از خانواده ما کمک کردند.
موقع برگشت، هرکسی یک خاطره تعریف می کرد. تا می اومدم حرف بزنم، بغض جلوی گلوم رو می گرفت و اصلا نمی تونستم حرف بزنم. کلی زور زدم تا 2-3 جمله حرف زدم.
عصر باز باید می رفتم به شرکت، هنوز خیلی کار برای انجام داشتیم. پسر عموم قبل از من به شرکت رسیده بود. حال جفتمون گرفته بود، و باز از اینکه غفلت کرده بودیم، ناراحت بودیم. غفلتی که دیگر قابل جبران نبود.

۱ نظر:

fateme گفت...

salam amoo raha.man az tarafe khodam va doostam behetoon tasliat migam.