مامان جون تولدت مبارك :X
ديشب داشتم كتاب ميخوندم كه دادش كوچيكه اومد دنبالم و گفت: رها يك دقيقه بيا. منم كتاب بدست راه افتادم، مادرم توي آشپرخانه ظرف ميشست. وقتي به اتاق پدرم رسيدم، ديدم همه جمع شدهاند. و دارند براي تولد مادرم نقشه ميكشند، كه حسابي سورپريزش كنند. بحث سر اين بود كه هركس چي ميخواد براي مامان بگيره. ...
خلاصه بماند كه با يكم شيطنت، برنامه همه رو به هم ريختم و هداياي همه رو عوض كردم.
نتيجهاش هم اين شد، كه من بايد جور همه رو بكشم و براي هر كدوم از برادرها، خريد كنم. تازه از اونجا كه يك مقدار پدرم سرش شلوغه يك جورهايي بايد از طرف او هم كادو بگيرم.
الان توي اين فكر بودم، حالا كه دارم براي همه كادو ميگيرم، از طرف اون دادشم كه شهرستان درس ميخونه هم كادو بگيرم. ...
نتيجه:
1- تا اينجا كه برنامهها خوب پيش رفته، خيلي خوشحالم.
2- مامان جون تولدت خيلي دوست دارم، تولدت مبارك.
3- كسي كه خربزه ميخوره، پاي لرزش هم ميشينه.
پ.ن.
- اگر كسي هديهاي، كادويي نياز داره، خجالت نكشيد، زودتر خبر بدهيد كه براي شما هم بگيرم. :)
- خدا پدر و مادر دوست جون رو بيامرزه، كه اگر او نبود به اين راحتي از پس اين همه كار بر نمياومدم. :)
- ...
چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۴
یکشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۴
انتخابات 2
بالاخره انتظار به سر رسيد، و شوراي نگهبان اسامي كانديداها رو اعلام كرد.
1- احمدي نژاد 2- محسن رضايي 3- قاليباف 4- لاريجاني 5- كروبي 6- رفسنجاني
(نكردند، حداقل يكي از آدمهاي خارج خودشون رو انتخاب كنند.)
انتخاب هايي كه خيلي دور از انتظار نبود. حالا بايد تصميم گرفت كه بهتره كه به يكي از اين افراد آدم راي بده يا اينكه كار ديگهاي بايد انجام بشه.
امروز سر ناهار صحبت بود كه يكي از همين آقايان گفته كه ميخواد كميته استقبال از امام زمان راه بياندازه. يكي از بچهها گفت: كه اينها انگار اصلا نميفهمند، كه با اين حرفها همه از اونها فاصله ميگيرند. يكي از همكارها كه سني از او گذشته بود خنديد و گفت: اتفاقا اونها ميفهمند، كه چي ميگويند. ماها نميفهميم.
اشكال ما اين هست كه فكر ميكنيم كه همه مردم مثل خودمون تحصيل كرده ها فكر ميكنند. ميگفت: مذهب به شدت در گوشت و پوست ما فرو رفته. ميگفت: يكي از دوستاش، الان چند سال هست كه فقط فحش و بدبيراه هست كه به اينها ميده. و هميشه ميگفت: كه عمراً اگر من توي انتخابات شركت كنم.
حالا همين آقا، 1-2 هفته هست، كه همون فحشها رو ميده، منتها ميگه: واجب كفايي هست كه توي انتخابات شركت كنيم.
باز ياد اين حرف افتادم كه:
خدا سرنوشت هيچ قومي رو عوض نميكنه مگر اينكه مردم اون قوم بخواهد.
1- احمدي نژاد 2- محسن رضايي 3- قاليباف 4- لاريجاني 5- كروبي 6- رفسنجاني
(نكردند، حداقل يكي از آدمهاي خارج خودشون رو انتخاب كنند.)
انتخاب هايي كه خيلي دور از انتظار نبود. حالا بايد تصميم گرفت كه بهتره كه به يكي از اين افراد آدم راي بده يا اينكه كار ديگهاي بايد انجام بشه.
امروز سر ناهار صحبت بود كه يكي از همين آقايان گفته كه ميخواد كميته استقبال از امام زمان راه بياندازه. يكي از بچهها گفت: كه اينها انگار اصلا نميفهمند، كه با اين حرفها همه از اونها فاصله ميگيرند. يكي از همكارها كه سني از او گذشته بود خنديد و گفت: اتفاقا اونها ميفهمند، كه چي ميگويند. ماها نميفهميم.
اشكال ما اين هست كه فكر ميكنيم كه همه مردم مثل خودمون تحصيل كرده ها فكر ميكنند. ميگفت: مذهب به شدت در گوشت و پوست ما فرو رفته. ميگفت: يكي از دوستاش، الان چند سال هست كه فقط فحش و بدبيراه هست كه به اينها ميده. و هميشه ميگفت: كه عمراً اگر من توي انتخابات شركت كنم.
حالا همين آقا، 1-2 هفته هست، كه همون فحشها رو ميده، منتها ميگه: واجب كفايي هست كه توي انتخابات شركت كنيم.
باز ياد اين حرف افتادم كه:
خدا سرنوشت هيچ قومي رو عوض نميكنه مگر اينكه مردم اون قوم بخواهد.
شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۴
تولد
امروز صبح وقتي از خواب بلند شدم، اينقدر گلوم درد ميكرد، كه ترجيح دادم چندتا قرص سرماخوردگي بخورم و به جاي شركت، دوباره راهي رختخواب بشم.
يك جورايي تقصير خودم بود. اين چند روز خيلي بيش از اندازه اين ور اون ور رفتم. و اين هم نتيجهاش بود.
تبريك تولد به دوستان مختلف، دعوت براي جلسات مختلف در طيفهاي مختلف، ديدار از دوستان با عقايد مختلف. خلاصه همه و همه توي همين چند روز.
فكر نميكنم تو عمرم اينقدر پشت سر هم جايي دعوت بوده باشم. و چيزي خورده باشم. تازه شانس آوردم كه حداقل 2 تا از برنامههام به هم خورد.
...
...
خلاصه همه اين اتفاقات باعث شد كه از صبح تا ظهر بخوابم، بعداز ظهر هم تا همين 1-2 ساعت پيش بشينم يك دل سير كتاب بخونم. اميدوارم كه فردا حالم بهتر بشه، بتونم برم سركار، كلي كار دارم كه بايد انجام بدم. :)
يك جورايي تقصير خودم بود. اين چند روز خيلي بيش از اندازه اين ور اون ور رفتم. و اين هم نتيجهاش بود.
تبريك تولد به دوستان مختلف، دعوت براي جلسات مختلف در طيفهاي مختلف، ديدار از دوستان با عقايد مختلف. خلاصه همه و همه توي همين چند روز.
فكر نميكنم تو عمرم اينقدر پشت سر هم جايي دعوت بوده باشم. و چيزي خورده باشم. تازه شانس آوردم كه حداقل 2 تا از برنامههام به هم خورد.
...
...
خلاصه همه اين اتفاقات باعث شد كه از صبح تا ظهر بخوابم، بعداز ظهر هم تا همين 1-2 ساعت پيش بشينم يك دل سير كتاب بخونم. اميدوارم كه فردا حالم بهتر بشه، بتونم برم سركار، كلي كار دارم كه بايد انجام بدم. :)
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۴
انتخابات 1
چند وقتي هست كه مي خوام در مورد انتخابات مطلب بنويسم. هر دفعه چند خطي هم نوشتم. بعد بيخيال شدم و همه رو پاك كردم.
انتخابات كاملا مثل يك بازي ميمونه. كه هر دوره، مردم يك طرف بازي و حكومت طرف ديگه اون قرار دارند. هر دوره كه ميگذره، هر كدوم كارهاي جديدتري انجام ميدهند كه طرف مقابل رو بازي بدهند. مردم تا آخرين لحظه دوست ندارند نشون بدهند كه آيا راي ميدهند يا نه و اگر راي ميدهند به چه كسي راي ميدهند. (همين شده كه خيلي از نظرسنجيها درست در نميآد.) در طرف مقابل هم حكومت، هم سعي داره با تحريك احساسات مليگرايانه مردم، اونها رو توي انتخابات بكشونند. و هر دوره دست به كارهاي جديدي ميزنه. (مثلا اين دوره، يكي از كارهاش، مانور روي تواناييهاي اتمي كشور هست كه با اون ميخواد احساسات مردم تحريك بشه.)
يكوقت فكر نكنيد كه اين جور بازي كردن بد هست. بر عكس، هر چقدر مردم بيشتر فكر كنند و با دقت بيشتر حركتي رو كه درسته انتخاب كنند، در بلند مدت، كشور، مسير صحيحتري رو طي ميكنه.
انتخابات كاملا مثل يك بازي ميمونه. كه هر دوره، مردم يك طرف بازي و حكومت طرف ديگه اون قرار دارند. هر دوره كه ميگذره، هر كدوم كارهاي جديدتري انجام ميدهند كه طرف مقابل رو بازي بدهند. مردم تا آخرين لحظه دوست ندارند نشون بدهند كه آيا راي ميدهند يا نه و اگر راي ميدهند به چه كسي راي ميدهند. (همين شده كه خيلي از نظرسنجيها درست در نميآد.) در طرف مقابل هم حكومت، هم سعي داره با تحريك احساسات مليگرايانه مردم، اونها رو توي انتخابات بكشونند. و هر دوره دست به كارهاي جديدي ميزنه. (مثلا اين دوره، يكي از كارهاش، مانور روي تواناييهاي اتمي كشور هست كه با اون ميخواد احساسات مردم تحريك بشه.)
يكوقت فكر نكنيد كه اين جور بازي كردن بد هست. بر عكس، هر چقدر مردم بيشتر فكر كنند و با دقت بيشتر حركتي رو كه درسته انتخاب كنند، در بلند مدت، كشور، مسير صحيحتري رو طي ميكنه.
سهشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۴
دوست كوچولو
ديدن دوست جون كوچولو، بعد از يك روز خسته كننده، خيلي خوب بود.
قرار بود كه براي شام برم خونشون، منتها كارم تو شركت خيلي طول كشيد براي همين به دوستم گفتم كه براي شام منتظر من نباشند.
تقريبا ساعت 10:30 شب بود كه رسيدم خونه دوستم.
تازگي وقتي مي رم خونه دوستم، ديگه دوست جون كوچولو به ما وقت صحبت كردن نمي ده، همچين كه شروع مي كردم به صحبت كردن با دوستم، يكي از اسباب بازي هاي جديدش رو برام مي آورد كه با هم بازي كنيم.
با زبان شيرينش توضيح مي داد كه كدام ماشين هاش رو خراب كرده. عكسهاي مسافرتشون رو آورد و با اون زبانش كلي برام توضيح داد كه كجا رفتند.
ساعت 11:30 مي خواستم بيام خونه. اولش گفت اشكال نداره. بعد به مامانش گفت: ماما ميمه (ميوه) بيار! خلاصه اينقدر گفت: كه مادرش از خدا خواسته ظرف ميوه رو آورد. آخه خودش خيلي ميوه نمي خوره، و حداقل به اين هوا ميوه مي خورد. كنار دستم نشست و تا آخر ظرف همراهيم كرد. (توت فرنگي و زردآلو )
از اونجايي كه اين دوست جون كوجولو ما شير نخورده بود. گفتم براي من شير هم بياورند. اولش به من مي گفت: عمو شير نخور. ولي وقتي ديد من و باباش مي خوايم شير بخوريم، اونهم با اكراه كنار ما نشست و يك نصف ليوان شير خورد.
شب موقع رفتن، مامانش به من مي گفت: اين وروجك با اين سنش، هر كاري رو حاضر هست انجام بده تا تو يكم بيشتر پيشش بموني.
موقع رفتن هم با همون زبون شيرينش به من گفت: عمو فردا بيا.
خلاصه بعد از يك روز پرتنش و خسته كننده اي، ديدن همچين دوستي باعث مي شه كه آدم همه خستگي هاش از تنش در بره. :)
قرار بود كه براي شام برم خونشون، منتها كارم تو شركت خيلي طول كشيد براي همين به دوستم گفتم كه براي شام منتظر من نباشند.
تقريبا ساعت 10:30 شب بود كه رسيدم خونه دوستم.
تازگي وقتي مي رم خونه دوستم، ديگه دوست جون كوچولو به ما وقت صحبت كردن نمي ده، همچين كه شروع مي كردم به صحبت كردن با دوستم، يكي از اسباب بازي هاي جديدش رو برام مي آورد كه با هم بازي كنيم.
با زبان شيرينش توضيح مي داد كه كدام ماشين هاش رو خراب كرده. عكسهاي مسافرتشون رو آورد و با اون زبانش كلي برام توضيح داد كه كجا رفتند.
ساعت 11:30 مي خواستم بيام خونه. اولش گفت اشكال نداره. بعد به مامانش گفت: ماما ميمه (ميوه) بيار! خلاصه اينقدر گفت: كه مادرش از خدا خواسته ظرف ميوه رو آورد. آخه خودش خيلي ميوه نمي خوره، و حداقل به اين هوا ميوه مي خورد. كنار دستم نشست و تا آخر ظرف همراهيم كرد. (توت فرنگي و زردآلو )
از اونجايي كه اين دوست جون كوجولو ما شير نخورده بود. گفتم براي من شير هم بياورند. اولش به من مي گفت: عمو شير نخور. ولي وقتي ديد من و باباش مي خوايم شير بخوريم، اونهم با اكراه كنار ما نشست و يك نصف ليوان شير خورد.
شب موقع رفتن، مامانش به من مي گفت: اين وروجك با اين سنش، هر كاري رو حاضر هست انجام بده تا تو يكم بيشتر پيشش بموني.
موقع رفتن هم با همون زبون شيرينش به من گفت: عمو فردا بيا.
خلاصه بعد از يك روز پرتنش و خسته كننده اي، ديدن همچين دوستي باعث مي شه كه آدم همه خستگي هاش از تنش در بره. :)
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۴
تولد
هنوز يادآوري بعضي از خاطرات ناراحتم ميكنه، ممكنه چند روزي يكم تو خودم برم، با اين حال ديگه مثل قبل نيستند.
بعضي وقتها پيش خودم فكر ميكنم، كه چرا همچين اتفاقاتي براي من افتاد!؟
بعد از مدتي، خودم به خودم جواب ميدم، كه اگر اون اتفاق براي من نيافتاده بود. مطمئنن، مسير زندگي من يك چيز ديگه ميشد، خيلي از تجربياتي كه امروز دارم، رو بدست نميآوردم و از همه مهمتر خيلي از دوستايي كه الان دارم، رو ديگه نداشتم. ...
ديشب تولد كارمند كوچولو بود. دوست داشتم كه شب تولدش سر زده، قبل از خودش برم خونشون، و اينقدر بشينم تا خودش از سر كار برگرده. منتها خواهش مادرجان، همه برنامههاي من رو به هم زد و به جاي پريشب، ديشب با يكي از دوستام رفتم خونشون.
از قبل به سحر گفته بودم كه شب ميرم خونشون، به من گفت: احتمالا كاميار و مهناز هم ميآن. گفتم: اشكالي نداره ميشناسمش. (با كامران اشتباه گرفته بودمش.)
ديروز خيلي خسته بودم، وقتي سحر به من گفت: نيم ساعت ديرتر بيا، نشستن روي راحتي همانا و به خواب رفتن هم همانا؟!!
نيم ساعت، ديرتر از زماني كه به سحر گفته بودم، رسيديم خونشون، با اين حال قبل از كارمند كوچولو رسيدم.
قبل از كارمند كوچولو، كاميار و مهناز اومدند. بار اولي بود كه ميديدمشون با 2 نفر ديگه اشتباه گرفته بودمشون.
سحر خيلي زحمت كشيده بود و مثل هميشه كلي چيزهاي خوشمزه درست كرده بود. مرغ و سسش بينظير بود. لازانياش هم مثل هميشه عالي بود. سر ته ديگش هم دعوا بود. خلاصه همه اينقدر خورديم كه بعد از شام تقريبا ولو بوديم.
سر شام كلي آدمجهانگرد كشف كرديم. اصلا فكرش رو نميكردم كه يك نفر رو ببينم كه رفته باشه كاتماندو (نپال)؟! وسط شام يكي از بچهها گير داده بود كه چطور ميشه رفت نپال؟!
گم شدن و بعد خارجي شدن بعضيها خيلي جالب بود. بسي خنديدم.
شمع تولد كارمند كوچولو خيلي با حال بود با اينكه 5 دقيقهاي ماها سركار بوديم و نميدونستيم چطوري هست، ولي آخرش خيلي با حال بود. اينقدر كه همه ناخودآگاه پريديم و شروع به دست زدن كرديم. (مثل بچه كوچيكها كلي ذوق كرديم.) نميدونم با اون شامي كه خورده بوديم، چطور اون همه ژله و شيريني رو خورديم. (ژله فوقالعاده بود. خيلي چسبيد.)
خلاصه بالاخره حدود ساعت 1 بود كه همه رضايت داديم و ما راه افتاديم به سمت تهران. قرار شد، كه تا اتوبان، مهناز پشت من بياد و بعد هر كس خودش بره بسمت تهران.
نميدونم چرا اون اول اين حس رو پيدا كردم كه مهناز، خيلي آروم رانندگي ميكنه، پيش خودم گفتم، دم اتوبان كه رسيديم يه بوق ميزنم و خودم ميرم به سمت تهران.
همچين كه رسيديم به اتوبان، قضيه بر عكس شد. اولش 130-140 ميرفت، بعدش هم سرعتش رفت بالاي 160 تا.
من هم با كمال ناباوري فقط نگاه ميكردم، اصلا فكرش رو هم نميكردم. كه اينجوري رانندگي كنه. اينقدر تند ميرفت كه از اواسط راه، به طور كامل از دايره ديد من خارج شد. و ديگه هيچ اثري نبود.
بنده خدا دوستم، كه تا حالا اينجور رانندگي كردن من رو نديده بود. اولش هي به من ميگفت: رها آرومتر. منتها وقتي ديد كه من محلش نميگذارم. بيخيال شد. تقريبا سراسر راه، پام تا آخر روي گاز بود، بدون اينكه ترمز بكنم. اينجور وقتها اگر ماشيني جلوم باشه فقط تغيير مسير ميدم.
تقريبا خودم هم نااميد شده بودم كه به او برسم. ولي نميدونم چرا بازم با اون سرعت حركت ميكردم.
توي راه ياد چند سال پيش افتادم. توي ماشين يكي از دوستام بودم و چندتا دختر از ما سبقت گرفتند. دوستم حدود 1 كيلومتر پشت سرشون رفت و بعد سرعتش رو كم كرد و گفت: سرعتش خيلي زياد هست، به اونها نميرسم. خنديدم و گفتم: اگر من بودم تا خود قزوين دنبالش ميرفتم.
نزديك پل اكباتان به اونها رسيدم. نميدونم حسام درست هست يا نه، اصلا خوشم نميآد كه اينجوري از كسي عقب بيافتم. و تا آخرين لحظه همينطور ادامه ميدم. (تو كوه رفتن هم همين عادت رو دارم.)
شب با يك احساس خيلي خوب رسيدم خونه. كلي از ماشينم تشكر كردم، كه توي اين وضعيت تنهام نگذاشته و با تمام وجودش در خدمتم بوده. خلاصه كلي قربون و صدقهاش رفتم.
تو اين چند هفته هيچوقت به اين خوبي نبودم.
پ.ن.
1- اگر اين يادداشت رو ديشب مينوشتم، حتما به جاي كاميار، كامراد مينوشتم.
2- ديشب با اينكه جمعمون خيلي كوچك بود، خيلي به من خوش گذشت.
3- جريان ديشب، باعث شد كه براي اولين بار، به طور جدي در مورد عوض كردن ماشين فكر كنم. اصلا و ابدا دوست ندارم كه دنبالرو باشم.
4- جامائيكا، در نيمكره شمالي، نيمكره غربي، در قاره آمريكاي مركزي، در شمال درياي كارائيب در 90 كيلومتري جنوب جزيره كوبا واقع شده و جز جزاير آنتيل بزرگ است.
بعضي وقتها پيش خودم فكر ميكنم، كه چرا همچين اتفاقاتي براي من افتاد!؟
بعد از مدتي، خودم به خودم جواب ميدم، كه اگر اون اتفاق براي من نيافتاده بود. مطمئنن، مسير زندگي من يك چيز ديگه ميشد، خيلي از تجربياتي كه امروز دارم، رو بدست نميآوردم و از همه مهمتر خيلي از دوستايي كه الان دارم، رو ديگه نداشتم. ...
ديشب تولد كارمند كوچولو بود. دوست داشتم كه شب تولدش سر زده، قبل از خودش برم خونشون، و اينقدر بشينم تا خودش از سر كار برگرده. منتها خواهش مادرجان، همه برنامههاي من رو به هم زد و به جاي پريشب، ديشب با يكي از دوستام رفتم خونشون.
از قبل به سحر گفته بودم كه شب ميرم خونشون، به من گفت: احتمالا كاميار و مهناز هم ميآن. گفتم: اشكالي نداره ميشناسمش. (با كامران اشتباه گرفته بودمش.)
ديروز خيلي خسته بودم، وقتي سحر به من گفت: نيم ساعت ديرتر بيا، نشستن روي راحتي همانا و به خواب رفتن هم همانا؟!!
نيم ساعت، ديرتر از زماني كه به سحر گفته بودم، رسيديم خونشون، با اين حال قبل از كارمند كوچولو رسيدم.
قبل از كارمند كوچولو، كاميار و مهناز اومدند. بار اولي بود كه ميديدمشون با 2 نفر ديگه اشتباه گرفته بودمشون.
سحر خيلي زحمت كشيده بود و مثل هميشه كلي چيزهاي خوشمزه درست كرده بود. مرغ و سسش بينظير بود. لازانياش هم مثل هميشه عالي بود. سر ته ديگش هم دعوا بود. خلاصه همه اينقدر خورديم كه بعد از شام تقريبا ولو بوديم.
سر شام كلي آدمجهانگرد كشف كرديم. اصلا فكرش رو نميكردم كه يك نفر رو ببينم كه رفته باشه كاتماندو (نپال)؟! وسط شام يكي از بچهها گير داده بود كه چطور ميشه رفت نپال؟!
گم شدن و بعد خارجي شدن بعضيها خيلي جالب بود. بسي خنديدم.
شمع تولد كارمند كوچولو خيلي با حال بود با اينكه 5 دقيقهاي ماها سركار بوديم و نميدونستيم چطوري هست، ولي آخرش خيلي با حال بود. اينقدر كه همه ناخودآگاه پريديم و شروع به دست زدن كرديم. (مثل بچه كوچيكها كلي ذوق كرديم.) نميدونم با اون شامي كه خورده بوديم، چطور اون همه ژله و شيريني رو خورديم. (ژله فوقالعاده بود. خيلي چسبيد.)
خلاصه بالاخره حدود ساعت 1 بود كه همه رضايت داديم و ما راه افتاديم به سمت تهران. قرار شد، كه تا اتوبان، مهناز پشت من بياد و بعد هر كس خودش بره بسمت تهران.
نميدونم چرا اون اول اين حس رو پيدا كردم كه مهناز، خيلي آروم رانندگي ميكنه، پيش خودم گفتم، دم اتوبان كه رسيديم يه بوق ميزنم و خودم ميرم به سمت تهران.
همچين كه رسيديم به اتوبان، قضيه بر عكس شد. اولش 130-140 ميرفت، بعدش هم سرعتش رفت بالاي 160 تا.
من هم با كمال ناباوري فقط نگاه ميكردم، اصلا فكرش رو هم نميكردم. كه اينجوري رانندگي كنه. اينقدر تند ميرفت كه از اواسط راه، به طور كامل از دايره ديد من خارج شد. و ديگه هيچ اثري نبود.
بنده خدا دوستم، كه تا حالا اينجور رانندگي كردن من رو نديده بود. اولش هي به من ميگفت: رها آرومتر. منتها وقتي ديد كه من محلش نميگذارم. بيخيال شد. تقريبا سراسر راه، پام تا آخر روي گاز بود، بدون اينكه ترمز بكنم. اينجور وقتها اگر ماشيني جلوم باشه فقط تغيير مسير ميدم.
تقريبا خودم هم نااميد شده بودم كه به او برسم. ولي نميدونم چرا بازم با اون سرعت حركت ميكردم.
توي راه ياد چند سال پيش افتادم. توي ماشين يكي از دوستام بودم و چندتا دختر از ما سبقت گرفتند. دوستم حدود 1 كيلومتر پشت سرشون رفت و بعد سرعتش رو كم كرد و گفت: سرعتش خيلي زياد هست، به اونها نميرسم. خنديدم و گفتم: اگر من بودم تا خود قزوين دنبالش ميرفتم.
نزديك پل اكباتان به اونها رسيدم. نميدونم حسام درست هست يا نه، اصلا خوشم نميآد كه اينجوري از كسي عقب بيافتم. و تا آخرين لحظه همينطور ادامه ميدم. (تو كوه رفتن هم همين عادت رو دارم.)
شب با يك احساس خيلي خوب رسيدم خونه. كلي از ماشينم تشكر كردم، كه توي اين وضعيت تنهام نگذاشته و با تمام وجودش در خدمتم بوده. خلاصه كلي قربون و صدقهاش رفتم.
تو اين چند هفته هيچوقت به اين خوبي نبودم.
پ.ن.
1- اگر اين يادداشت رو ديشب مينوشتم، حتما به جاي كاميار، كامراد مينوشتم.
2- ديشب با اينكه جمعمون خيلي كوچك بود، خيلي به من خوش گذشت.
3- جريان ديشب، باعث شد كه براي اولين بار، به طور جدي در مورد عوض كردن ماشين فكر كنم. اصلا و ابدا دوست ندارم كه دنبالرو باشم.
4- جامائيكا، در نيمكره شمالي، نيمكره غربي، در قاره آمريكاي مركزي، در شمال درياي كارائيب در 90 كيلومتري جنوب جزيره كوبا واقع شده و جز جزاير آنتيل بزرگ است.
شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴
ماموريت
براي يك ماموريت كاري، چند روزي تهران نبودم.
ماموريت بدي نبود، كارهامون زودتر از زماني كه از قبل پيش بيني كرده بوديم تمام شد، براي همين تونستيم يك نصف روز هم بگرديم. :)
چند سالي بود كه به سفر نرفته بودم، يك زماني همچين كه هوس ميكردم، ميرفتم سفر، ولي توي اين چند سال اخير به شدت سنگين شده بودم. و اگر مسافرتي هم ميرفتم در حد 24 تا 48 ساعت بود.
خوبي كشورمون اين هست كه هر جاي اون بريم كلي نقاط ديدني با آب و هواهاي مختلف داره. نميدونم كدوم از شماها روستا كندوان رو ديده؟! (يك روستا كه همه خانهها مثل كندو در دل كوه ساخته شده) توي اين ماموريت، از يك روستا به اسم ميمند عبور كرديم، كه دقيقا مثل همون روستا، توي دل كوه ساخته شده بود. روستاي خيلي جالبي بود ولي حيف كه خيلي از روستاييها كوچ كرده بودند. و روستا تقريبا خالي بود. (البته پيرزن ميگفت كه مردم براي زمستون بر ميگردند.) توي بادي كه اونجا مياومد كلي عكس گرفتم. :)
...
آهان
همه اينها رو گفتم: كه بگم، تصميم گرفتم، كه حتما يك وسيله مطمئن جور كنم و يك مدت جهانگرد بشم. :)
...
پ.ن.
- توي يزد كلي توريست ديدم. يك جورايي از مردمش خوشم اومد.
- چند ساعتي هست كه رسيدم خونه. براي همين خسته تر از اوني هستم كه بخوام در مورد همه چيز بنويسم. :)
ماموريت بدي نبود، كارهامون زودتر از زماني كه از قبل پيش بيني كرده بوديم تمام شد، براي همين تونستيم يك نصف روز هم بگرديم. :)
چند سالي بود كه به سفر نرفته بودم، يك زماني همچين كه هوس ميكردم، ميرفتم سفر، ولي توي اين چند سال اخير به شدت سنگين شده بودم. و اگر مسافرتي هم ميرفتم در حد 24 تا 48 ساعت بود.
خوبي كشورمون اين هست كه هر جاي اون بريم كلي نقاط ديدني با آب و هواهاي مختلف داره. نميدونم كدوم از شماها روستا كندوان رو ديده؟! (يك روستا كه همه خانهها مثل كندو در دل كوه ساخته شده) توي اين ماموريت، از يك روستا به اسم ميمند عبور كرديم، كه دقيقا مثل همون روستا، توي دل كوه ساخته شده بود. روستاي خيلي جالبي بود ولي حيف كه خيلي از روستاييها كوچ كرده بودند. و روستا تقريبا خالي بود. (البته پيرزن ميگفت كه مردم براي زمستون بر ميگردند.) توي بادي كه اونجا مياومد كلي عكس گرفتم. :)
...
آهان
همه اينها رو گفتم: كه بگم، تصميم گرفتم، كه حتما يك وسيله مطمئن جور كنم و يك مدت جهانگرد بشم. :)
...
پ.ن.
- توي يزد كلي توريست ديدم. يك جورايي از مردمش خوشم اومد.
- چند ساعتي هست كه رسيدم خونه. براي همين خسته تر از اوني هستم كه بخوام در مورد همه چيز بنويسم. :)
اشتراک در:
پستها (Atom)