دیشب پای تلویزیون نشسته بودم که خبر آزادی خانم آنگ سان سوچی رو شنیدم.
وقتی گوینده گزارش میداد که در 20 سال گذشته، 15 سال رو در حبس خانگی بسر برده و برای آزادی هیچ پیش شرطی رو نپذیرفته. نا خودآگاه اشک از چشمهام راه افتاد. نمیدونم چرا اینجور وقتها اصلا نمیتونم، خودم رو کنترل کنم.
به نظرم، کسایی که برای رسیدن به آرمانشون، مقاومت میکنند، قابل احترام هستند.
یکشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۹
دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹
در ادامه مهر
حدود 2-3 هفته از سال تحصیلی می گذشت، تقریبا هر روز صدای آجیر رو می شنیدم، و مادرامون به دو میاومدند دنبال ما. و ما دیگه یاد گرفته بودیم که در این مواقع بریم زیر نیمکت، که اگر بمب خورد توی مدرسه اتفاقی برای ما نیافته. (بچه بودیم دیگه :) )
مدرسهای که میرفتم، سال اولی بود که باز شده بود. اینقدر شلوغ بود که توی حیاط باید راهات رو باز میکردی که راه بری، اگر نه به بقیه می خوردی.
وقتی زنگ تفریح می خورد، کلاس اولی ها از ترسشون میرفتند کنار حیاط میایستادند که کسی به اونها نخوره. آخه هیکل بچههای سال بالایی نسبت به ما خیلی بزرگ بود. مثل غول بودند. بچههای همسایهمون خیلی رعایت میکردند و هی دستم رو می گرفتند که نرم وسط حیاط (من از اونها تقریبا 1 سال کوچکتر بودم)، خلاصه یک دفعه دستم رو از دست بچهها در آوردم و آزادانه شروع کردم دویدن وسط حیاط، هنوز یک دور، دور حیاط نچرخیده بودم که یک غول که فکر کنم کلاس پنجمی بود، خورد به من و افتاد روم، توی اون شلوغ و پلوغی 2-3 نفر دیگه هم افتادند. وقتی بلند شدم دماغم خونی بود. تمام زنگ تفریح سرم زیر شیر آب بود. مگه خونش بند میاومد. اومدم خونه لباسم پر خون بود.
وقتی این اتفاق افتاد مادرم دیگه نگذاشت برم مدرسه، شاید حق داشت.
همسایهها همش به مادرم میگفتند مگه مجبوری وسط این جنگ رها رو یک سال زودتر بفرستی مدرسه، هر روز هم بخاطر آجیر و حمله هوایی بدوی بری دنبالش. دیر نمیشه، بگذار سال بعد، انشا... تا اون موقع جنگ تموم میشه. مادرم هم این اتفاق رو بهانه کرد و نگذاشت برم مدرسه و با خالهام فرستاد یک آمادگی که نزدیک مدرسه خالهام بود.
توی دوران بچه گیم، همیشه ناراحت بودم که چرا یک سال نسبت به پسر عمو، پسر عمه و دوستام عقب افتادم. خلاصه اولین هفتههای سال تحصیلی این گونه برای من گذشت!
مدرسهای که میرفتم، سال اولی بود که باز شده بود. اینقدر شلوغ بود که توی حیاط باید راهات رو باز میکردی که راه بری، اگر نه به بقیه می خوردی.
وقتی زنگ تفریح می خورد، کلاس اولی ها از ترسشون میرفتند کنار حیاط میایستادند که کسی به اونها نخوره. آخه هیکل بچههای سال بالایی نسبت به ما خیلی بزرگ بود. مثل غول بودند. بچههای همسایهمون خیلی رعایت میکردند و هی دستم رو می گرفتند که نرم وسط حیاط (من از اونها تقریبا 1 سال کوچکتر بودم)، خلاصه یک دفعه دستم رو از دست بچهها در آوردم و آزادانه شروع کردم دویدن وسط حیاط، هنوز یک دور، دور حیاط نچرخیده بودم که یک غول که فکر کنم کلاس پنجمی بود، خورد به من و افتاد روم، توی اون شلوغ و پلوغی 2-3 نفر دیگه هم افتادند. وقتی بلند شدم دماغم خونی بود. تمام زنگ تفریح سرم زیر شیر آب بود. مگه خونش بند میاومد. اومدم خونه لباسم پر خون بود.
وقتی این اتفاق افتاد مادرم دیگه نگذاشت برم مدرسه، شاید حق داشت.
همسایهها همش به مادرم میگفتند مگه مجبوری وسط این جنگ رها رو یک سال زودتر بفرستی مدرسه، هر روز هم بخاطر آجیر و حمله هوایی بدوی بری دنبالش. دیر نمیشه، بگذار سال بعد، انشا... تا اون موقع جنگ تموم میشه. مادرم هم این اتفاق رو بهانه کرد و نگذاشت برم مدرسه و با خالهام فرستاد یک آمادگی که نزدیک مدرسه خالهام بود.
توی دوران بچه گیم، همیشه ناراحت بودم که چرا یک سال نسبت به پسر عمو، پسر عمه و دوستام عقب افتادم. خلاصه اولین هفتههای سال تحصیلی این گونه برای من گذشت!
سهشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۹
لاستیک فروشی
چند وقت پیش که می خواستم، لاستیکهای ماشینم رو عوض کنم، دیدمش. آدم خوبی به نظرم اومد. بعد از کلی قیمت گرفتن، آخر سر تصمیم گرفتم، از خودش لاستیک رو بگیرم.
البته اون هم خوشش اومده بود، براش جالب بود، یک نفر پیدا شده که قبل اینکه بیاد لاستیک بخره، دین و ایمون همه لاستیکها رو از توی اینترنت در آورده باشه.
خلاصه، تا لاستیک ماشینم آماده بشه، اومد یک سوال در مورد اینترنت کرد، بعد صحبتمون به ستارهها رسید. اینقدر برای این آدم ستارهها جالب بود که نگو، یکی از بهترین سرگرمیهاش این بود که شبها اگه هوا صاف و تمییز بود، بره پشت بام خونشون و با تلسکوپ ستارهها رو رصد کنه. وقتی فهمید که منم به ستارهها علاقه دارم، دیگه ول کن نبود. یکسری عکسهایی که از سیارههای اطراف با قمرهاشون گرفته بود رو به من نشون داد. وقتی در مورد سحابی صحبت کردیم و گفتم که توی اینترنت میتونی عکسهای اونها رو ببینی باورش نمیشد و داشت از خوشحالی بال در می آورد. ...
یک لحظه به او حسودیم شد، بعضی از آدمها چقدر راحت زندگی میکنند. :)
البته اون هم خوشش اومده بود، براش جالب بود، یک نفر پیدا شده که قبل اینکه بیاد لاستیک بخره، دین و ایمون همه لاستیکها رو از توی اینترنت در آورده باشه.
خلاصه، تا لاستیک ماشینم آماده بشه، اومد یک سوال در مورد اینترنت کرد، بعد صحبتمون به ستارهها رسید. اینقدر برای این آدم ستارهها جالب بود که نگو، یکی از بهترین سرگرمیهاش این بود که شبها اگه هوا صاف و تمییز بود، بره پشت بام خونشون و با تلسکوپ ستارهها رو رصد کنه. وقتی فهمید که منم به ستارهها علاقه دارم، دیگه ول کن نبود. یکسری عکسهایی که از سیارههای اطراف با قمرهاشون گرفته بود رو به من نشون داد. وقتی در مورد سحابی صحبت کردیم و گفتم که توی اینترنت میتونی عکسهای اونها رو ببینی باورش نمیشد و داشت از خوشحالی بال در می آورد. ...
یک لحظه به او حسودیم شد، بعضی از آدمها چقدر راحت زندگی میکنند. :)
شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹
اول مهر
کلی ذوق و شوق داشتم که یک سال زودتر میرم مدرسه، اون سال از بچه هایی که می خواستن یک سال زودتر بروند کلاس اول، امتحان می گرفتند، اگر تو امتحان قبول می شدند، اجازه میدادند توی کلاس اول ثبت نام کنند. با پسر عمه و پسر عموم کلی کل کل می کردیم که کدوممون، نمره بالاتری آوردیم و کدوم باهوشتریم. خداییش نمرم خیلی خوب شده بود. :)
اون ذوق و شوق اول مهر، خیلی دوام نداشت.
همون بعدازظهر روز اول مدرسه، برای اولین بار صدای آجیر قرمز رو شنیدم، هیچ کس نمی دونست باید چی کار کنه، معلم ما گفت سرتون رو بگذارید روی میز، بعد دستون رو بگذارید روی سرتون. صدای انفجار از اون دورها می اومد.
بخاطر همین صداها ما رو زود تعطیل کردند، من هم شاد و خندون که اولین روز مدرسه رو تموم کردم، از در مدرسه اومدم بیرون، وقتی از در مدرسه خارج شدم، 2 تا از همبازیهام توی کوچه که اونها هم کلاس اولی بودند دیدم، که دارند گریه میکنند. گفتم: برای چی گریه میکنید، گفتند: میگن بمبارون کردند، نکنه بابا و مامانامون کشته شده باشند. بغض گلوم رو گرفت، منم زدم زیر گریه.
خوشبختانه چند دقیقه بعداز این ماجراها مادر یکی از بچه ها رسید، خیال هممون رو راحت کرد و ما رو برد خونه.
شب فهمیدم که عراق، فرودگاه رو بمباران کرده و جنگ شروع شده!!
اون ذوق و شوق اول مهر، خیلی دوام نداشت.
همون بعدازظهر روز اول مدرسه، برای اولین بار صدای آجیر قرمز رو شنیدم، هیچ کس نمی دونست باید چی کار کنه، معلم ما گفت سرتون رو بگذارید روی میز، بعد دستون رو بگذارید روی سرتون. صدای انفجار از اون دورها می اومد.
بخاطر همین صداها ما رو زود تعطیل کردند، من هم شاد و خندون که اولین روز مدرسه رو تموم کردم، از در مدرسه اومدم بیرون، وقتی از در مدرسه خارج شدم، 2 تا از همبازیهام توی کوچه که اونها هم کلاس اولی بودند دیدم، که دارند گریه میکنند. گفتم: برای چی گریه میکنید، گفتند: میگن بمبارون کردند، نکنه بابا و مامانامون کشته شده باشند. بغض گلوم رو گرفت، منم زدم زیر گریه.
خوشبختانه چند دقیقه بعداز این ماجراها مادر یکی از بچه ها رسید، خیال هممون رو راحت کرد و ما رو برد خونه.
شب فهمیدم که عراق، فرودگاه رو بمباران کرده و جنگ شروع شده!!
پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۹
کوه
امشب بعد از سالها تنهایی رفتم کوه، ماه کامل بود. رفتم یک جایی که یک زمانی دوست داشتم هرهفته دوستام رو اونجا جمع کنم. (مثل همون غار که توی انجمن شاعران مرده بود.) البته وقتی که کتاب انجمن شاعران مرده رو تموم کردم، پشیمون شدم، چون دوست نداشتم خدایی نکرده، برای اونها اتفاقی بیافته.
از اون موقع سالها می گذره.
اون بالا که رسیدم، دیدم 2 نفر جای من رو اشغال کردند، مجبور شدم، برم بالاتر. موقع برگشت اونها رفته بودند. و مثل اون موقها رفتم، سر جام نشستم. خیلی خوب بود.
کلا خیلی خسته هستم، احساس میکنم که ظرفیتم به طور کامل تکمیل شده، دوست دارم یک تغییر ایجاد کنم.
از اون موقع سالها می گذره.
اون بالا که رسیدم، دیدم 2 نفر جای من رو اشغال کردند، مجبور شدم، برم بالاتر. موقع برگشت اونها رفته بودند. و مثل اون موقها رفتم، سر جام نشستم. خیلی خوب بود.
کلا خیلی خسته هستم، احساس میکنم که ظرفیتم به طور کامل تکمیل شده، دوست دارم یک تغییر ایجاد کنم.
یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹
عروسی جاان
امشب عروسی جاان بود، خیلی خوب بود، همش پیش خودم می گفتم، یکی که خوبه، خدا هم براش درست می کنه. جای اونهایی که نیومدن خیلی خالی بود.
مبارک باشه مبارک
از ته دل برات آرزو می کنم، که همیشه مثل همین شب، خوب و خوش و خندون باشی :)
مبارک باشه مبارک
از ته دل برات آرزو می کنم، که همیشه مثل همین شب، خوب و خوش و خندون باشی :)
چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸
شب قدر
امشب خیلی حال و احوالم خوب نبود، که از خونه برم بیرون.
نمی دونم بدی حالم به خاطر آشی بود که سر افطار خوردم، یا به خاطر خنده های آخر شب بود که شنیدم. خلاصه دراز کشیدم پای تلویزیون.
از صدقه سری انتخابات، بالاخره پای ماهواره به خونه ما هم باز شده. تو همه این سالها نه ویدیو تونسته بود توی خونه ما بیاد نه ماهواره، ولی بعد از انتخابات بالاخره پای ماهواره یه خونه ما هم باز شد.
ماهواره یک جورایی مثل اینترنت میمونه، توش خیلی چیزها میتونی پیدا کنی، که دیگه مجبور نباشی چند تا سلیقه محدود رو تحمل کنی.
امسال، شب احیا رو از کنار مرقد امام حسین (ع) دنبال کردم، جوشن کبیر خوندند بعد هم قرآن سر گرفتند. بعد هم دعای ابوحمزه ... برام جالب بود، که مثل ما جوگیر نشدند، اگر ما اونجا بودیم، کلی شلوغ و پلوغ می کردیم. (منظور از ما، ایرانی ها هست. :) )
از اول ماه رمضان کلی برنامه دیگه هم پیدا کردم،
ولی از همه جالبترش به نظرم، برنامه های مستقیم شبکه کربلا هست، بعد هم نمازهای مغرب و عشا مستقیمی که از مکه و مدینه پخش می شه، کلی حال آدم رو عوض می کنه.
درضمن یک جا دیگه هم پیدا کردم توی الجزایر، یک مسجد بزرگ و قشنگ هست، هر شب یک جز قرآن رو توی هشت رکعت نماز می خونند. (در اصل هر شب نماز شب میخونند، و سر نماز شب یک جز قرآن رو تموم می کنند. :) )
خدایا آگاهی ما رو نسبت به خودت بیشتر کن و ما را از شر شیطان حفظ گردان (آمین یا رب العالمین)
نمی دونم بدی حالم به خاطر آشی بود که سر افطار خوردم، یا به خاطر خنده های آخر شب بود که شنیدم. خلاصه دراز کشیدم پای تلویزیون.
از صدقه سری انتخابات، بالاخره پای ماهواره به خونه ما هم باز شده. تو همه این سالها نه ویدیو تونسته بود توی خونه ما بیاد نه ماهواره، ولی بعد از انتخابات بالاخره پای ماهواره یه خونه ما هم باز شد.
ماهواره یک جورایی مثل اینترنت میمونه، توش خیلی چیزها میتونی پیدا کنی، که دیگه مجبور نباشی چند تا سلیقه محدود رو تحمل کنی.
امسال، شب احیا رو از کنار مرقد امام حسین (ع) دنبال کردم، جوشن کبیر خوندند بعد هم قرآن سر گرفتند. بعد هم دعای ابوحمزه ... برام جالب بود، که مثل ما جوگیر نشدند، اگر ما اونجا بودیم، کلی شلوغ و پلوغ می کردیم. (منظور از ما، ایرانی ها هست. :) )
از اول ماه رمضان کلی برنامه دیگه هم پیدا کردم،
ولی از همه جالبترش به نظرم، برنامه های مستقیم شبکه کربلا هست، بعد هم نمازهای مغرب و عشا مستقیمی که از مکه و مدینه پخش می شه، کلی حال آدم رو عوض می کنه.
درضمن یک جا دیگه هم پیدا کردم توی الجزایر، یک مسجد بزرگ و قشنگ هست، هر شب یک جز قرآن رو توی هشت رکعت نماز می خونند. (در اصل هر شب نماز شب میخونند، و سر نماز شب یک جز قرآن رو تموم می کنند. :) )
خدایا آگاهی ما رو نسبت به خودت بیشتر کن و ما را از شر شیطان حفظ گردان (آمین یا رب العالمین)
اشتراک در:
پستها (Atom)