دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۷

7 سال

وبلاگم یک سال دیگه به عمرش اضافه شد. چقدر زود همه چیز داره می گذره، 7 سال گذشت، 7 سال!

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

Disable

چه حالی پیدا می‌کنید وقتی بعد از 1-2 ماه که حوصله نوشتن نداشتید، یک شبی وبلاگ خونتون بزنه بالا و تصمیم بگیرید یک متن بلند بالا در مورد اتفاقات اخیر بنویسید، اونوقت بعد از کلی مراسم بیایید، یوزر و پستون را وارد کنید و بعد با یک پیغام شیک مواجه بشید که اکانت شما دیسابل می‌باشد!!! اونهم درست شب تولدتون!
هیچ وقت اینجوری زبان انگلیسیم راه نیافتاده بود، کلی کلمه پشت سر هم کردم که منظورم را برسونم، اونها هم دلشون سوخت و بعد از 24 ساعت با یک ایمیل جوابم رو دادند. که مطئن شو که اشتباه نکردی، یکبار دیگه من رو دنبال نخود سیاه فرستادند، بعد که مطمئن شدند اشتباه نکردم، یک فرم دادند تا در مورد تمام کارهایی که طی چند سال گذشته کرده بودم توضیح بدم!! خلاصه بعد از 1 ساعت که فرم رو پر کردم، اکانتم زنده شد! :)
ولی چه سود که وبلاگ خونم افتاده بود پایین! :)

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷

Red Cliff

از دیدنش خیلی لذت بردم. آیا واقعا می‌شه اونطرف رودخانه را دید. :)
آیا کسی می‌دونه کتابش هم به فارسی ترجمه شده؟!

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷

به همین سادگی

این ماجرا مربوط به حدود یک ماه و 15 روز پیش است!

اینترنت خونمون تمام شده، آخر وقت یادم می‌افته که باید اینترنت رو تمدید کنم، راه میافتم به سمت بانک، بانک خیلی خلوت هست، دست می‌کنم توی جیبم به اندازه 1000 تومان پول کم دارم، از شانس من دستگاه خود پردازش هم کار نمی‌کند، رو به روی این بانک، اونطرف خیابون 2 تا بانک خصوصی هست که دستگاههای خودپردازشون، همیشه پول نو دارند. اولی کار نمی‌کند، دومی هم همینطور.
داخل بانک می‌شوم، دلیل قطعی رو می‌پرسم، می‌گویند خودپرداز، پولش تمام شده.
یک خانم با آرامش تمام و البته آهستگی بیشتر، در حال قرار دادن دسته‌های 2000 تومانی در صندوقهای مخصوص هست. حوصله‌ام سر میرود، دم بانک خصوصی قبلی می‌روم، می‌بینم در آن بانک هم همین جریان برقرار است. به ساعتم نگاه می‌کنم، پیش خودم فکر می‌کنم آیا می‌رسم امروز پول رو به حساب واریز کنم؟!
در همین افکار سیر می‌کنم که یک دفعه یکی از استادهای دانشگاهمون رو می‌بینم که پیاده در حال نزدیک شدن هست، با تردید به من نگاه می‌کند.
سلام می‌کنم و خودم رو معرفی می‌کنم، از من می‌پرسد که توی بانک کار می‌کنم و با خنده می‌گویم نه،
می‌خواهم از او خداحافظی کنم، که می‌گوید در دانشگاهی که در همین نزدیکی هست، از یکی از استادهای قدیم ما قرار است تقدیر شود، اگر وقت داری بیا.
خداحافظی میکنم.
خودپرداز هر دو بانک شروع به پول دادن کرده!
پول رو به حساب واریز می‌کنم.

خیلی وقت هست که می‌خواهم به آن دانشگاه بروم. یکی از دوستان قدیمم، چند سالی هست که عضو هیئت علمی آن دانشگاه شده. پیش خودم می‌گویم به این بهانه یک سر می‌روم اونجا فلانی رو هم می‌بینم.
با اینکه شاید بیشتر از 100 بار از جلو این دانشکده رد شدم، تا حالا وارد اونجا نشدم.
اولش یکم گیجم، ولی نمی‌خوام جوری برخورد کنم، که همه بفهمند که بچه این دانشکده نیستم.
آخر سر با 1-2 بار سوال کردن، اتاق دوستم رو پیدا می‌کنم. خیلی تغییر نکرده، به او می‌گویم هنوز آن بعد از ظهری که برای شیرینی ماشینش من و 3 تا دیگه از بچه‌ها رو میگون بد و در کنار جویبار برای ما دیوان شمس خواند را فراموش نکردم. (گرچه بهانه شامی بود، که هر چه فکر می‌کنم دقیق یادم نمی‌آید چه بود.)
اوایل مراسم تقدیر هم هستم و بعد برمی‌گردم شرکت.
توی راه برگشت، به این فکر می‌کنم که چقدر ساده، اتفاقات میتواند جوری در کنار هم قرار بگیرند تا بهانه‌ای شوند، که من، یکی از دوستان و یکسری از استادهایم را ببینم. و خاطره خوشی برایم بماند. :)

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷

آتیش بازی

دیشب اولش تصمیم به یک سفر اکتشافی گرفتیم. (از نوع درون شهری)
5 شنبه شب که تو خیریه برنامه بود، یکی از غرفه‌ها، دسر کیک پنیر داشت. خیلی به ما ها چسبید، اول فکر کردیم که بر و بچ غرفه دار درستش کردند. ولی خب ته و توش رو که در آوردم، فهمیدم که مال شیرینی فروشی ضیافت هست. خلاصه با دختری راه افتادیم جهت شناسایی و خوردن کیک پنیر (چبز کیک هم می‌گن)
در حال خرید بودیم که به فکرم رسید، یک سر برم کرج، زنگ زدم به منصور، گفت: هستیم بیا. خلاصه یک چند برش کیک خوشمزه هم گرفتم و بعد از رساندن دختری، راه افتادم به سمت کرج! (دختری به شدت چشمش دنبال کیک بود!)
خواستم که وارد بشم، دیدم ظاهرا، مهمون دارند. منهم خیلی خجالتی. 2 تا دیگه از بچه‌های وبلاگ نویس بودند، که نمی‌شناختمشون. (البته یک شون رو دیده بودم، ولی دروغ چرا، وبلاگ هیچ کدومشون رو نخونده بودم.) برام جالب بودند. هیجانی که 5-6 سال پیش داشتم رو توی صحبت‌هاشون می‌دیدم. اکثر آدمهایی که صحبت شون بود، جدید بودند و من حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم، ولی خب صحبت 2-3 تا از بچه‌های قدیم هم شد. (خوشحال شدم که لااقل هنوز چند نفری رو می‌شناسم.)
وقتی حرف می‌زدند، با اینکه رو صندلی نشسته بودم، ولی خودم توی هپروت بودم.
به گذشته فکر می‌کردم و به حال. به اینکه چقدر همه چیز عوض شده. وقتی فهمیدم که از گودر جور دیگه هم می‌شه استفاده کرد و من فقط دارم چطوری استفاده می‌کنم. (اونم فکر نکنید خیلی استفاده می‌کنم. ماهی یک بار سر می‌زنم و همه مطالبی که اومده، رو علامت می‌زنم که خوندم.)
خلاصه به خودم گفتم رها داری چی می‌شی!
یک زمانی، برای پیدا کردن یک کتاب در مورد سیستم عامل، تمام کتاب فروشی‌های میدان انقلاب و هر جای دیگه رو که فکرش رو بکنید، زیر پا می‌گذاشتم، و وقتی پیداش می‌کردم، تا همش رو نمی‌خوندم، شب خوابم نمی‌برد. اونوقت اینقدر از این قضایا دور شدم، که همچین موضوعات ساده رو هم دیگه دنبال نمی‌کنم.
(البته توی این هفته، در مورد 2-3 مورد دیگه هم، شبیه همین سوالات رو از خودم کردم! ظاهرا توی دوره سوال از خود سیر می‌کنم.)
...
بعدش هم رفتیم دانشگاه سحر، گفت که بر بچشون آش درست کردند، ما هم بریم اونجا. (به جای آش، الویه خوشمزه، بدون نون به ما رسید!) جاتون خالی یک آتیش بزرگ راه انداختیم. هوا سرد بود، و اون آتیش حسابی چسبید.
دور آتیش نشسته بودیم و کاوه ساز میزد. دست لیلا درد نکنه، که بیشتر چوب آتیش رو آورد. دیگه من و منصور هم هیزم ریز آتیش بودیم. (البته بعد از اینکه لیلا خسته شد و رفت نشست.) اینقدر دود خوردم، که بعد 24 ساعت با اینکه حمام رفتم و همه لباسهام رو هم عوض کردم، بازم بوی دود می‌دم. :)
بعد از همه این آتیش بازی ها، ساعت 12:15 شب می‌خوایم برگردیم خونه. 7 نفر، ترکیبی از 3 خانم و 4 آقا، چپیدیم توی ماشین، و رفتیم به سمت خونه!!!

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

عید فطر مبارک :)

عید فطرتون مبارک
انشاا... که نماز و روزه‌هاتون قبول حق شده باشه.
بالاخره بعد از یکماه، عید فطر شد. :)

با اینکه از اون حال و هوا قدیم دیگه خبری نیست! ولی عید فطر هنوز می‌چسبه.
این حال هوا فقط باعث شده که تحمل یکسری آدم مثل من کم بشه و دوست داشته باشند که هر چه زودتر عید بیاد!
هر چی می‌گذره، حال و هوای ماه رمضان کمتر می‌شه. دیگه از اون مهمونی‌ها و افطاری‌هایی که هر چند روز یکبار بود، خبری نیست. یادمه وقتی بچه بودم، حتی یکی دوبار، سحری هم مهمون بودیم. :) (شاید 5 یا 6 سالم بود، ولی دقیقا یادمه، که برای سحری من رو از خواب بیدار نکرده بودند. و من خودم پاشده بودم، و هیچکس رو پیدا نکردم، بعد فهمیدم که طبقه بالا مهمون هستیم. اون شب سحری آلبالو پلو بود. :) )
تو کوچه و خیابان که بدتر هست که بهتر نیست. وقتی توی خیابان راه می‌ری نسبت به قبل کمتر بوی ماه رمضان رو استنشاق می‌کنی و ...

توی افطار، آدم باید ببینه قستش کجا هست که افطارش رو باز بکنه، وقتی برای افطار 1-2 جا می‌ری که فکر می‌کنی افطاری دارند، ولی تعطیل هستند. بعد بالاخره به سمت جایی می‌ری که توی این چند سال اخیر هر سال اونجا رفتی، و در حالی که اصلا امید نداری، که نیم ساعت بعد افطار به شما جا برسه، و اولش هم می‌گویند جا نیست. در حالی که یک کم نا امیدی، یکدفعه می‌گویند برای شما جا هست. (چه احساسی پیدا می‌کنید.)
با اینکه یکی از بچه‌ها اوایل ماه رمضان خیلی از افطاری امسال آبان تعریف نمیکرد. ولی امسال به من چسبید و خوب و خاطره انگیز بود. :)
(شاید این چسبیدن به خاطر این بود که از گشنگی داشتیم پس می‌افتادیم. :) )

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

شله قلم کار

الان مثلا 1 ماهی هست که می خوام بیام اینجا یک یاد داشت بنویسم. ولی خب هر شب به یک بهانه از زیرش در میرم. یاد قدیمها به خیر که تا اینجا نمی اومدم، خوابم نمیبرد. :)

* امروز خیر سرم امتحان Ielts داشتم. می‌خواستم بعد از سحری یک دوش بگیرم و تا قبل از امتحان 2-3 تا موضوع را پیش خودم دوره کنم. بعدش هم برم سر جلسه امتحان.
گفته بودند ساعت 7 اونجا باشیم، که قبل از امتحان چکمون بکنند تا امتحان رو راس ساعت 9 صبح شروع کنند. پسر عموم که 2 تا پیرهن بیشتر از من توی این زمینه پاره کرده بود، دیروز گفت که هیچ لزومی نداره که اینقدر زود برم اونجا، گفت: ساعت 8:15 اونجا باشی، کفایت می‌کنه. برای همین تصمیم داشتم، که خیلی ریلکس ساعت 7:45 از خونه برم بیرون که به موقع هم اونجا برسم. :)
سحری رو که خوردم، روی صندلی لم دادم، پیش خودم گفتم: یک 5 دقیقه‌ای اینجا می‌نشینم، بعدش می‌رم دوش می‌گیرم و ...
چشمم رو که باز کردم، دیدم ساعت 8:45 است. و هیچکس من رو صدا نکرده!
اول از همه پیش خودم گفتم، اصلا مهم نیست! (چند دفعه بلند توی دلم گفتم.) اول نمی‌خواستم برم. ولی بعد یک لحظه گفتم: برم، اگر نتونستم امتحان بدم، شاید تونستم زمان امتحان رو عوض کنم. ... پریدم توی حمام، در عرض 2-3 دقیقه دوش گرفتم، لباس پوشیدم. سرم رو خشک کردم و دویدم به سمت جلسه امتحان! جای دقیق امتحان رو نمی دونستم. فقط می‌دونستم توی خیابان 16 آذر هست. حدود 9:20-9:15 دقیقه بود که رسیدم به سر جلسه. (البته یک برگ جریمه هم بابت ورود غیر مجاز به محدوده گرفتم.) وقتی رسیدم یک آقا گفت: کجا بودی شما، با خونسردی گفتم، خواب موندم. گفت برو تو سریع، هنوز امتحان شروع نشده. تا از در رد شدم، یک دختر انگلیسی جلوی من رو گرفت و گفت:

No, No ! You can't enter!

نمی‌دونستم چی کار باید بکنم، کسی که جلوی در بود، یک آقایی رو به من نشون داد و گفت: با اون آقا که لباس خاکستری پوشیده صحبت کن شاید بتونه برات یک کاری بکنه. یک چند بار دست تکون دادم، تا اون آقا اومد جلو. همچین که اومد جلو باز دختر شروع کرده به نو نو کردن کرد. اون آقا هم خیلی جدی گفت: که اصلا نمی‌شه بیاد تو.
خلاصه با کلی زحمت اجازه داد که من با اون آقا صحبت کنم.
اون بنده خدا همون اول گفت که من هیچ کاری برای تو نمی‌تونم بکنم. گفت: فقط بعدا بیا، شاید بتونم یک کاری کنم که توی نوبت‌های آینده، بیای امتحان بدی. بعد یک صف نشون داد و گفت: اینها همه کسایی هستند که رزرو کرده بودند و جای شما رو که نیومدید، دادیم به اینها. بعد پرسید: برای چی دیر کردی. من هم واقعیت رو براش گفتم، که خوابم برده. رفت اونطرف و باز برگشت، گفت: پاسپورتت رو بده به من. و رفت اول صف، همونجا که همه رو چک می‌کنند. بعد برگشت به من اشاره کرد، سریع بدو. خودش هم همراه من، 2-3 تا مرحله چک کردن داشت. من رو از میون همه عبور داد و گفت: سریع بدو ردیف 15 سر جات بشین! حالا من وارد یک سالن گنده شدم و همینجور می‌گردم، دنبال جام. خلاصه بعد 3-4 دقیقه اینطرف و اونطرف دویدن، جایم رو پیدا کردم.
بالاخره امتحان رو دادم. تجربه خوبی بود، کلی هم اونجا آشنا دیدم. :)
این رو گفتم: که بگم، اگر قرار باشه کاری انجام بشه، همه اتفاقات یکجوری دست به دست می‌ده تا اون کار اتفاق بیافته. ولی شرطش این هست که شما هم یک حرکتی بکنید. :)

* حدود 1 ماه و نیم پیش یک شب خیلی سخت رو گذروندم، در جریان اصلاحاتی که توی برنامه‌ام اتفاق افتاد، جوابها همه پرت و پلا شد. (برنامه چند قسمت داره، که یک قسمتش رو کسی دیگه انجام داده.) اونشب کلی به خودم فحش دادم، بابت اینکه هنوز توی شرکت موندم، و دارم جور کار کسای دیگه رو می‌کشم. خلاصه جای پسر عموم خالی بود که این جور وقتها به دستم یک فنجون قهوه بده و بگه یکم ریلکس باش. رها من در تو می‌بینم که این مشکل رو حل کنی! ...
خلاصه حدود ساعت 5 صبح بود که اشکال کار رو پیدا کردم. فرداش توی شرکت با اینکه قیافه‌ام خسته بود. ولی دلم آروم گرفته بود. :)
یک هفته بعدش هم باز مجبور شدم تنهایی شب شرکت بمونم، تا گزارش جمع بشه! و باز اینکه 2-3 روز قبل از ماه رمضان، از یکی از پروژه ها دفاع کردیم. کلی کارمون سبک شد. ولی خب هنوز یک جلسه اساسی دیگه رو باید بگذرونیم. :)

* خیلی وفتها لازم هست که آدم، یک سری اتفاقات رو همون لحظه که اتفاق می‌افته حل بکنه. مثلا کار من ممکن بود با یک ترمز حل می‌شد. با اینکه 20 دقیقه بعد برگشتم، مشکلم برای یک هفته باقی ماند. مشکلی که احتمال وقوعش کمتر از 0.01 درصد بود. :)

* وقتی می‌بینمت، حس خوبی به من دست می‌ده، برات خوشحالم. شبی که توی بوف بودیم رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. یا ... :)

* دلم سوخت، برای اینکه نتونستم این دفعه ببینمت! توی این مدت که اینجا بودی، 2 دفعه از جلوی در خونتون رد شدم. یکبارش که مریض بودی. یک بار هم زمانش خوب نبود. برات آرزو شادی، موفقیت و سلامتی می‌کنم. :)