جمعه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۶

زندگي در جريان

شايد مهمترين اتفاقي كه در اين چند وقت اخير برام افتاد، بستري شدن پدرم توي بيمارستان بود.
تا به حال هيچ وقت وظيفه فرزند ارشد بودن رو اينطور حس نكرده بودم. از زماني كه پدرم رو توي اتاق عمل بردند، نگران بودم، با اينكه دكتر اطمينان داده بود كه عمل خاصي نيست و مشكلي پيش نمي‌آد، نگران بودم.
سخت‌ترين كار برام اين بود كه آرامشم رو حفظ مي‌كردم و به همه آرامش مي‌دادم كه اتفاقي نيافتاده. با همه كارهام، تقريبا روزي 3 بار بيمارستان مي‌رفتم. يكبار صبح، يكبار عصري ساعت ملاقات، يك‌بار هم شب قبل از رفتن به خونه. البته ملاقات صبح و شبم فقط در حد 1 دقيقه بود. اينقدر كه از پرستارها وضعيت پدرم رو مي‌پرسيدم خيالم راحت مي‌شد. مي‌رفتم بالا سر پدرم، يه حال و احوالي مي‌كردم، بعدش مي‌رفتم شركت يا خونه.
همون موقع‌ها يك شب خواب ديدم كه براي پدرم اتفاقي افتاده، همه ناراحت بودند، ولي من خودم رو نگه داشته بودم، تا اينكه يك دفعه ديدم حال بابام خوب شده، انگار معجزه شده، اينقدر توي خواب از خوش‌حالي گريه كردم...

جمعه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۶

سورپريز كنان

چند روز پيش يكي از دوستام زنگ زد كه پس فردا تولد علي هست، مامانش اينها مي‌خوان سورپرايزش كنند.
با بقيه بچه‌ها چك كردم، قرار شد كه بين ساعت 6:45 تا 7 همه خونه علي جمع بشيم.
حالا كلي شركت كار داشتم، كارهام رو جمع و جور كردم. سر راه هول‌هولكي هديه تولد هم خريدم و براي اينكه دير نرسم، با همون سر و وضع با يكي ديگه از بچه‌ها رفتيم سمت خونه علي. حدود 6:55 دقيقه رسيديم دم در خونشون. زنگ زديم، يك ريزه نگران بوديم كه يك وقت سر مرز مي‌ريم دير نشده باشه و سر و كله علي اون وسط پيدا نشه. :)
رفتيم بالا، ديديم دور تا دور اتاق پذيرايي‌شون صندلي چيدن، همه صندليها خالي و ما اولين نفرهايي هستيم كه رسيديم. حالا من تا حالا پدر و مادر اين دوستم رو نديده بودم. اون يكي دوستم هم بدتر از من، تا ساعت 8:15 داشتيم با پدر دوستم گپ مي‌زديم تا بالاخره يكي يكي سر و كله بقيه با قيافه‌هاي شيك و پيك پيدا شد. :)
به دوستم كه مثلا مسئول هماهنگي بود، مي‌گم: انگار شماها مي‌خواستين به جاي، علي ما رو سورپرايز كنيد كه 1.5 ساعت بعد از قرار اينجوري اومديد!!
خيابون‌هاي اطراف خونه علي‌اينا شلوغ بود و همه يك جورهايي توي ترافيك گير كرده بودند. از اونجا كه علي از اين مهموني خبر نداشت، براي تولدش، بيشتر ما رو به يك رستوران نزديك خونشون دعوت كرده بود. اكثرمون هم گفته بوديم حتما مي‌ريم. براي اطمينان از اينكه همه چيز خوب پيش مي‌ره، يكي از بچه‌ها رو همراهش كرده بوديم. اين دستمون هم هر چند وقت يكبار، به ما موقعيتشون رو خبر مي‌داد. تا اينكه يك دفعه زنگ زد، و گفت: از اونجا كه قرار رستوران دير شده بود، علي يك دفعه از ماشين پياده شده و خودش داره مي‌آد. همش مي‌ترسيديم علي به جاي اينكه بياد خونه و لباسش رو عوض كنه، يك سره، بره رستوران. براي همين دل تو دلمون نبود. قرار شد پدرش زنگ بزنه و بپرسه چرا دير كردي؟! مگه نمي‌خواي بري سر قرارت با بچه‌ها؟! كه گفت: چرا دم در خونم، مي‌خوام لباس‌هام رو زود عوض كنم برم، پيش بچه‌ها! تا اين حرف رو زد همه موضع گرفتيم و چراغها رو هم خاموش كرديم.
علي وقتي در را باز كرد و چراغها رو روشن كرد، با 30-40 نفر آدم روبه رو شد كه نصف بيشترشون دوربين به دست مشغول عكاسي يا فيلم‌برداري از لحظه ورودش بودند. :) شوكه شده بود. ...
شب خوب و خاطره انگيزي بود. هم ما سورپرايز شديم، هم او :)
پ.ن.
هدايا هم‌ يك جورايي سورپريز كنان بود، علي اونشب فقط 8 تا كيف پول هديه گرفت. (به غير از كيفهايي كه در سايزهاي ديگر هديه گرفت.) به شوخي به علي مي‌گفتيم، نمي‌خواي مغازه كيف فروشي بزني :)

سه‌شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۶

گزارش هفتگي

امشب موقع تماشاي سريال پرستاران (All Saint) رسما زدم زير گريه، دكتر استيونس رو خيلي دوست داشتم.

امشب، موقع اومدن به خونه داشتم تصادف مي‌كردم. به صحبتهاي يك نفر توي راديو گوش مي‌دادم كه يك دفعه ديدم ماشين‌ها توي بزرگراه تقريبا ايستادند. يك دفعه زدم روي ترمز، تقريبا 30-40 متري با لاستيك‌هاي قفل شده روي بزرگراه رفتم. بزرگراه رو دود لاستيكم برداشت. 1-2 متري ماشين جلويي‌ام ايستادم. سرعتم خيلي نبود، همش 60-80 كيلومتر سرعتم بود. ولي با قفل شدن لاستيك‌ها خيلي احتمال داشت كه كنترل ماشين رو نتونم حفظ كنم. (فكر كنم لنت ترمزهام مشكل داره!)

امشب بيشتر از ساعت 8:30 نتونستم به كارم ادامه بدم. حسابي خسته بودم. مخم ديگه كار نمي‌كرد. هيچوقت فكر نمي‌كردم كه اينقدر برنامه بنويسم. تقريبا تمام تعطيلات اخير و همچنين جمعه‌ها سر كار بودم. معمولا هم اگر كاري نداشتم تا حدود ساعت 10 شركت بودم. تازه اين به غير از اين هست كه ميام هم خونه باز مي‌شينم سر كار و بعضي وقتها تا ساعت 12-1 نيمه شب دنبال مقاله و نمونه كار مي‌گردم تا فردا بدونم بايد چي كار كنم. :)

قيافه‌ام ديگه داد مي‌زنه خسته‌ام، با اين حال سعي مي‌كنم كه با لبخند، خستگي‌ام رو مخفي كنم. كمتر حال و حوصله مهموني رو دارم. روز شماري مي‌كنم تا اين قسمت پروژه تمام بشه و من آزاد شم. البته الان هم رها هستم ولي خب، زمان تغيير رسيده و بايد خودم رو زير و رو كنم. :)

بعد از مدتها ديشب با بچه‌هاي كلاس زبان رفتيم بيرون، ساعت 8:30 با بقيه قرار داشتم، ساعت 8:28 از شركت زدم بيرون. چقدر همه‌مون عوض شده بوديم. از همه بدتر خودم بودم كه حتي ناي حرف زدن نداشتم. :)

2 روز پيش يكي از مهندس‌ها توي شركت با من دعواش شد. اين مهندس ما چند وقتي هست كه هي هي غرغر مي‌كنه... ولي از اونجا كه حوصله غرغرهاي او رو ندارند، خيلي زود با او كنار مي‌آن. خب من كوتاه نمي‌آم، وقتي هم تصميم مي‌گيرم كه كاري رو انجام ندم، حتي رئيس بزرگ هم نمي‌تونه مجبورم كنه كه كاري رو انجام بدم. ...

بعد از مدتها باز 4 نفري سوار ماشينم شديم. البته من تعجب كردم كه همه به نسبت قبل آروم بوديم و خيلي كمتر ورجه وورجه كرديم. M&M خوب بود، خيلي وقت بود كه نرفته بوديم. و ...

هفته پيش كلا يك هفته كاملا معجزه آسا برام بود!

شروعش با گم شدن كيف پولم آغاز شد. محتويات كيف پولم به قرار زير بود:

1-كارت سوخت

2-كارتهاي مختلف بانكي (سپه، سامان، پارسيان)

3- گواهينامه رانندگي

4-كارت بيمه ماشين

5- كارت باشگاه

6- كارت تلفن به خارج

7-ته قبض جريمه‌هام

8-و حدود 123000 پول نقد!

9-چندتا كارت ويزيت

از 2-3 روز قبل همه به من مي‌گفتند كه مواظب كيفت باش گم مي‌شه، منم... ظهر اون روز دختري يك دفعه كيفم رو برداشت و من گفت: كيفت خيلي قشنگه! J

از ميان همه اينها كه گم شده برام، يك 50 تومني و 200 تومني مهم بود كه عيدي بودند. يك 5000 تومني كه اونم يادگاري بود. و باز يك چك پول 50000 تومني كه اون هم جز عيدي‌هام بود. و اينها رو هميشه حمل مي‌كردم بدون اينكه خرجشون كنم... خود كيف پول رو هم خيلي دوست داشتم يك هديه بود. از ميان كارتها هم تنها دلم براي گواهينامه‌ام مي‌سوزه. چون گرفتنش يك مقدار دردسر داره!

مادرم بيشتر از من ناراحت كيفم شد، كلي دعا كرد و كلي نظر و نياز تا كيف پولم پيدا بشه، ولي تا اين لحظه خبري از كيف پولم نيست! ولي نمي‌دونم چرا دل خودم آرومه، چند روز پيش، پيش خودم فكر مي‌كردم كه اين قضيه يك امتحان براي من هست كه كمتر خودم رو به اينجور چيزها وابسته كنم. بعد پيش خودم گفتم: اين كيف پول براي اوني هم كه پيدا كرده امتحان هست! J

شنبه‌اش برادرم، مادرم رو با ماشينم برد تا سر كوچه، كه يك پيرمرد اومد زد به ماشينم. خوشبختانه خيلي اتفاقي نيافتاد. ديدم ارزش اينكه برم دنبال بيمه، تا پولش رو بگيرم نداره. (مهمتر اينكه وقتش رو هم نداشتم.) شبش كارت بيمه طرف رو پس دادم.

دوشنبه سرور شركت يك دفعه كرچ كرد. رجيستري كلا از بين رفته بود و روش بد سكتور افتاده بود. همه مي‌گفتند كه درست نمي‌شه، پسر عموي گرام ما هم بعد از 1.5 روز نا اميدانه من رو دلداري مي‌داد كه اشكال نداره رها، از فردا صبح كه شروع كني تا شبش به يك جايي خواهي رسيد اول يك ويندوز سرور نصب مي‌كني، و اولش يك اكتيو دايركتوري بعد هم همه دستگاه رو دوباره به شبكه جوين مي‌كني و ... فكر بقيه رو هم نكن، SQL كه نصبش كار نداره، از بانكهات همه كه بكآپ داري. و ... خلاصه كلي دلداريم داد. ولي خب يك نصف روز ديگه كارم رو ادامه دادم، تا در آخر كل سرور احيا شد. :)

جمعه صبح كه مي‌خواستم برم سر كار ديدم، ماشين روشن نمي‌شه، باطري خراب شده بود، مجبور شدم ماشين رو هل بدم تا روشن بشه، شنبه رفتم ماشين رو به باطري ساز نشون دادم، گفت باطري ماشينت خراب شده، 47000 تومان باطري خشك خريدم. :)

خلاصه هفته ما اينچنين گذشت. :)

مدتها بود كه از يكسري داستانها فاصله داشتم و حتي چيزي در موردشون نمي‌شنيدم. خيالم راحت بود. اين بار يك مدل ديگه، دارم سعي مي‌كنم كه اصلا نظر ندم و قضاوت نكنم.

دلم وقت كتاب خوندن مي‌خواد، تا با خيال آسوده تكيه بدم به راحتي و ساعتها بخونم.

جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

پرسپوليس

نمي‌دونم شما به سينما علاقه داريد يا نه؟!
امسال يك كارتون به نام پرسيوليس توي بخش مسابقات كن مقام آورد. راستش من خيلي چيزي در موردش نشنيده بودم، يكم هم گوشم رو تيز كردم بلكه يك چيزي در موردش بشنوم، ولي خب خبري نشنيدم. بي‌خيالش شده بودم كه يك دفعه ديشب خانه يكي از دوستام دعوت بودم. او قسمتهايي از اين كارتون رو پيدا كرده بود. و برام گذاشت.
من كه از اون قسمتش خوشم اومد.(حدود 3 دقيقه از كل كارتون رو ديدم.) فكر مي‌كنم كسايي كه متولد سالهاي 1345 تا 1355 باشند بيشتر مي‌تونند با اين كارتون ارتباط برقرار كند و
حسش كنند. البته تا آدم اين كارتون رو به صورت كامل نبينه نمي‌تونه در موردش اظهار نظر قطعي بكنه.
اين كارتون از روي يك سري كتاب به همين نام ساخته شده كه اصل كتاب ها به زبان فرانسه هست، ولي ظاهرا به زبان انگليسي هم اين كتاب‌ها چاپ شده و يك قسمتهايي از اون رو مي‌شه توي آمازون خواند. دنبال كتابش يكم گشتم ولي همه كتايهايي كه تا به حال پيدا كردم به زبان فرانسه هست. و من يك كلمه هم از كتاب نفهميدم. از اونجا كه كتابها به صورت كميك استريپ هست، مثل اين آدمهاي بي‌سواد نشستم يكم عكس هاش رو نگاه كردم. :) البته اضافه كنم كه اين چند صفحه كه عكسهاش رو ديدم، نفهميدم كه ربطش به پرسپوليس چي هست؟!

تازگي برام هيچ چيز سختتر از خريد هديه تولد نيست. بعضي وقتها خيلي سخت گيري مي‌كنم. و اين سخت گيري خيلي نتيجه مثبتي هم نداره!

5 شنبه شب، با دوستان دور هم جمع شده بوديم و ساعتي با هم گپ زديم. زودتر از اوني كه فكر مي‌كردم همه بسمت خونه‌هامون راه افتاديم. جمعه شب هم تولد يكي ديگه از دوستام بود. از توي هفته به اونها گفته بودم كه 5 شنبه شب نمي‌تونم بيام و من جمعه مي‌آم ديدنتون. اونها برداشته بودند 2 تا تولد گرفته بودند، يكسري 5 شنبه شب اومده بودند يكسري هم جمعه شب. خلاصه ما هم جز كسايي بوديم كه جمعه شب رفتيم و يكم هم دير رسيديم. خيلي خوب بود. آخرش هم يكي از بچه‌ها كه دفعه اولي بود كه مي‌ديدمش شروع به خوندن آواز كرد. با اينكه خيلي متوجه نمي‌شدم كه چي مي‌گه ولي لحنش جوري بود كه بر تمام وجودمون تاثير مي‌گذاشت. خلاصه خيلي حال داد.

توي هفته‌اش با منصور رفتيم كارتينگ، خيلي وقت بود كه نرفته بوديم. به من كه چسبيد، ولي منصور يكم مشكل داشت كارتش يكم ريپ مي‌زد. 2 دور سوار شديم. هر 2 دور از همه جلو زدم. از بعضي ها هم يك دور بيشتر، يك حسي توي وجودم هست كه اينجور وقتها خودش رو خوب نشون مي‌ده :)
هر وقت كه ياد اولين جلسه‌اي كه سوار كارت شدم، مي‌افتم به شدت ناراحتم، به وضع خيلي بدي از همه عقب افتادم. دوست دارم كه بازم با اون 2 تا دختر و يك پسر همگروه بشم تا نشونشون بدم كه اوضاع چقدر عوض شده.

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

خواب جالب

ديشب يك خواب جالب ديدم،
توي اتوبان مي‌رفتم كه يك دفعه از يكي از خروجي ها خارج شدم، ديدم يك سري ماشين توي يك جاده فرعي دارند مي‌رند، من هم افتادم دنبالشون. جلوم يك دهاتي بود كه سوار يك موتور درب و داغون بود. با اين كه سرعت من خيلي زياد بود، بازم او سعي مي‌كرد جلو من حركت كنه. توي دلم مي‌گفتم: عجب آدمي هست با همچين موتوري، اينقدر تند مي‌ره. رسيديم به يك شهر كوچيك، من همچنان پشت موتور مي‌رفتم. تا اينكه رسيديم به يك مسجد، به من گفت اوني كه دنبالش هستي اينجاست، تو بايد از اين ورودي وارد بشي.
وارد شدم،
تا به حال همچين جايي نديده بودم. اينقدر قشنگ و نوراني بود... خلاصه اونجا نماز خوندم. واقعا محو ابهت اونجا شده بودم، و داشتم به جاهاي مختلفش سرك مي‌كشيدم كه از خواب بيدار شدم. مكان فوق العاده قشنگي بود. :)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

دل تنگي

دلم تنگ شده براي اينجا
بعضي از تصميمات آدم حسابي وقت گير هست، اميدوارم كه بالاخره انجام بشه. :)
توي اين 2 ماه اينقدر اتفاقات مختلف افتاده كه خيلي‌هاش حتي فهرستوار هم يادم نمي‌آد كه اينجا بنويسم.
هفته پيش يك روز و نيم با دوستام كاشان رفتم. خيلي شلوغ بود. حتي توي عيد هم من اينقدر آدم توي باغ فين نديده بودم...
اواخر فروردين يك شب با يكسري از دوستام كوه رفتم كه خيلي چسبيد. كلي ياد اون روزها كه هر هفته با بچه‌ها كوه مي‌رفتم كردم. يك بازي هم اون بالا توي كوه ياد گرفتم كه خيلي با حال بود. :)
البته شايد يك قسمتش هم مال اين بود كه يك نفري رو اون بالا خيس كردم و نزديك بود كله ام توسط خواهرش كنده بشه :)
خداحافظي از ايرج توي عيد در يك روز باراني. اميدوارم كه هر جا هست تو كارش موفق باشه. :) يادم نمي‌ره كه اولين بار توي پاركينگ ولنجك با لباس گرمكن ديدمش اون موقع فكر مي‌كردم كه حدودا 28-29 سالش بيشتر نيست. :)
ديدن بچه‌ها توي كافه تاتر هم جالب بود، سالها بود كه ديگه اونجا جمع نشده بوديم. ...
البته بماند كه حدود 1 ساعت توي ترافيك بوديم تا به اونجا رسيديم. :)
و ...
فردا صبح اگر زود بلند بشم، مي‌رم كوه. بچه‌ها براي ساعت 4.5 صبح ميدون دركه قرار گذاشتند!!
تا بعد :)
پ.ن.
خيلي وقته كه قراره حال يكي سري از دوستام رو بپرسم و بهشون زنگ بزنم. نه كه يادم نباشه. شبها اكثرا دير ميرسم خونه و بعدش هم اينقدر خسته ام كه ترجيح مي‌دهم كه بخوابم. بعضي وقتها هم يادم مي‌ره. :) خلاصه اينكه مي‌خواستم بگم بيادشون هستم. :) و اميدوارم خوب و خوش باشند و در اولين فرصت سراغشون رو مي‌گيرم. :)

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

متل قو

يك سفر خوب و آرام به شمال، البته اين رو بگم، اصلا رادستم نبود كه روز 5 شنبه آخر سال راه بيفتم به سمت شمال. ولي خب دوستان اصرار داشتند، اين شد كه ما هم همراه شديم.
شروع حركتمون، طبق معمول دير شد. قرار بود ساعت 3 راه بيفتيم، ولي خب دور و بر ساعت 6:30-7 بود كه تازه بقيه بچه‌ها رسيدند دم عوارضي!
بعدش هم هنوز 1-2 كيلومتر نرفته بودم كه چرخ عقب ماشينم پنچر شد. يك ميخ 5 سانتي، توي لاستيك رفته بود!
رسيدم كرج، اول از همه رفتم پنچرگيري!! اصلا حوصله رانندگي با دلهره رو توي جاده چالوس نداشتم. حدود ساعت 8-8:30 شب بود كه از كرج به سمت چالوس راه افتاديم!
موقع حركت يكي از دوستام كه ما رو تا اول جاده چالوس اسكورت مي‌كرد، مي‌گفت: كه راه خيلي شلوغ هست، ولي خوشبختانه جاده خيلي خلوت بود. خيلي از جاها فقط ماشين خودم تو جاده بود. مخصوصا توي هزارچم كه مه هم گرفته بود. رانندگي در نيمه شب، در يك جاده پر پيچ و خم، در حالي كه هوا مه آلود هست و غير از ماشين خودآدم، ماشين ديگه‌اي دور و برت نيست، خيلي حس جالبي به انسان مي‌ده. :)
از همه جالبتر اينكه وقتي ساعت 1:30-2 بعد از نيمه شب، آدم به ويلا مي‌رسه، مي‌بينه كه به در اصلي يك قفل جديد زدند، كه خود صاحب ويلا هم تا حالا اون قفل رو نديده!*
اينجور وقتها، وقتي آدم سردش باشه، فكرش خوب به كار مي‌افته و با باز كردن يك سري پيچ مي‌تونه راه نفوذ جديدي به داخل ويلا پيدا بكنه. :)
بعد تمييز كردن كرمها و جارو كردن ويلا، تازه آدم مي‌تونه استراحت كنه. نمي‌دونم چه حكمتي هست، تا حالا چند دفعه نصف شب شمال رسيدم و هربار حداقل 1 ساعت مشغول جارو كردن و تمييز كردن ويلا بوديم.

- سرماخوردگي خيلي بد هست، مخصوصا وقتي كه آدم به خاطر بالا و پايين رفتن توي جاده كوهستاني گوشش بگيره، اونهم به نحوي كه تا 1 روز بعدش هم نتونه صحبتهاي بقيه رو خوب بشنوه و حسابي گوش درد داشته باشه. (در اين حالت مسواك زدن يك عذاب هست! صداي خيلي بدي مي‌ده!)
- در اين مسافرت‌ هم، بالا و پايين رفتن از پله، يكي از كارهاي اصلي‌ام بود. چون از رزا خوشم مي‌آد. اينقدر بالا و پايين مي‌ريم تا كه بي‌خيال بشه :) (از استقامتش خيلي خوشم مي‌آد. )
- براي اولين بار فهميدم كه براي چي به سلمان شهر، متل قو مي‌گويند. البته اسم قديم اين شهر يك چيز ديگه بوده.
- شب كنار دريا خيلي كيف مي‌ده، وقتي كه غير آدم هيچ كس ديگه نباشه كه مزاحم آدم بشه و يك آتيش خوب هم آدم روشن كنه كه گرم بشه. توي اون تاريكي عكاسي هم كيف مي‌ده. :)
- خيلي كيف مي‌ده كه آدم زير كرسي بنشينه و ورق بازي كنه، هر چند آدم توي بازي به بازه. البته اين بازي كردن يك دفعه داشت به قيمت جونم تمام مي‌شد. به خاطر شاه دل، و هنر يكي از بچه‌ها اينقدر خنديدم كه داشتم از حال مي‌رفتم. از چشم‌هام اشك مي‌اومد و تا صبح دلم درد مي‌كرد. :)
- آدم وقتي مي‌ره جنگل، كلي دلش مي‌سوزه. چون هر بار يك قسمتش از بين رفته. اين دفعه تقريبا تا دم كوه ويلا ساخته بودند. و ... :(
- يك توصيه اخلاقي، اگر سرمايي هستيد، يا از نم بدتون مي‌آد، و مي‌بينيد كه بالاي كوه از ابر پوشيده شده، هوس سوار شدن به تله كابين نمك آبرود رو نكنيد. چون اون بالا هيچ جايي رو پيدا نمي‌كنيد كه بريد اونجا تا گرم بشيد. همه چيز خيس هست، حتي يك صندلي براي نشستن هم پيدا نمي‌كنيد. ... راستي مي‌دونستيد كه گنجيشك‌ها پفك دوست دارند. :)
- يك سوال فكر مي‌كنيد قيمت يك كنده چقدر باشه؟! يك كنده نسبتا كوچيك، كه بتونيد شومينه رو با اون روشن كنيد؟! :)
فكر كرديد؟!
پاسخ صحيح پنج هزار تومان است. :)

ديگه برگشتن هم خوب بود، دوشنبه شب به تهران رسيديم. 2 روز قبل از سال تحويل :)

پ.ن.
يادم رفت بگم كه تو جاده برف بازي هم مي‌شد كرد.
و توي جنگل مي‌شد دو برابر اون كنده رو، مجاني پيدا كرد كه كنار جاده همينطور افتاده باشه :)

* باغبون ويلا، خودش براي محكم كاري، بدون اينكه به صاحب ويلا بگه، يك قفل جديد به در ويلا زده بود. تو ذهنش اين بود كه هر وقت، رسيديم، و وقتي ديديم يك قفل جديد اضافه شده، مي‌ريم سراغش و كليد رو از او مي‌گيريم. به فكرش نرسيده بود كه ممكنه ما ساعت 1:30-2 نيمه شب به ويلا برسيم!