شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

پرچم؟!

انگار به من آرامش نيومده. :)
اين نتيجه رو وقتي گرفتم، كه امشب ساعت 1:30 نيمه‌شب، كيلومتر شمار ماشينم، رقم 177 كيلومتر رو نشون داد.
يك زماني آرزوم اين بود كه با اين ماشين 160 تا برم، ولي امشب دوبار پشت هم تا آخر كيلومتر شمار رفتم!
صبح وقتي داشتم خاك رو از روي قاب اتاقم پاك مي‌كردم، باز چشمم به اين جمله افتاد: "زنده به آنيم كه آرام نگيريم، موجيم كه آسودگي ما عدم ماست!" خيلي وقت بود كه اين جمله رو براي خودم تكرار نكرده بودم. :)
همه اين جنب و جوش براي اين هست كه دوست ندارم، پرچمي كه اين همه سال برافراشته نگه‌اش داشتم، و به ديگراني سپرده بودم، توسط اونها پايين بياد. تو اين 2-3 شب همش دارم فكر مي‌كنم و نقشه مي‌كشم و آدمهايي كه مي‌شه روشون حساب كرد رو شناسايي مي‌كنم. وسط اين شلوغ و پلوغي، كسي كه بيشترين كمك رو مي‌تونه به من بكنه، جا زده و پشتم رو خالي كرده! :)
بعد از 3-4 ساعت بحث فقط اميدوارم كه تحت شرايطي بتونم از او كمك بگيرم. ... :)
خيلي از اتفاقات اولش براي من خيلي ناراحت كننده بوده، ولي بعد كه زماني از مي‌گذره، پيش خودم مي‌گم شايد خيري در اين اتفاق بوده، و معمولا خير رو حس مي‌كنم.
نيمه دوم امسال فوق‌العاده در آرامش گذروندم، گر چه چند اتفاق ناگوار افتاد، ولي خب، يكم از اون اتفاقات فاصله گرفتم، شايد به همين دليل هم باشه كه يك دفعه 4-5 كيلوگرم چاق شدم. البته خدا رو شكر اينقدر لاغر بودم، كه كسي به راحتي متوجه اين تغيير من نشه!

تا 1-2 هفته ديگه بايد تصميم بگيرم كه مي‌خوام بازم اين پرچم رو سرپا حفظ كنم، يا به امان خدا رهايش كنم، و نظاره‌گر افتادن آن باشم!

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۴

حسين ما !

حسين ما
چهارشنبه علي ... زنگ زد.
گفت: سلام رها،
گفتم: سلام، حالت خوبه؟!
گفت: رها يك خبر بد دارم. حسين ... تو شهرك غرب تصادف كرده و (به اينجا حرفش كه رسيد تو دلم گفتم: حالا مي‌گه، تو بيمارستان ... بستري شده و بايد بريم عيادتش.) مرده! (اين حرفش مثل زنگ تو كله‌ام صدا كرد.)
گفتم: چي؟! خالي نبند. گفت: منم الان دارم مي‌رم تشيع جنازه‌اش. مراسم ختمش جمعه ساعت 5-7 مسجد ... مي‌توني بياي؟! گفتم: آره، حتما، گفت: تو به كي مي‌توني خبر بدي؟!
مخم كار نمي‌كرد، گفتم: به علي ... خبر مي‌دم. گفت: باشه و خداحافظي كرد.
اصلا فكرش رو نمي‌كردم.
زنگ زدم به علي ... كه خبر رو بدم، اون هم همون موقع از طريق يكي ديگه از بچه‌ها خبردار شده بود. به علي گفتم: حالم خيلي گرفته شده.
گفت: حالت گرفته شده؟! من اصلا حالم خوب نيست، همينجوري تو ماشين نشستم اصلا نمي‌دونم كجا برم، رها اين زندگي چقدر ...، ما همين چند ماه پيش با حسين بوديم و داشتيم تو سر و كله هم مي‌زديم و انگشت تو ... . حالا بيام تو ختمش؟!! من اصلا ختمش نمي‌آم. ... علي واقعا حالش خوب نبود.

امروز
دارم فكر مي‌كنم كه چه بپوشم. پيش خودم مي‌گم، ممكنه بچه‌هاي دبيرستان باز مي‌خواهند دور هم جمع بشيم، كه همچين حرفي رو زدند. مي‌رسم دم مسجد.
دنبال اسم حسين مي‌گردم، خدا خدا مي‌كنم كه اشتباه شده باشه و ختم او نباشه.
دم در مسجد پسر عموي حسين رو مي‌بينم. انگار واقعا اتفاق افتاده. مسجد شلوغه اصلا دوست ندارم پدرش من رو ببينه. تو دلم مي‌گم ما ها رو كه مي‌بينه ياد پسرش مي‌افته كه همسال ماست. :(
سيد حسين هم پسر بزرگ خانواده‌اشون بود. تو محرم به دنيا آمد و توي محرم هم از پيش ما رفت...

ياد حليم هم زدن امسال مي‌افتم، شب عاشورا وقتي حليم مي‌زدم، بازم ياد تك تك بچه‌ها افتادم. سارا، ماندانا، ايرج، هومن، كتي، مريم، ناصر، نازنين، علي، فرنوش و ... خلاصه هر كس كه يادم مي‌اومد. دعا كردم و آروزو كردم كه مشكلاتشون حل بشه. كلي هم ياد پگاه افتادم. ...
همونجا تو مسجد پيش خودم گفتم: سال ديگه اگر رفتم پاي ديگ حليم زني، فقط سلامتي دوستام رو مي‌خوام.

يواش يواش بچه‌هاي مدرسه دور هم جمع شديم. هيچكدوم باورمون نمي‌شد كه حسين هميشه خندون از پيشمون رفته باشه. ياد بازي‌ها و تو سر و كله زدنهاي قديممون مي‌افتيم. بعضي‌ها هم بي‌صدا گريه مي‌كردند.
بيرون مسجد سوز بدي مي‌آد. ولي همه ايستاديم. انگار هيچكدام دوست نداشتيم از آنجا بريم.

جمعه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۴

بعد از مدتها ... (1)
تنبليم ديگه ناجور اوت كرده؟!!!!
توي اين مدت اينقدر اتفاقات جور وا جور برام افتاده كه اگر چند وقت پيش بود، براي هر كدومش كلي چيزي مي‌نوشتم. بگذريم.

* چند وقت پيش با محمد رفتيم خيابان جمهوري كه براي او دوربين فيلمبرداري بخريم. ماشينم رو تو خيابان شيخ هادي جنب سفارت واتيكان پارك كردم. رفتيم يك دوربين فيلمبرداري سوني خريديم و برگشتيم، وقتي كليد رو تو سويچ در كردم، ديدم نمي‌چرخه. يك دفعه دوستم در رو باز كرد. ديدم در اصلا قفل نيست. به ماشين دزد زده بود. دوستم كلي ناراحت شد.
كلي حالم گرفته شد، از چيزهايي كه دزده با خودش برده.
تو داشبورت ماشينم يك قرآن داشتم كه سالها بود همراهم بود. (شايد از 15-16 سالگي) و يك دفتر ياداشت كوچيك. هر وقت تعمييرگاه مي‌رفتم، توي دفتر مي‌نوشتم كه كي و در چه كيلومتري چه كاري براي ماشين انجام دادم و چقدر خرج ماشينم كردم. (از تو ماشين اين دو تا رو برده بود.)
از تو صندوق عقب ماشين هم يك پوشه پاپكو داشتم كه 2 سال پيش پسر عموم براي تولدم به من هديه داده بود و خيلي دوستش داشتم. توي پوشه اصل مدرك دانشگاهم بود و ريز نمراتم، كه شركت براي يك كاري لازم داشت، همراهم بود. ( سر اين يكي خيلي حالم گرفته شد)
خلاصه به 110 زنگ زديم و از كلانتري يك گشت هم اومد. خلاصه يك نگاهي به ماشين من كردند و گفتند: آقا دزدهاي اينجا، اينطوري دزدي نمي‌كنند!!! (از خود ماشين هيچي نبرده بودند.) و خلاصه كلي حال ما رو گرفته بودند...
از اون روز به بعد ديگه اصلا كيف دست نمي‌گيرم و كلي سبك بال تر اينور و اونور مي‌رم.

* هانا خانم كه قرار بود روز تولد من به دنيا بياد، يكم عجله كرد و يك هفته زودتر به دنيا اومد. حالا هم من دايي شدم و هم عمو. البته من بيشتر عمو هانا به حساب مي‌آم تا دايي. ولي خب بدم نمي‌آد دايي هم باشم. حدود 2-3 هفته پيش با دختري رفتيم يك دلفين خوشگل طلايي سبز رنگ براي اين هانا خانم خريديم و بعد رفتيم برادرزاده يا خواهرزاده خودمون رو ديديم. علي و ليلا خيلي خوشحال بودند. منم از خوشحالي اونها، خوشحال. هانا خانم با اينكه فقط 15 روزش بود كلي مو داشت. از اين نظر به باباش رفته بود. :) خلاصه خيلي خوشحالم يك دوست به دوست‌هام اضافه شده. :)

امسال ديماه، نه تنها وبلاگم 4 ساله شد، بلكه دهمين سالگرد تشكيل گروه خيريه‌مون بود. از موسسين گروه، تنها من موندم. خلاصه بعد از يكي از برنامه‌ها بدون اينكه خودم خبر داشته باشم، بچه‌ها كلي تحويلم گرفتند و يك سري عكس دستجمعي با بچه‌ها گرفتم.....

چند وقت پيش فيلم چهارشنبه سوري رو توي جشنواره ديدم. اونم از سانس 12-2 نيمه شب. منصور از ساعت 5 تو صف ايستاده بود، منم ساعت 9:25 رفتم دم سينما، خلاصه درست زماني كه پول رو گذاشتيم زير شيشه كه بليط رو بگيريم، بليط فروش گفت، بليط‌ها تمام شده، و بايد صبر كنيم كه آمار بگيرند، ببينند چندتا صندلي خالي هست، كه بعد بيان به ماها بليط سفيد بفروشند، منصور مي‌گفت كه معمولا حداقل 20-30 تا جا خالي وجود داره. و ما هم كاملا خيالمون راحت بود كه به ما بليط مي‌رسه. خلاصه كلي منتظر شديم. آخر هم بخاطر اينكه يكي از عوامل فيلم تمام فك و فاميل و دوست و آشنا و ... آورد سينما به ما بليط نرسيد و مجبور شديم حدود ساعت 10:20 دست از پا درازتر بليط سانس فوق‌العاده رو بخريم.

حدود ساعت 11 شب با منصور رفتيم ميدان وليعصر كه منصور شام بخوره. (من شام خورده بودم.)

منصور رفت يك ساندويج هايدا خريد و اومد تو ماشين. داشت ساندويچش رو مي‌خورد كه يك بچه 8-9 ساله در حالي كه اشك تو چشم‌هاش جمع شده بود. و لباس نسبتا كمي پوشيده بود و مي‌لرزيد زد به شيشه و گفت: تو رو خدا، تو رو خدا، فقط 200 تومان!!! با همچين لحني كمك خواست كه يك لحظه دلم لرزيد. منصور به بچه گفت نه برو، بچه‌ هم كه فهميد از ما چيزي به او نمي‌رسه رفت. از اونجا كه كاري نداشتم حواسم به پسره بود كه چي ‌كار مي‌كنه. يكي، دو نفر ديگه مثل ما به او بي محلي كردند، تا بالاخره يك نفر وسط خيابان بلوار به او كمك كرد. بعد كه پول رو گرفت، دويد به سمت مغازه هايدا. پيش خودم گفتم بنده خدا گشنه بوده، داره مي‌ره كه سير بشه. يك سري پول گذاشت روي پيشخون، و يكي از كارگرهاي مغازه هم يك لبخندي زد. (پيش خودم گفتم: مي‌شناسنش، احتمالا با تخفيف به او غذا مي‌دهند.) خلاصه ديدم يك هزاري گرفت. (فهميدم كه پول خوردهاش رو تبديل كرده) خلاصه اومد دم در مغازه و شروع كرد به شمردن پولهاش. منم همراه او از تو ماشين داشتم پولهاش رو مي‌شمردم. دقيقا 11 هزارتومان جمع كرده بود. جريان رو به منصور گفتم. و با هم يك حساب سر انگشتي كرديم و ديديم همين پسره با اين سنش خيلي راحت ساعتي 3 تا 4 هزارتومان درآمد داره. اون وقت ما بعد از كلي درس خوندن اگر جايي همچين حقوقي هم بگيريم، 20-30 درصدش به خاطر بيمه و ماليات مي‌پره و چيزي كه در نهايت دستمون رو مي‌گيره كمتر از اين بچه‌هست. (البته بعدا پيش خودم حساب كردم، كه اين همه پول تو جيب اين بچه نمي‌ره و احتمالا اين بچه و چند بچه ديگه مورد استثمار يك نفر ديگه هستند كه اون شخص 70 تا 80 درصد اين پول رو از اين بچه مي‌گيرند و خيلي چيزي براي اين بچه نمي‌مونه!!)
خلاصه بعد از اين جريان زود برگشتيم و فيلم رو ديديم. وقتي وارد سينما شديم هر كس مي‌تونست جاي خودش رو تعيين كنه. برام جالب بود. با اينكه سينما جا داشت. بعضي ها رديف 4 تا 6 رو براي نشستن انتخاب كردند. موضوع فيلم هم جالب بود.

ادامه دارد ...

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴

تولد

تولد
يك سال ديگه گذشت، وبلاگم چهارسالش تمام شد، و داره مي‌ره تو 5 سال. گرچه توي اين 6-7 ماه آخر عمرش اصلا فعاليت قبل خودش رو نداشته. چقدر تولد 1 سالگي و 2 سالگيش جالب بود. اونموقع همه اينقدر خوشحال بودند كه انگار هيچكدوم باورشون نمي‌شد، كه وبلاگشون 1 ساله يا 2 ساله شده. ولي حالا انگار گذشت سالها، براي همه عادي شده :)

غير وبلاگم، خودم هم يك سال بزرگتر شدم. امسال هم به نوبه خودش جالب بود. شايد فوت كردن شمع‌هاي كيك توي ماشين جالب ترين بود. وقتي توي يك شب سرد، يكي از دوستاي آدم تصميم مي‌گيره كه حتما روز تولدم شمع فوت كنم. ... خلاصه اين هم يك مدلش بود.
غير از اين، بعضيعها كه اصلا فكرش رو نمي‌كردم، يادم بودند و روز تولدم رو به من تبريك گفتند. و كلي خوشحالم كردند. :)

ممم
نگاهم به خيلي چيزها در حال تغيير هست. به نظرم
ما آدمها وقتي در كنار هم هستيم خيلي حرفها مي‌زنيم، ولي موقع عمل كه مي‌رسه خيلي از اون فاصله مي‌گريم و خود ما،اولين نقض كننده حرفهاي خودمان هستيم.
تا حالا خيلي از ما گفتيم كه نبايد درباره رفتار ديگران قضاوت كرد. ولي در عمل خودمون راجع به كار دوستانمون قضاوت كرديم؟!
توي اين چندسال، هر چي مي‌گذره بيشتر ياد ميگيرم كه كمتر قضاوت كنم، و قبول كنم كه آدمها همينطوري هستند، و هميشه به خودم گوشزد مي‌كنم، كه رها، شايد اگر تو هم در شرايط فلاني قرار بگيري همون كار رو انجام بدي.
بعضي وقتها، كه از بعضي قضايا مي‌گذره، خدا رو شكر مي‌كنم، كه تونستم توي اين امتحان قبول بشم، و كارهاي ديگران رو نكردم. البته هميشه هم اينطور موفق نيستم، و بعدش كلي در مورد اشتباهاتي كه كردم فكر مي‌كنم، وسعي مي‌كنم كاري كنم كه ديگه اين اشتباه رو تكرار نكنم.

ياد گرفتم كه از خيلي چيزها گذشت كنم، ياد گرفتم كه خيلي وقتها بر ناراحتي‌هام غلبه كنم.
يكي از چيزهايي كه هميشه خيلي بدم مي‌اومد، تهمت هست. اينكه يكي بشينه و پشت سر آدم هر چي دوست داشت بگه. خيلي ناراحتم مي‌كرد. يك مدت همينكه حس مي‌كردم كه يكي داره پشت سرم حرف مي‌زنه، حالم بد مي‌شد. و خب چند روزي غيبم مي‌زد. به مرور ياد گرفتم كه كنترل بيشتري روي خودم داشته باشم. و به جاي اينكه به تهمت‌هاي طرف مقابلم جواب بدم. سكوت كنم. چون پيش خودم حساب كردم كه تو جواب دادن، احتمالا من هم يك جاهايي ممكنه از كوره در برم و همون كار طرف مقابلم رو انجام بدم. براي همين ديگه وقتي يك چيزي مي‌شنوم، اولش ممكنه ناراحت بشم. ولي بعد از ته دل يك لبخند مي‌زنم و سعي مي‌كنم كه چيزي نگم و فراموش كنم. :)

نسبت به قبل يكم، كم حوصله شدم، اين روزها كلي از انرژيم صرف مبارزه با اين بي‌حوصلگي گاه و بي‌گاهم مي‌شه. از آدمهاي بي‌حوصله خوشم نمي‌آد. پس هيچ دليلي نداره كه من هم مثل اونها بشم. :)

به شدت هوس كوه كردم، پياده‌روي‌هاي هر هفته شبانه. احتمالا از اين ماه دوباره برنامه هر هفته رو راه مي‌اندازم. حالا اگر كسي هم تونست بياد بهتر :)

ممم
آها، همه اينها رو نوشتم كه بگم كه فكر مي‌كنم دارم از يك مرحله زندگيم گذر مي‌كنم. :)

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

انجمن شاعران مرده

انجمن شاعران مرده :)
امشب شبكه 3، در برنامه 100 فيلمش، فيلم انجمن شاعران مرده رو پخش كرد. اينقدر از اين فيلم تعريف كردم، كه بابا و مامانم هم كنجكاو شدند كه ببينند اين فيلم چي داره كه بچه‌اشون اين‌قدر از اون تعريف مي‌كنه. خلاصه تا ساعت 12:30 شب داشتند فيلم نگاه مي‌كردند. :)

بعد از 2 باري كه براي شام خونه دوستم نموندم، با دوست جون كوچلوم دعوام شد. دفعه آخري كه گفتم براي شام نمي‌مونم، اينقدر از دستم ناراحت بود كه به من گفت: ديگه اصلا خونه ما نيا. الان 2-3 هفته‌اي هست كه پيش‌‌اش نرفتم، با اينكه تولدش هم همين روزها بود، ولي هنوز ديدنش نرفتم. (شايد تو اين هفته برم ديدنش :)‌ )

خيلي دوست داشتم، كنسرت شجريان براي بم رو برم، ولي به هر طريق اون موقع جور نشد.
اين بار بعد اينكه از تماشاي اين كنسرت كاملا نا‌اميد شدم و فهميدم كه بليطهاي روزهايي كه كنسرت تمديد شده‌هم فروش رفته، و ديگه هيچ اميدي نيست كه بليط پيدا كنم. يك دفعه يكي از دوستام، من رو براي دوشنبه شب مهمون كرد. :)
البته از اونجا كه تك خوري مي‌كردم، در تمام مدت عذاب وجدان داشتم. دوست داشتم ديگراني هم كنارم مي‌بودند تا در كنار يكديگر از اون نغمه‌ها لذت ببريم. :)
كنسرت اونشب بي‌نظير بود. :) (اشكهاي دختري كه گريه مي‌كرد و بين برنامه دوست داشت بره استاد رو ببينه، يا اونها كه اواخر برنامه همه نزديك سن نشستند تا به محض اينكه برنامه تمام شد بروند نزديك استاد، بلكه استاد نگاهي هم به اونها بكنند و نغمه مرغ سحر ... همه و همه لحظاتي بودند كه حالا حالا در ذهنم جا خواهند داشت.

خودم كم مي‌نويسم، از بر و بچه‌ها هم كمتر خبر دارم. دلم براي ديدن خيلي‌ها تنگ شده، دلم حتي براي ديدني‌ها كه اين اواخر لجم رو در آورده بود هم تنگ شده. آرزو مي‌كنم كه همه سالم و سلامت باشند با لبها و صورتهايي خندان. :)

پ.ن.
1- امشب باران آمد. اين باران، مي‌تونه نويد بخش اين موضوع باشه كه بعد از حدود 10 روز، آسمان آبي رو ببينيم. :)
2- ايمان رو بعد از 7-8 ماه ديدم، در جا و وضعيتي كه اصلا انتظارش رو نداشتم. ...

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

بازم كارتينگ

انگار هر چي مي‌گذره، تنبل‌تر مي‌شم. :)
نمي‌دونم چرا تازگي دستم كمتر به نوشتن مي‌ره :)

امروز بعد از مدتها با منصور رفتيم كارتينگ، كلي حال داد، آسفالت يك جاهاي پيست رو اصلاح كرده بودند، و ديگه از اون چاله و چوله‌ها خبري نبود، ماشين من هم خوب مي‌رفت. با اينكه هوا يكم سرد بود، ولي حسابي چسبيد. وسط يكي از پيچ‌ها، وقتي كه دنبال ماشين جلوييم بودم كه از اون سبقت بيگرم، به اين فكر مي‌كردم، اگر رقيبي جلوم باشه، مي‌تونم 1 ساعت ديگه، بدون اينكه پام رو از رو گاز بردارم، فقط توي اون پيست گاز بدم، بدون اينكه احساس خستگي يا سرما كنم. :) ...(همون‌جور كه تو كوه بدون اينكه احساس خستگي كنم. مي‌تونستم از كوه بالا برم.)
بعدش‌هم به خاطر ديدن يك آجيل فروشي سر راه، از ته مهرشهر سر در آورديم. به خاطر ديدن M&m يك دفعه هوس كرديم كه شام رو هم از همونجا بگيريم، و بريم خونه دوستم با او و خانمش بخوريم.

تا وقتي كه غذا حاضر بشه، با دوستم در اين مورد صحبت مي‌كردم كه خيلي وقتها آدم كلي برنامه ريزي براي انجام كاري مي‌كنه، ولي جور نمي شه. ولي يكسري كارها بدون اينكه انسان براي اون اقدامي انجام بده، در بين كارهاي آدم اتفاق مي‌افته و آدم از اون كلي لذت مي‌بره.
مثل برنامه امشب كه ما بدون برنامه ريزي سر از M&m در آورديم و اينجوري شام خريديم. يا اونشبي كه براي تست اسپيكر، اولش مي‌خواستيم فقط كيفيت پخش يك آهنگ رو تست كنيم، ولي بعد تا پاسي از شب چراغ‌ها رو خاموش كرده بوديم و آهنگ گوش مي‌كرديم و حال مي‌كرديم. :)

بازم به همت يكي از دوستان رفتيم تاتر(بازم ممنون :) ). تاتر ملودي شبهاي باراني جالب بود، از همون لحظه اول كه تاتر شروع شد بوي باران و رطوبت شمال رو حس كرديم. بعد هم سالن تاتر شهر مثل يخچال بود، تا دلتون بخواد يخ كرديم. آخر تاتر تقريبا تو خودمون مچاله شده بوديم. ...

پ.ن.
در مورد خيلي چيزها دوست دارم بنويسم، ولي خب فعلا دستم كمتر به كي‌بورد مي‌ره.
برام دعا كنيد. :)

سه‌شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۴

افطاري

افطاري
ديدن بچه‌هاي مدرسه، توي ماه رمضان براي ما يك سنت شده، ديگه تقريبا همه بچه‌ها كلاس يادشون هست، و منتظرند ماه رمضان بياد و به اين بهانه همديگر رو ببينند. سعي هم مي‌كنند ‌هر طور شده خودشون رو براي اين مهموني برسونند.
امسال حداقل به 5-6 تا از بچه‌ها بعد از افطار خبر داديم، و همه به غير از يك نفر خودشون رو براي مهموني و ديدن بچه‌ها رسوندند.
بماند كه از جمعمون شايد، چند نفرمون روزه بودند، ولي خب افطاري بهانه‌اي هست كه همه دور هم جمع بشيم. از سال اول هم يك قرار وجود داشته و اون هم اين بوده كه هيچ كس حق نداشته به غير از چاي و نون و پنير، و آش چيز ديگه‌اي به سفره افطار اضافه كنه.)
بزرگترين مزيت افطاري امسال به سالهاي پيش، ديدن معلم فيزيك و مكانيك مون بود. خيلي پير شده بود. ولي چشم‌هاش برق مي‌زد. خوشحالي رو مي‌شد توي چشم‌هاش ديد. بعد از سالها با نزديك 30 تا از شاگردهاش روبرو شده بود كه همه دانشگاه قبول شده بودند، درس خونده بودند و حالا هركدومشون براي خودشون كسي شده بودند. از ذوق و شوق واقعا نمي‌دونست چي‌كار كنه. (كي فكرش رو مي‌كرد كه اين همه بچه شيطون كه همه مدرسه از مدير و ناظم و معلم از دستشون ذله بودند، بيان و همه دانشگاه قبول بشوند.)
موقع رفتن، رفتم جلو و از ته دل از او تشكر كردم، مكانيك رو واقعا از او ياد گرفتم. تو اين سالها هميشه يادش بودم و تا آخر عمر فراموشش نمي‌كنم، اميدوارم كه يك روز بتونم به نوعي زحمت‌هاي او رو جبران كنم. :)
خدا او را سلامت بدارد، آمين. :) :X