امروز بعدازظهر ساعت 17:10 تهران زلزله اومد.
من روي راحتي كنار مهمونخونه لم داده بودم و داشتم فيلم نگاه ميكردم. وقتي خونه تكون خورد، يك لحظه فكر كردم كه اين تكون بخاطر خاكبرداري هست كه چندتا خونه پايينترمون دارند ميكنند.
ولي دادش كوچيكم يك دفعه داد زد كه زلزله اومده. مادرم داشت پرتقال ميخورد، همينجور پرتقال رو انداخت زمين و دويد وسط راه پلهها. حالا اين وسط، من طبق معمول، خيلي ريلكس به مامانم ميگم اتفاقي نيافتاده، زلزله تموم شد. داشتم با مادرم صحبت ميكردم كه يك دفعه ياد مادربزرگم افتادم، تا ياد او افتادم دويدم تو راه پله و رفتم بالا. ديدم، زن داييم مادر بزرگم رو آورده زير چارچوب در ورودي واحدشون. يكم وايسادم. همچين كه مطمئن شدم خبري نيست، اومدم پايين. توي كوچه همه همسايهها اومدند دم در. و از هم ميپرسند كه چي شده.
اخبار كانال 6 خيلي باحال هست.
مجري اخبار ميگه: ما تا حالا هر چي تلاش كرديم نتونستيم، با مركز ژئوفيزيك تهران تماس بگيريم. مردم با ما تماس ميگيرند كه آيا ممكنه بعد از اين زلزله اصلي بياد. ما به مردم قول ميديم كه تا آخر شب به اونها خبر بديم.
اخبار در مورد مركز زلزله و اينكه كجا خراب شده هم متناقض هست.
اولين خبر رو كانال 6 بعد از حدود 1 ساعت اعلام ميكنه، اونهم از قول يك دكتر. اون دكتر هم به نقل از سايت زلزلهشناسي آمريكا، محل و شدت زلزله رو اعلام ميكنه. اون دكتر ميگه كه ميزان زلزله 6.2 و در عمق 26 كيلومتري زير زمين اتفاق افتاده
10 دقيفه بعد يك نفر از ستاد حوادث غير مترقبه زنگ ميزنه و اون خبر رو تكذيب ميكنه، ميگه زلزله 5.5 ريشتر بوده. يكساعت بعد دوباره يكي ديگه ميگه 6.3 بوده و ...
اينكه محل زلزله كجا بوده خيلي تفاوت نميكنه ولي مهم اين هست كه ظاهرا تلفات خيلي پايين بوده و خرابي خيلي كم بوده. (تو تهران كه كسي مشكلي پيدا نكرده.)
جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳
سه شنبه يك روز خيلي خسته كننده بود، از صبح همين جور كار داشتم، در آن واحد 2-3 تا كار رو داشتم انجام ميدادم. تا ساعت 8 و نيم هم شركت بودم. يكي از برنامهها مشكل پيدا كرده بود. اينقدر بالاپايين كردم، كه خسته شدم. حواسم همش به امتحان فردا بود.
رسيدم خونه يكم استراحت كردم و بعد نشستم سر درس، هيچي بلد نبودم. يك قسمت زياد درس در مورد افعال مركب Phrasal verbs بود يك قسمت هم در مورد اينكه فلان فعل چه حروف اضافهاي داره و ...
خلاصه بايد حفظ ميكردم، منم كه طبق معمول از حفظ كردن بيزارم.
ساعت 1:30 خسته شدم، اومدم رو خط كه يك تمپليت براي يكي از دوستام آماده كنم. همچين كه اومدم رو خط ديدم معلم زبانمون هم آنلاين شده. گفتم الان پيش خودش ميگه كه اين شب امتحان هم ول كن نيست. (ترم پيش همين معلممون را با يكي از دوستام اشتباه گرفته بودم، شب قبل امتحان، هي به من ميگفت درس خوندي، منم فكر ميكردم دوستم هست، مسخرهاش ميكردم، ميگفتم كي درس ميخونه... :) )
چهارشنبه تا نزديك ظهر درس ميخوندم. و تمرين حل ميكردم. بعدش هم كار كار كار
امتحان رو خوب ندادم. هنوز بايد تمرين كنم، تا اين افعال رو خوب ياد بگيرم.
شب يكي از دوستام رو بردم رسوندم. توي راه كلي برام صحبت كرد، راجع به دعوايي كه با رئيسشون تو شركت كرده، و اينكه چطور حال بعضي ها رو گرفته. همينجور گوش ميكردم. بابت يك كاري كه قبلا كرده بودم يك هديه به من داد.
هديه يك بسته شكلات بود. بستهاش كه خيلي خوشگل بود و شكلاتها خيلي خوشمزه به نظر ميرسيدند. :) هفته پيش وقتي در مورد خوردني از من پرسيد، حدس زدم كه ميخواد براي من يك بسته شكلات بگيره، البته انتظار نداشتم همچين شكلاتي بگيره. :)
هديهاش فقط يك مشكل داشت، اونهم اينكه من دوست دارم هديه كه ميگيرم همينجور حفظشون كنم. مثلا خيلي از هديههايي كه گرفتم، هنوز كنار كاغذ كادوهاشون نگه ميدارم. شب كه رسيدم، اول ميخواستم يك جايي نگهشون دارم. بچه كه بودم، وقتي يك شكلات خوشگل ميگرفتم، ميبردم يك گوشه قايمش ميكردم و بعضي وقتها تا يك سال نگهشون ميداشتم. و بعد ميخوردم. انگار تماشاي شكلات بيشتر از خوردنش به من كيف ميداد.
ولي الان يك چند وقتي هست كه تغيير كردم. دوست دارم به جاي اينكه يك مدت زياد شكلات رو نگاه كنم، زودتر مزه شكلات رو بچشم. رسيدم خونه، سريع در جعبه رو باز كردم. يكي از شكلاتها رو برداشتم. هر كدوم از شكلاتها توي يك زرورق خوشگل طلايي پيچيده شده بود. تو زرورق يك شكلات شكلاتي بود كه وسطش يكدونه فندوق بود. :) خيلي خوشمزه بود. :P
با اينكه امتحان روز قبل رو خوب نداده بودم، ولي ديگه نگراني امتحان رو نداشتم.
5 شنبه روز خوبي بود.
5 شنبه نزديك غروب رسيدم خونه، خسته بودم گرفتم خوابيدم. تو همون مدت كوتاهي كه خوابيدم. يك خواب ديدم. تو دنبال يك فيلم ميگشتي. ولي هر چي فكر ميكنم اسم فيلم يادم نميآد. اسمش مثل همون اسمهاي عجيب و غريبي بود كه قبلا ميگفتي. ...
رسيدم خونه يكم استراحت كردم و بعد نشستم سر درس، هيچي بلد نبودم. يك قسمت زياد درس در مورد افعال مركب Phrasal verbs بود يك قسمت هم در مورد اينكه فلان فعل چه حروف اضافهاي داره و ...
خلاصه بايد حفظ ميكردم، منم كه طبق معمول از حفظ كردن بيزارم.
ساعت 1:30 خسته شدم، اومدم رو خط كه يك تمپليت براي يكي از دوستام آماده كنم. همچين كه اومدم رو خط ديدم معلم زبانمون هم آنلاين شده. گفتم الان پيش خودش ميگه كه اين شب امتحان هم ول كن نيست. (ترم پيش همين معلممون را با يكي از دوستام اشتباه گرفته بودم، شب قبل امتحان، هي به من ميگفت درس خوندي، منم فكر ميكردم دوستم هست، مسخرهاش ميكردم، ميگفتم كي درس ميخونه... :) )
چهارشنبه تا نزديك ظهر درس ميخوندم. و تمرين حل ميكردم. بعدش هم كار كار كار
امتحان رو خوب ندادم. هنوز بايد تمرين كنم، تا اين افعال رو خوب ياد بگيرم.
شب يكي از دوستام رو بردم رسوندم. توي راه كلي برام صحبت كرد، راجع به دعوايي كه با رئيسشون تو شركت كرده، و اينكه چطور حال بعضي ها رو گرفته. همينجور گوش ميكردم. بابت يك كاري كه قبلا كرده بودم يك هديه به من داد.
هديه يك بسته شكلات بود. بستهاش كه خيلي خوشگل بود و شكلاتها خيلي خوشمزه به نظر ميرسيدند. :) هفته پيش وقتي در مورد خوردني از من پرسيد، حدس زدم كه ميخواد براي من يك بسته شكلات بگيره، البته انتظار نداشتم همچين شكلاتي بگيره. :)
هديهاش فقط يك مشكل داشت، اونهم اينكه من دوست دارم هديه كه ميگيرم همينجور حفظشون كنم. مثلا خيلي از هديههايي كه گرفتم، هنوز كنار كاغذ كادوهاشون نگه ميدارم. شب كه رسيدم، اول ميخواستم يك جايي نگهشون دارم. بچه كه بودم، وقتي يك شكلات خوشگل ميگرفتم، ميبردم يك گوشه قايمش ميكردم و بعضي وقتها تا يك سال نگهشون ميداشتم. و بعد ميخوردم. انگار تماشاي شكلات بيشتر از خوردنش به من كيف ميداد.
ولي الان يك چند وقتي هست كه تغيير كردم. دوست دارم به جاي اينكه يك مدت زياد شكلات رو نگاه كنم، زودتر مزه شكلات رو بچشم. رسيدم خونه، سريع در جعبه رو باز كردم. يكي از شكلاتها رو برداشتم. هر كدوم از شكلاتها توي يك زرورق خوشگل طلايي پيچيده شده بود. تو زرورق يك شكلات شكلاتي بود كه وسطش يكدونه فندوق بود. :) خيلي خوشمزه بود. :P
با اينكه امتحان روز قبل رو خوب نداده بودم، ولي ديگه نگراني امتحان رو نداشتم.
5 شنبه روز خوبي بود.
5 شنبه نزديك غروب رسيدم خونه، خسته بودم گرفتم خوابيدم. تو همون مدت كوتاهي كه خوابيدم. يك خواب ديدم. تو دنبال يك فيلم ميگشتي. ولي هر چي فكر ميكنم اسم فيلم يادم نميآد. اسمش مثل همون اسمهاي عجيب و غريبي بود كه قبلا ميگفتي. ...
چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۳
سلام سحرجون :)
تولدت خيلي مبارك باشه. نشد كه بيام ببينمت. آرزو ميكنم كه هميشه شاد و خرم باشي، و تو كارهات موفق باشي :)
همچنين سلام گرم من رو به آقاي همسر (كارمند كوچولو) برسانيد. اميدوارم كه ايشان هم خوب و خوش باشند. :)
پ.ن.
سحر جون خواهشن اين سلام من رو بيش از اندازه گرم نكن. چون ميترسم عوارضي همچون سوختگي در پي داشته باشه. :)
تولدت خيلي مبارك باشه. نشد كه بيام ببينمت. آرزو ميكنم كه هميشه شاد و خرم باشي، و تو كارهات موفق باشي :)
همچنين سلام گرم من رو به آقاي همسر (كارمند كوچولو) برسانيد. اميدوارم كه ايشان هم خوب و خوش باشند. :)
پ.ن.
سحر جون خواهشن اين سلام من رو بيش از اندازه گرم نكن. چون ميترسم عوارضي همچون سوختگي در پي داشته باشه. :)
سهشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۳
دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۳
اندر مزاياي داشتن برادر و خواهر كوچكتر
1- اندر مزاياي داشتن برادر و خواهر كوچكتر :)
چند شب پيش از بغل تخت دادش كوچيك كوچيكم رد ميشدم، كه چشمم افتاد به كتاب داستاني كه دست گرفته بود و ميخوند. :)
مال دوستش بود و قرار بود امروز ببره به دوستش پس بده.
اسم كتاب رونيا دختر يك راهزن بود، اينقدر از اين كتاب خوشم اومد كه با وجود خستگي بيش از حد اين چند روز، نشستم و هر جور بود كتاب رو ديشب تموم كردم.
پشت كتاب نوشته بود مناسب براي گروه سني 9 تا 15
خيلي خوشم اومد. مدتها بود كه همچين داستان شيريني نخونده بودم. ياد كتاب توسن بادپا افتادم، هوس كردم بازم اون رو بخونم. بايد برم از خالهام اون كتاب رو بگيرم. :)
2- اتفاق
امروز صبح ياد يكي از دوستام افتادم، حدود 1 ماه و نيمي بود كه از اون خبر نداشتم. آخرين بار اون به من زنگ زده بود، تصميم گرفتم امروز بعدازظهر هر جوري هست به اون زنگ بزنم.
امروز ظهر داشتم كار ميكردم كه يك دفعه ديدم، همون دوستم به من زنگ زده. :) كلي خوش و بش كرديم. قرار شد، اگر كارم زود تموم شد بعد از ساعت كاري همديگر رو ببينيم.
- ظهر به من گفتند كه فردا صبح من هم بايد برم ماموريت! اصلا رادستم نبود كه برم، تو خود شركت كلي كار دارم. ساعت 4:30 به دوستم زنگ زدم كه من حداقل تا ساعت 5-5:30 كار دارم. اگر ميشه حدود ساعت 5 به من زنگ بزن، تا ببينم بعدازظهر ميتونم بيام يا نه.
ساعت 5 يكي ديگه از دوستامون كه قراره با ما بياد ماموريت، به من ميگه رها اگر كار داري و مشكلت هست كه بياي من كار تو رو هم انجام ميدهم. ميخواي يك صحبت بكنيم، اگر مهندس قبول بكنه. تو نميخواد بياد. ميگم قربونت. ساعت 17:15 دقيقه مذاكرات به نتيجه ميرسه و من از اين ماموريت معاف ميشم. :)
اطلاعات رو قراره با نوتبوك ببرند، نميدونم چه مشكلي پيش اومده كه نوتبوك شبكه رو نميشناسه. با هر زحمتي هست اطلاعات رو روي نوتبوك ميريزم. و راس ساعت مقرر دوستم رو ميبينم. (اگر قرار بود برم ماموريت، نميتونستم ببينم. و بايد ميموندم شركت كارهام رو براي فردا آماده ميكردم.)
از ديدن دوستم خيلي خوشحال ميشم.
به من ميگه رها، من تو خيابون ونك يك كاري دارم، وقت داري اول بريم اونجا؟! ميگم براي من مسئلهاي نيست. راه ميافتيم به سمت ميدون ونك. درست اول خيابون ونك. يكي ديگه از دوستام رو ميبينم كه با قيافه فوقالعاده خسته از جلو ماشينم رد ميشه. اول چندتا بوق ميزنم و همون جا نگه ميدارم، متوجه من نشده. سرم رو از پنجره بيرون ميكنم و او رو صدا ميكنم و ميگم سوار شو. دوستم گيج شده، بعد كه ميبينه منم سريع سوار ميشه.
دوستام رو به هم معرفي ميكنم. در حالت عادي هيچوقت امكان داشت كه اين دو نفر همديگر رو ببينند. !!!
يكم تو ماشين صحبت ميكنيم. يك دفعه دوستم كه تازه سوار شده به اون يكي دوستم ميگه: اسم تو خيلي برام، آشنا هست. به نظرم رها قبلا از تو خيلي تعريف كرده. و گفته تو چقدر خوبي و ...
خندم گرفته! از يك طرف دوستم اصرار كه آره تو از اين دوستت تعريف كردي، و از طرف من انكار، كه نه من از فلاني تعريف نكردم. :)) از اونجا كه دوست دومي خيلي خسته است، تصميم ميگرم كه دوست دومي رو برسونم. دوست اولي يكجايي وسط راه پياده ميشه. به ما ميخنده و ميگه: من رفتم، خودتون 2 تا يك جوري با هم كنار بياييد كه تو از من تعريف كردي يا نه!
بالاخره يادم ميآد كه چرا راجع به اين دوستم، با اون دوستم صحبت كردم. و از اون تعريف كردم. حق با دوستم بود.
توي راه، دوستم در مورد كار جديدي كه شروع كرده صحبت ميكنه، و مشكلاتي كه داره. همش 2 روز هست كه به شركت جديد اومده، و اگر من نميديدمش، هيچ تلفن مستقيمي از اون نداشتم!)
شب ميرم خونه يكي از دوستام، تو ذهنم هست كه امشب، شب تولد خانمش هست، ظاهرا 1-2 شب اشتباه كردم، و 1-2 روز ديگه تولد اون هست. :)
پ.ن.
1- امروز، روز خوبي بود.
2- ميدونم كه چندتا از دوستام، خيلي از اين داستان خوششون ميآد. احتمالا در اولين فرصت اين كتاب رو ميخرم و به اونها هم ميدم بخونند و لذت ببرند. :)
3- بعضي وقتها اتفاقاتي براي شما ميافته، كه شما اصلا فكرش رو هم نميكنيد. يعني روي كاغذ احتمال انجام آن اتفاق شايد حدود 0.00000000001 باشه. ولي ميبينيد كه اون اتفاق ميافته.
4- امشب موقع رفتن به خونه، خانم دوستم به من گفت: رها خيلي تند نرو. منم خنديدم و گفتم: امشب خيلي خستهام تند نميرم!
نتيجه: امشب سريعتر از هر شب ديگه اومدم. قبلاها هر كاري كرده بودم ماشينم سريعتر از 155تا نرفته بود. امشب كيلومترشمار بالاتر از 165 رفت.
چند شب پيش از بغل تخت دادش كوچيك كوچيكم رد ميشدم، كه چشمم افتاد به كتاب داستاني كه دست گرفته بود و ميخوند. :)
مال دوستش بود و قرار بود امروز ببره به دوستش پس بده.
اسم كتاب رونيا دختر يك راهزن بود، اينقدر از اين كتاب خوشم اومد كه با وجود خستگي بيش از حد اين چند روز، نشستم و هر جور بود كتاب رو ديشب تموم كردم.
پشت كتاب نوشته بود مناسب براي گروه سني 9 تا 15
خيلي خوشم اومد. مدتها بود كه همچين داستان شيريني نخونده بودم. ياد كتاب توسن بادپا افتادم، هوس كردم بازم اون رو بخونم. بايد برم از خالهام اون كتاب رو بگيرم. :)
2- اتفاق
امروز صبح ياد يكي از دوستام افتادم، حدود 1 ماه و نيمي بود كه از اون خبر نداشتم. آخرين بار اون به من زنگ زده بود، تصميم گرفتم امروز بعدازظهر هر جوري هست به اون زنگ بزنم.
امروز ظهر داشتم كار ميكردم كه يك دفعه ديدم، همون دوستم به من زنگ زده. :) كلي خوش و بش كرديم. قرار شد، اگر كارم زود تموم شد بعد از ساعت كاري همديگر رو ببينيم.
- ظهر به من گفتند كه فردا صبح من هم بايد برم ماموريت! اصلا رادستم نبود كه برم، تو خود شركت كلي كار دارم. ساعت 4:30 به دوستم زنگ زدم كه من حداقل تا ساعت 5-5:30 كار دارم. اگر ميشه حدود ساعت 5 به من زنگ بزن، تا ببينم بعدازظهر ميتونم بيام يا نه.
ساعت 5 يكي ديگه از دوستامون كه قراره با ما بياد ماموريت، به من ميگه رها اگر كار داري و مشكلت هست كه بياي من كار تو رو هم انجام ميدهم. ميخواي يك صحبت بكنيم، اگر مهندس قبول بكنه. تو نميخواد بياد. ميگم قربونت. ساعت 17:15 دقيقه مذاكرات به نتيجه ميرسه و من از اين ماموريت معاف ميشم. :)
اطلاعات رو قراره با نوتبوك ببرند، نميدونم چه مشكلي پيش اومده كه نوتبوك شبكه رو نميشناسه. با هر زحمتي هست اطلاعات رو روي نوتبوك ميريزم. و راس ساعت مقرر دوستم رو ميبينم. (اگر قرار بود برم ماموريت، نميتونستم ببينم. و بايد ميموندم شركت كارهام رو براي فردا آماده ميكردم.)
از ديدن دوستم خيلي خوشحال ميشم.
به من ميگه رها، من تو خيابون ونك يك كاري دارم، وقت داري اول بريم اونجا؟! ميگم براي من مسئلهاي نيست. راه ميافتيم به سمت ميدون ونك. درست اول خيابون ونك. يكي ديگه از دوستام رو ميبينم كه با قيافه فوقالعاده خسته از جلو ماشينم رد ميشه. اول چندتا بوق ميزنم و همون جا نگه ميدارم، متوجه من نشده. سرم رو از پنجره بيرون ميكنم و او رو صدا ميكنم و ميگم سوار شو. دوستم گيج شده، بعد كه ميبينه منم سريع سوار ميشه.
دوستام رو به هم معرفي ميكنم. در حالت عادي هيچوقت امكان داشت كه اين دو نفر همديگر رو ببينند. !!!
يكم تو ماشين صحبت ميكنيم. يك دفعه دوستم كه تازه سوار شده به اون يكي دوستم ميگه: اسم تو خيلي برام، آشنا هست. به نظرم رها قبلا از تو خيلي تعريف كرده. و گفته تو چقدر خوبي و ...
خندم گرفته! از يك طرف دوستم اصرار كه آره تو از اين دوستت تعريف كردي، و از طرف من انكار، كه نه من از فلاني تعريف نكردم. :)) از اونجا كه دوست دومي خيلي خسته است، تصميم ميگرم كه دوست دومي رو برسونم. دوست اولي يكجايي وسط راه پياده ميشه. به ما ميخنده و ميگه: من رفتم، خودتون 2 تا يك جوري با هم كنار بياييد كه تو از من تعريف كردي يا نه!
بالاخره يادم ميآد كه چرا راجع به اين دوستم، با اون دوستم صحبت كردم. و از اون تعريف كردم. حق با دوستم بود.
توي راه، دوستم در مورد كار جديدي كه شروع كرده صحبت ميكنه، و مشكلاتي كه داره. همش 2 روز هست كه به شركت جديد اومده، و اگر من نميديدمش، هيچ تلفن مستقيمي از اون نداشتم!)
شب ميرم خونه يكي از دوستام، تو ذهنم هست كه امشب، شب تولد خانمش هست، ظاهرا 1-2 شب اشتباه كردم، و 1-2 روز ديگه تولد اون هست. :)
پ.ن.
1- امروز، روز خوبي بود.
2- ميدونم كه چندتا از دوستام، خيلي از اين داستان خوششون ميآد. احتمالا در اولين فرصت اين كتاب رو ميخرم و به اونها هم ميدم بخونند و لذت ببرند. :)
3- بعضي وقتها اتفاقاتي براي شما ميافته، كه شما اصلا فكرش رو هم نميكنيد. يعني روي كاغذ احتمال انجام آن اتفاق شايد حدود 0.00000000001 باشه. ولي ميبينيد كه اون اتفاق ميافته.
4- امشب موقع رفتن به خونه، خانم دوستم به من گفت: رها خيلي تند نرو. منم خنديدم و گفتم: امشب خيلي خستهام تند نميرم!
نتيجه: امشب سريعتر از هر شب ديگه اومدم. قبلاها هر كاري كرده بودم ماشينم سريعتر از 155تا نرفته بود. امشب كيلومترشمار بالاتر از 165 رفت.
جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۳
تبريك تولد
ماه ارديبهشت با همه بالا و پايينيهاش تموم شد. فكر كنم اين ماه سنگينترين ماه از لحاظ تعداد تولد دوستاي من باشه. (البته سر فرصت بايد با ماه دي مقايسه كنم، چون تو ماه دي هم خيلي متولد هست. )
5 ارديبهشت و 25 April
ايرج جان تولدت خيلي مبارك باشه. اميدوارم كه دهه خوبي در پيش داشته باشي :)
آرزو ميكنم كه تو اين سال اتفاقات خوبي براي تو بيافته. :)
پ.ن.
از اونجا كه اولين تولد ارديبهشت ماه بود، در روز تولدش بين علما اختلاف افتاده بود. يك سري ميگفتند تولدش شنبههست، يكسري هم ميگفتيم يكشنبه. (منظورم از يكسري خودم هست. بعد از تولد ايرج تازه فهميدم كه امسال سال كبيسه هست!)
20 ارديبهشت
ركسانا جون تولدت مبارك باشه :) اميدوارم كه هميشه مثل الان خوب و خوش باشي :) هر دفعه كه با تو صحبت ميكنم و آرامش تو رو ميبينم از ته دل خوشحال ميشم. اميدوارم كه كارت همين امسال درست بشه :)
پ.ن.
اول ارديبهشت يكي از دوستام، تاريخ همه تولدهايي كه توي ارديبهشت هست رو از من پرسيد، منم گفتم بايد نگاه كنم، تا به تو بگم. داشتيم براي تولد ايرج قرار ميگذاشتيم كه به من گفت: ميخوايم فلان روز براي تولد ركسانا جمع بشيم! راستش اون لحظه خيلي تعجب كردم، چون براي من هيچ آلرتي مبني بر اينكه تولد اون ركسانا هست نيومده بود. شب كه رفتم دفترم رو نگاه كردم، فهميدم كه چه اشتباهي پيش اومده، با اين حال 2-3 روز طول كشيد، كه خبر بدم. :)
21 ارديبهشت
دوست سانسور شده من، تولدت مبارك. :) اميدوارم در همه مراحل زندگيت موفق باشي، مخصوصا در اين كار جديد و تجربه جديدي كه ميخواي شروع كني. از صميم قلب آرزو ميكنم كه در كارت موفق باشي :x
پ.ن.
1- براي روز تولدت يك نقشه باحال كشيده بودم، منتها يك روز قبل از اينكه نقشه رو اجرا كنم، نامه تو رو ديدم و مجبور شدم كه بچه خوبي بشم. :)
2- مجبورم كردي كه پيشاپيش هديه تولد خانمت رو هم بدم. پيشاپيش تولد تو رو هم تبريك ميگم، اميدوارم كه هميشه شاد و خرم باشي. منتظرم كه هر چه زودتر كارتون براي اجرا بره. خيلي دوست دارم از نزديك كارت رو ببينم. :)
23 ارديبهشت
شكلاتي عزيز، تولدت مبارك. :x هر وقت كه قيافه خندون تو رو ميبينم، از ته دل خوشحال ميشم. اميدوارم كه هميشه شاد و خندون باشي. همچنين آرزو ميكنم كه هر روز، توي كارت پيشرفت داشته باشي.
پ.ن.
1- از اونجا كه ارادت خاصي به عدد 13 داري، هوس كرده بودم كه امسال روز 13، ساعت 13 و 13 دقيقه و 13 ثانيه هديه تولدت رو بدم. :) منتها از شانست، امسال، سال كبيسه شد. حالا سالهاي ديگه جبران ميكنم. :D
27 ارديبهشت
عرايض عزيز تولدت مبارك، لبخندت هميشه آرامش بخش هست، اميدوارم كه تو همه كارهات موفق و شاد باشي :)
پ.ن.
وقتي داشتم تولد عرايض رو تبريك ميگفتم: متوجه شدم كه گوشهگير در همين روز و در همين سال بدنيا اومده. گوشهگير جان تولدت مبارك :)
29 ارديبهشت
هليا جون تولدت مبارك، :x با اينكه تازگي خيلي كمتر ميبينمت، ولي همينقدر كه ميبينم خوب و خوشي، خيلي خوشحالم. اميدوارم كه هميشه شاد شاد باشي، در ضمن از فرصتهايي كه بدست ميآري استفاده كن، چون ممكنه ديگه همچين فرصتي پيدا نكني :)
پ.ن.
اصلا انتظار نداشتم اينقدر زود جواب بدي :)
30 ارديبهشت
مهديه جان تولدت مبارك. ميدونم كه هيچوقت اينجا رو نميبيني. با اينحال برات آرزوي خوبي و خوشي و بهروزي ميكنم. درضمن اميدوارم كه حال مادربزرگت هرچه زودتر خوب بشه. دعا ميكنم كه مشكلي براش پيش نيومده باشه و هر چه زودتر مرخص بشه.
پ.ن.
1- 4 تا از دوستام 28 ساله شدند.
2- 5 تا شون متولد سال اژدها هستند.
3- اميدوارم كه تولد 100 سالگي همهتون رو ببينم. همگي شاد باشيد. :)
5 ارديبهشت و 25 April
ايرج جان تولدت خيلي مبارك باشه. اميدوارم كه دهه خوبي در پيش داشته باشي :)
آرزو ميكنم كه تو اين سال اتفاقات خوبي براي تو بيافته. :)
پ.ن.
از اونجا كه اولين تولد ارديبهشت ماه بود، در روز تولدش بين علما اختلاف افتاده بود. يك سري ميگفتند تولدش شنبههست، يكسري هم ميگفتيم يكشنبه. (منظورم از يكسري خودم هست. بعد از تولد ايرج تازه فهميدم كه امسال سال كبيسه هست!)
20 ارديبهشت
ركسانا جون تولدت مبارك باشه :) اميدوارم كه هميشه مثل الان خوب و خوش باشي :) هر دفعه كه با تو صحبت ميكنم و آرامش تو رو ميبينم از ته دل خوشحال ميشم. اميدوارم كه كارت همين امسال درست بشه :)
پ.ن.
اول ارديبهشت يكي از دوستام، تاريخ همه تولدهايي كه توي ارديبهشت هست رو از من پرسيد، منم گفتم بايد نگاه كنم، تا به تو بگم. داشتيم براي تولد ايرج قرار ميگذاشتيم كه به من گفت: ميخوايم فلان روز براي تولد ركسانا جمع بشيم! راستش اون لحظه خيلي تعجب كردم، چون براي من هيچ آلرتي مبني بر اينكه تولد اون ركسانا هست نيومده بود. شب كه رفتم دفترم رو نگاه كردم، فهميدم كه چه اشتباهي پيش اومده، با اين حال 2-3 روز طول كشيد، كه خبر بدم. :)
21 ارديبهشت
دوست سانسور شده من، تولدت مبارك. :) اميدوارم در همه مراحل زندگيت موفق باشي، مخصوصا در اين كار جديد و تجربه جديدي كه ميخواي شروع كني. از صميم قلب آرزو ميكنم كه در كارت موفق باشي :x
پ.ن.
1- براي روز تولدت يك نقشه باحال كشيده بودم، منتها يك روز قبل از اينكه نقشه رو اجرا كنم، نامه تو رو ديدم و مجبور شدم كه بچه خوبي بشم. :)
2- مجبورم كردي كه پيشاپيش هديه تولد خانمت رو هم بدم. پيشاپيش تولد تو رو هم تبريك ميگم، اميدوارم كه هميشه شاد و خرم باشي. منتظرم كه هر چه زودتر كارتون براي اجرا بره. خيلي دوست دارم از نزديك كارت رو ببينم. :)
23 ارديبهشت
شكلاتي عزيز، تولدت مبارك. :x هر وقت كه قيافه خندون تو رو ميبينم، از ته دل خوشحال ميشم. اميدوارم كه هميشه شاد و خندون باشي. همچنين آرزو ميكنم كه هر روز، توي كارت پيشرفت داشته باشي.
پ.ن.
1- از اونجا كه ارادت خاصي به عدد 13 داري، هوس كرده بودم كه امسال روز 13، ساعت 13 و 13 دقيقه و 13 ثانيه هديه تولدت رو بدم. :) منتها از شانست، امسال، سال كبيسه شد. حالا سالهاي ديگه جبران ميكنم. :D
27 ارديبهشت
عرايض عزيز تولدت مبارك، لبخندت هميشه آرامش بخش هست، اميدوارم كه تو همه كارهات موفق و شاد باشي :)
پ.ن.
وقتي داشتم تولد عرايض رو تبريك ميگفتم: متوجه شدم كه گوشهگير در همين روز و در همين سال بدنيا اومده. گوشهگير جان تولدت مبارك :)
29 ارديبهشت
هليا جون تولدت مبارك، :x با اينكه تازگي خيلي كمتر ميبينمت، ولي همينقدر كه ميبينم خوب و خوشي، خيلي خوشحالم. اميدوارم كه هميشه شاد شاد باشي، در ضمن از فرصتهايي كه بدست ميآري استفاده كن، چون ممكنه ديگه همچين فرصتي پيدا نكني :)
پ.ن.
اصلا انتظار نداشتم اينقدر زود جواب بدي :)
30 ارديبهشت
مهديه جان تولدت مبارك. ميدونم كه هيچوقت اينجا رو نميبيني. با اينحال برات آرزوي خوبي و خوشي و بهروزي ميكنم. درضمن اميدوارم كه حال مادربزرگت هرچه زودتر خوب بشه. دعا ميكنم كه مشكلي براش پيش نيومده باشه و هر چه زودتر مرخص بشه.
پ.ن.
1- 4 تا از دوستام 28 ساله شدند.
2- 5 تا شون متولد سال اژدها هستند.
3- اميدوارم كه تولد 100 سالگي همهتون رو ببينم. همگي شاد باشيد. :)
در آخرين روز ارديبهشت آخرين هديه تولدم خريدم. اين ارديبهشت خيلي پر بار بود.
ظهر با يكي از دوستام ميخواستيم نهار بخوريم. بي خيال كابوكي و بوف شديم. رفتيم پرديس. پرديس هم اينقدر شلوغ بود كه بيخيال شديم، از وليعصر همينجور اومديدم پايين تا بالاخره به هايدا رضايت داديم. وقتي ساندويچها رو گرفتيم، من و دوستم به هم گفتيم شانس آورديم كه اينجا خلوت بود، اينجور كه ما داشتيم از وليعصر ميرفتيم پايين، كم مونده بود كه از پدريس به ميدون راهآهن برسيم و نهار، نوشابه با نون بربري بخوريم.
بعداز ظهر با يكي از ديگه از دوستام اول رفتيم خريد، كه چيزي پيدا نكرديم، بعد با هم رفتيم جامجم يك چيزي خورديم و تقريبا 2 ساعتي صحبت كرديم. صحبت بعدازظهر خيلي خستهام كرد. جوري كه وقتي اومدم خونه گرفتم خوابيدم.
ظهر با يكي از دوستام ميخواستيم نهار بخوريم. بي خيال كابوكي و بوف شديم. رفتيم پرديس. پرديس هم اينقدر شلوغ بود كه بيخيال شديم، از وليعصر همينجور اومديدم پايين تا بالاخره به هايدا رضايت داديم. وقتي ساندويچها رو گرفتيم، من و دوستم به هم گفتيم شانس آورديم كه اينجا خلوت بود، اينجور كه ما داشتيم از وليعصر ميرفتيم پايين، كم مونده بود كه از پدريس به ميدون راهآهن برسيم و نهار، نوشابه با نون بربري بخوريم.
بعداز ظهر با يكي از ديگه از دوستام اول رفتيم خريد، كه چيزي پيدا نكرديم، بعد با هم رفتيم جامجم يك چيزي خورديم و تقريبا 2 ساعتي صحبت كرديم. صحبت بعدازظهر خيلي خستهام كرد. جوري كه وقتي اومدم خونه گرفتم خوابيدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)