امروز از جلسه بر ميگشتم، اعصابم حسابي خورد بود.
3 نفر را ديدم كه با خيال راحت، كنار پياده رو نشسته بودند و با هم ديزي ميخوردند. اصلا خيالشون نبود كه مردمي كه از جلو آنها رد ميشوند چي به اونها ميگويند.تو حال خودشون بودند. از سر وضعشون معلوم بود كه كارگر هستند. 1 لحظه پيش خودم گفتم. گاشكي منم مثل اينها راحت بودم و غصه هيچ چيز را نميخوردم.
دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۱
The Matrix (1999)
امروز من و هولمز پياده ميآمديم خانه كه سر راه چند تا كتافروشي ديديم، طبق معمول رفتيم تو كتابفروشيها و يك دل سير كتابها را تماشا كرديم، بعد از اين چشم چراني هم، هر كداممون با يك كتاب از كتابفروشي بيرون آمديم. من كتاب فيلمنامه فيلم ماتريكس را به همراه تفسير و رمز گشايي خريدم.
همين امشب نصف اين كتاب را خواندم.
نميدونم شما تا حالا اين فيلم را ديديد يا نه؟ من به شخصه خيلي از اين فيلم خوشم ميآد، و تا حالا حدود 5-6 دفعه اين فيلم را تماشا كردم. فكر كنم باز ماتريكس خونم اومده پايين. لازمه بعد از خواندن اين كتاب، بازم اين فيلم را ببينم. :)
راستي قسمت دوم The Matrix: Reloaded (2003) و قسمت سوم The Matrix: Revolutions (2003) اون هم تو راه هست.
یکشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۱
چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۱
امروزم مثل روزهای دیگه، فوق العاده کارم زیاد بود. کارهای خودم کم بود. باید دنبال کار ماشین هم میبودم. آدم نمیدونه به حرف کی میتونه، اطمینان بکنه. فقط حسابش را بکنید. که قیمت کاپوت ماشین را از ۳۲ میگویند تا ۵۸. همه هم میگویند اصل کمپانی هست.
بعد از ظهر ساعت ۴ بود که عرایض به من زنگ زد. گفت: بچهها اینجا هستند. منم خیلی ریلکس گفتم خب منم برای ختم میآم. خندید گفت ختم تمام شد.
این را که گفت:انگار یک سطل آب یخ روی سر من خالی کردند. آخه من فکر میکردم ختم از ساعت ۴ تا ۶ هست. هر جور بود خودم را آنجا رسوندم. دیدم یکسری از وبلاگ نویسها اونجا هستند. فقط رسیدم یک نگاهی به مسجد بندازم. یکسری از بچههای برشین بلاگ هم اومده بودند. نزدیک ۳۰ نفر بودیم. همه راه افتادیم بریم ۱ جایی پیدا کنیم بنشینیم. از بس زیاد بودیم هر جای درست و حسابی میرفتیم. عذرمون را میخواستند. آخر سر هم، دست از پا درازتر داشتیم میرفتیم خانه که یک فکر شیطانی به ذهنمون رسید. بچهها همه رفتند به سمت پل سیدخندان، ما هم رفتیم سراغ ماشینمون. ۲ نفر ماشین داشتیم. وقتی من رسیدم ۴ نفر سوار ماشین جلویی شده بودند و رفته بودند. و ۷ نفر مانده بودند که با ماشین من بیان. خلاصه همه به طریقه فشار سوار شدند. (اونهایی که سوار ماشین جلویی شدند یکم خجالت بکشند.) رفتیم سمت برج سفید. اونجا هم تا من ماشین را پارک کردم، بقیه رفتند توی کافیشاپ من هم که فکر میکردم اینها توی کافی شاپهای برج سفید رفتند. مجبور شدم ۱۴ طبقه را بالا و پایین کنم. آخرش هم از بالکن طبقه ۱۴ گولی را اون پایین پیدا کردم. معلوم شد، که اینها رفتند یک کافی شاپ پایین برج سفید. و من توی برج سفید دنبال نخود سیاه میگشتم. توی کافی شاپ همه دور یک میز چپیده بودند، انگار مجبورمون کرده بودند که همه اینقدر برادرانه خواهرانه بنشینیم. همه چیز خوب پیش میرفت تا سفارشات را آوردند. میان همه عصیان غذا هم سفارش داده بود. اولین حمله را خانم گل به غذای عصیان کرد، که عصیان این حمله را توسط چنگال با خشونت کامل دفع کرد. البته این جانفشانی خانم گل بی تاثیر نبود و باعث شد بقیه ازاین فرصت استفاده کنیم و قسمتی از غذای عصیان را برداریم. عصیان هم مجبور به عقب نشینی به یکی از میزهای مجاور شد. ....
آخر سر هم خانم گل یک فال حافظ گرفت که این فال درآمد: نخود نخود هر که رود خانه خود.
دوشنبه
بعد از ۲-۳ روز دوندگی، بالاخره مشکل بیمه ما حل شد.
جالب بود یکشنبه ۲ بار رفتم مرکز راهنمایی رانندگی، ۱ بار صبح رفتم، گفت الان دیگه نمیگیریم، بعد از ظهر بیان، عصری که رفتیم. اولش گفت وایسین ببینید چی میشه، بعد از ۱-۲ ساعت ایستادن. گفتند دیگه نمیشه، فردا بیایید. خودش گفته بود که تا ساعت ۸ شب مدارک را میگیریم، و تا ۹ هم هستیم. منتها ساعت ۵/۶ ما را فرستاد گفت برید. وقتی هم به اون اعتراض کردیم که چرا کارمون را راه نمیاندازی، گفت که: شما حالتون خوشه میخواین ۱ روز کارتون راه بیافته، حداقل باید ۳ روز بیایید که کارتون درست بشه. و ...
اون موقع که این حرف را به من زد، میخواستم یکم نصحیتش کنم که این وقتی که از هر کدام از ما تلف میشه، دودش آخرش تو چشم همه میره، ولی دیدم مال این حرفها نیست که بفهمه من چی میگم.
هر چی بود امروز پسره زنگ زد گفت: رفته بیمه پولش را گرفته، خیلی هم از من تشکر کرد و ...
شنبه با ۳ تا از بچهها که ۱ نفرشون جدید بود رفتیم کوه. عجب کوهی بود. هوا نیمه ابری و خنک و یک باد خوب اون بالا میآمد. توی اون هوا دستها را باز میکردم و چشمهام را میبستم. و یک لحظه مجسم میکردم که دارم پرواز میکنم. این نفر جدید هم خیلی خوب آمد بالا، من که اصلا انتظار نداشتم اون بالا برسه. (فکر کنم خودش هم باورش نمیشد.) این دوستمون، توی راه خیلی ذوق زده شده بود. همش بالا و پایین میپرید. و همش حرف میزد. هر چند وقت یکبار هم شروع میکرد به دویدن. خلاصه کلی به من خوش گذشت.
داشت یادم میرفت: قرص کامل ماه را هم تا اونجا که میشد دید زدیم. نمیدونید ماه، چه طلوع قشنگی داشت. اگر دوربین داشتیم، حتما چند تا عکس از اون طلوع رویایی ماه میانداختیم.
بعد از ظهر ساعت ۴ بود که عرایض به من زنگ زد. گفت: بچهها اینجا هستند. منم خیلی ریلکس گفتم خب منم برای ختم میآم. خندید گفت ختم تمام شد.
این را که گفت:انگار یک سطل آب یخ روی سر من خالی کردند. آخه من فکر میکردم ختم از ساعت ۴ تا ۶ هست. هر جور بود خودم را آنجا رسوندم. دیدم یکسری از وبلاگ نویسها اونجا هستند. فقط رسیدم یک نگاهی به مسجد بندازم. یکسری از بچههای برشین بلاگ هم اومده بودند. نزدیک ۳۰ نفر بودیم. همه راه افتادیم بریم ۱ جایی پیدا کنیم بنشینیم. از بس زیاد بودیم هر جای درست و حسابی میرفتیم. عذرمون را میخواستند. آخر سر هم، دست از پا درازتر داشتیم میرفتیم خانه که یک فکر شیطانی به ذهنمون رسید. بچهها همه رفتند به سمت پل سیدخندان، ما هم رفتیم سراغ ماشینمون. ۲ نفر ماشین داشتیم. وقتی من رسیدم ۴ نفر سوار ماشین جلویی شده بودند و رفته بودند. و ۷ نفر مانده بودند که با ماشین من بیان. خلاصه همه به طریقه فشار سوار شدند. (اونهایی که سوار ماشین جلویی شدند یکم خجالت بکشند.) رفتیم سمت برج سفید. اونجا هم تا من ماشین را پارک کردم، بقیه رفتند توی کافیشاپ من هم که فکر میکردم اینها توی کافی شاپهای برج سفید رفتند. مجبور شدم ۱۴ طبقه را بالا و پایین کنم. آخرش هم از بالکن طبقه ۱۴ گولی را اون پایین پیدا کردم. معلوم شد، که اینها رفتند یک کافی شاپ پایین برج سفید. و من توی برج سفید دنبال نخود سیاه میگشتم. توی کافی شاپ همه دور یک میز چپیده بودند، انگار مجبورمون کرده بودند که همه اینقدر برادرانه خواهرانه بنشینیم. همه چیز خوب پیش میرفت تا سفارشات را آوردند. میان همه عصیان غذا هم سفارش داده بود. اولین حمله را خانم گل به غذای عصیان کرد، که عصیان این حمله را توسط چنگال با خشونت کامل دفع کرد. البته این جانفشانی خانم گل بی تاثیر نبود و باعث شد بقیه ازاین فرصت استفاده کنیم و قسمتی از غذای عصیان را برداریم. عصیان هم مجبور به عقب نشینی به یکی از میزهای مجاور شد. ....
آخر سر هم خانم گل یک فال حافظ گرفت که این فال درآمد: نخود نخود هر که رود خانه خود.
دوشنبه
بعد از ۲-۳ روز دوندگی، بالاخره مشکل بیمه ما حل شد.
جالب بود یکشنبه ۲ بار رفتم مرکز راهنمایی رانندگی، ۱ بار صبح رفتم، گفت الان دیگه نمیگیریم، بعد از ظهر بیان، عصری که رفتیم. اولش گفت وایسین ببینید چی میشه، بعد از ۱-۲ ساعت ایستادن. گفتند دیگه نمیشه، فردا بیایید. خودش گفته بود که تا ساعت ۸ شب مدارک را میگیریم، و تا ۹ هم هستیم. منتها ساعت ۵/۶ ما را فرستاد گفت برید. وقتی هم به اون اعتراض کردیم که چرا کارمون را راه نمیاندازی، گفت که: شما حالتون خوشه میخواین ۱ روز کارتون راه بیافته، حداقل باید ۳ روز بیایید که کارتون درست بشه. و ...
اون موقع که این حرف را به من زد، میخواستم یکم نصحیتش کنم که این وقتی که از هر کدام از ما تلف میشه، دودش آخرش تو چشم همه میره، ولی دیدم مال این حرفها نیست که بفهمه من چی میگم.
هر چی بود امروز پسره زنگ زد گفت: رفته بیمه پولش را گرفته، خیلی هم از من تشکر کرد و ...
شنبه با ۳ تا از بچهها که ۱ نفرشون جدید بود رفتیم کوه. عجب کوهی بود. هوا نیمه ابری و خنک و یک باد خوب اون بالا میآمد. توی اون هوا دستها را باز میکردم و چشمهام را میبستم. و یک لحظه مجسم میکردم که دارم پرواز میکنم. این نفر جدید هم خیلی خوب آمد بالا، من که اصلا انتظار نداشتم اون بالا برسه. (فکر کنم خودش هم باورش نمیشد.) این دوستمون، توی راه خیلی ذوق زده شده بود. همش بالا و پایین میپرید. و همش حرف میزد. هر چند وقت یکبار هم شروع میکرد به دویدن. خلاصه کلی به من خوش گذشت.
داشت یادم میرفت: قرص کامل ماه را هم تا اونجا که میشد دید زدیم. نمیدونید ماه، چه طلوع قشنگی داشت. اگر دوربین داشتیم، حتما چند تا عکس از اون طلوع رویایی ماه میانداختیم.
شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۱
امشب تو وبلاگ خورشيد خانم ديدم كه گفته يكي از وبلاگ نويسها، فوت كرده. خيلي ناراحت شدم، اميدوارم كه خدا به خانوادهاش صبر بده.
خدايش رحمت كند. براي شادي روحش يك فاتحه بخونيد. (هر چيزي كه دوست داريد و فكر ميكنيد به اون آرامش ميده بخونيد.)
پ.ن. وقتي دكتر سحابي فوت كرد، پيش خودم گفتم: ميشه بعد از مرگم، همه از من به نيكي ياد كنند.
امشب همه جا سر زدم، تمام پيامهاي كل كده را خواندم. همه به نيكي از ماه پيشوني ياد كرده بودند. واقعا كه آدم خوبي بوده.
جريان ما وقع به نقل از كل كده Negar
Re: الا اي رهگذر منگر چنين بيگانه بر گورم ( حادثه
« Reply #191 به تاريخ: September 20th, 2002, 2:38pm »
--------------------------------------------------------------------------------
بچه ها الان ساعت 1 نصفه شب جمعه است.ما 13 نفري كه اونجا بوديم تمام ماجرا را ميدانيم.ولي براي اون بچه هايي كه شمارشون از دستم در رفته و براي من پي ام دادند كه ماجرا رو كامل بگو مجبورم اين خاطرات را تكرار كنم...
1: نوشته ي قبلي ام پر از غلط املايي بود ،به دليل قرص هاي آرام بخش وخواب آور.
2: تمام اين نوشته ها از ديدگاه منه ،اگه كمبودي دارد به دليل اين است كه من در تمامي نقاط و صحنه ها حضور نداشتم.از كليه بچه هايي كه اونجا بودند و مي خوام ماجرا را كامل كنند تقاضا ميكنم هر قسمت از نوشته ي من كه نقض داره تصحيح كنند.
3: خيلي از صحنه ها رو نتونستم بيان كنم.به دليل اينكه فراموش كردم بنويسم يا دقيق متوجه نبودم.
4: من كاري نكردم و واقعا جا داره كه از معاون ،محسن ،پانته آ ،رضا ، حامد يو داش سيا كه سعي در آرام كردن جو ،پيدا كردن امداد و جمع و جور كردن بچه ها داشتند تشكر كنيم.
ما14 نفر يعني: پاپ ، معاون ، حامد يو ،مشراك ،داش سيا ،فروزان ،علي ديوي ،ندا جون ،پانته آ ،امير (برادر عمو ) ،محسن ،كن ،نگار،نيما باحال ،راس ساعت 7 صبح كوه بوديم،تا ساعت 11:45 عشق دنيا را كرديم. فروزان و چند تا از بچه ها به جايي رفتند تا زغال براي جوجه كباب را آماده كنند ، تا اينكه يك سنگ بزرگ وسنگين از بالا به سر فروزان خورد و كمانه كرد (يا متلاشي شد ) و بقاياش به سر كن اصابت كرد. همه به طرف فروزان رفتيم ،رضا ، سياوش معاون و مشراك براي يافتن امداد رفتند.من اول به طرف كن رفتم ،شروع كردم به پاك كردن خون چهره اش و خون اطراف سوراخ هاي سرش.
صداي فرياد هاي فروزان فروزان بچه ها را مي شنيدم ،به طرف فروزان رفتم ،لب هايم رو رو لب هاي كبود و سرد فروزان گذاشتم و شروع به دادن نفس كردم،دهنم پر از لخته هاي خون شد ،دوباره شروع كردم و سعي كردم خوني كه از دهان و بيني اش مي آمد رو خارج كنم ، لخته هاي خون بود كه غورت مي دادم ،همون مو قع فهميدم تموم كرده...
مانتو و لبه هاي روسري ام خوني شده بود...
بسختي صخره ها رفتم ،110 رو گرفتم و دو بار گوشي را رو من قطع كردند ،اومدم پايين از توي رودخانه جلو رفتم و چند نفرو پيدا كردم ،صورتم و دستام غرق خون بود ، من فرياد ميزدم يكي داره ميميره و مردم ابلهانه به من نگاه ميكردند، فقط نگاه انگار داشتند فيلم ميديدند...به زحمت سه نفرو پيدا كردم و بالاي فروزان بردم ،در همين حال محسن گفت 4 نفر حالشون خرابه...
اول رفتم سراغ نيما بغلش كردم و سعي كرم آرومش كنم ، رفتم بالاي رودخانه امير خل شده بود يه قوطي بنزين را باز ميكرد و مي خورد قوطي رو ازش گرفتم و يه فالاگس چاي دستش دادم ، مشراك از حالت عادي خارج بود و با من درگير شد.با كمك پانته آ هر چيز خطرناك رو از كنارشون برداشتيم و قايم كرديم ،روسريمو باز كردم وپانته آ اونو دور سر كن پيچيد...
امداد رسيده بود و شروع به بررسي و پانسمان فروزان و كن كردند...
بچه ها رو جمع و جور كرذيم و به يه كافه رسيديم ،نمي تونم مشقت هايي رو كه تا به رسيدن با كافه متحمل شديم رو بيان كنم .
تو كافه ي نسيم باز هم بايد بچه هارو آروم مي كردم ، با پدرم تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم...
نيما همچنان شوكه فقط روبه رو را نگاه ميكرد ،علي و رضا نمي دونم كجا بودند و مشراك شوكه تر...
امير از من مي پرسيد چرا فروزان نمياد و من مي گفتم الان مياد ، الان مياد...
ديگه نتونستم طاقت بيارم به آشپزخونه ي كافه رفتم رو زمين افتادم و گريه كردم ،تا اون موقع مجال گريه نداشتم...
با اومدن پانته آ و كمك اون خودمو جمع جور كردم و شروع به دروغ گفتن كردم :
فروزان بيهوشه ، ولي خوب ميشه...
سرهنگ اومد ،صورت جلسه كرد و همراه با جنازه فروزان پايين اومديم،پايين نگهمون داشتنو و بعد هم خونه...
شب منو بردند درمانگاه ، حالم خوب نبود...فقط خواب آور و آرام بخش...
-----------------
ساعت 8 صبح زنگ زدم به پانته آ ،با مادر فروزان از پزشك قانوني اومده بودند و مي رفتند بهشت زهرا...شروع كردم زنگ زدن به بچه ها ،الكس ، كلفت ،نيلوفر...
براي ونك پيغام گذاشتم و بعد هم به همه ي بچه ها زنگ زدم و خواستم كه بياين بهشت زهرا...
من و پدرم به غسلخانه رسيديم ،پانته آ رو ديدم كه پشت سر جنازه بود ،ضجه هاي مادر و پدرش...
پشت سر جنازه رفتيم تا به خاك سپردنش...
زماني كه كفن رو از صورتش كنار زدند ، براي آخرين بار چهره ي معصومانه اش را ديدم ،گلهايي كه تو بقلم بود پرپر كردم و روي جنازه اش ريختم...
مادرش تو بقلم بود...
ديدي رفت؟
نگار.. تو ديدي رفت...
وقتي سنگ ها رو رو قبر مي ذاشتند به زحمت مادرش رو از روي خاك بلند كردم تا آخرين سنگ رو بزارن...
بچه ها تك تك و يا با هم به سر خاكش مي اومدن و اشك هاي من لباس پيف پافو خيس ميكرد...
ميدونستي قرار بود فردا با هم بريم نمايشگاه؟
خودمون دو تا فقط...
و و پيف پاف مي گفت نگار آروم باش... آرروم باش...
بچه هايي كه سر خاك بودند: رابي ،رضا ،پيف پاف ،مشراك ،داش سيا ، ندا ، معاون ، باتيستوتا ،پانته آ و من.كن زماني رسيد كه همه رفته بوديم.
به خونه رسيديم و من بعد از ظهر بايد زمان ختم را به بچه ها خبر مي دادم.
-------------------
هر كس ميخواد از زمان ختمش اطلاع پيدا كنه ،به من پي ام بده.
-------------
« Last Edit: September 20th, 2002, 2:59pm POP »
خدايش رحمت كند. براي شادي روحش يك فاتحه بخونيد. (هر چيزي كه دوست داريد و فكر ميكنيد به اون آرامش ميده بخونيد.)
پ.ن. وقتي دكتر سحابي فوت كرد، پيش خودم گفتم: ميشه بعد از مرگم، همه از من به نيكي ياد كنند.
امشب همه جا سر زدم، تمام پيامهاي كل كده را خواندم. همه به نيكي از ماه پيشوني ياد كرده بودند. واقعا كه آدم خوبي بوده.
جريان ما وقع به نقل از كل كده Negar
Re: الا اي رهگذر منگر چنين بيگانه بر گورم ( حادثه
« Reply #191 به تاريخ: September 20th, 2002, 2:38pm »
--------------------------------------------------------------------------------
بچه ها الان ساعت 1 نصفه شب جمعه است.ما 13 نفري كه اونجا بوديم تمام ماجرا را ميدانيم.ولي براي اون بچه هايي كه شمارشون از دستم در رفته و براي من پي ام دادند كه ماجرا رو كامل بگو مجبورم اين خاطرات را تكرار كنم...
1: نوشته ي قبلي ام پر از غلط املايي بود ،به دليل قرص هاي آرام بخش وخواب آور.
2: تمام اين نوشته ها از ديدگاه منه ،اگه كمبودي دارد به دليل اين است كه من در تمامي نقاط و صحنه ها حضور نداشتم.از كليه بچه هايي كه اونجا بودند و مي خوام ماجرا را كامل كنند تقاضا ميكنم هر قسمت از نوشته ي من كه نقض داره تصحيح كنند.
3: خيلي از صحنه ها رو نتونستم بيان كنم.به دليل اينكه فراموش كردم بنويسم يا دقيق متوجه نبودم.
4: من كاري نكردم و واقعا جا داره كه از معاون ،محسن ،پانته آ ،رضا ، حامد يو داش سيا كه سعي در آرام كردن جو ،پيدا كردن امداد و جمع و جور كردن بچه ها داشتند تشكر كنيم.
ما14 نفر يعني: پاپ ، معاون ، حامد يو ،مشراك ،داش سيا ،فروزان ،علي ديوي ،ندا جون ،پانته آ ،امير (برادر عمو ) ،محسن ،كن ،نگار،نيما باحال ،راس ساعت 7 صبح كوه بوديم،تا ساعت 11:45 عشق دنيا را كرديم. فروزان و چند تا از بچه ها به جايي رفتند تا زغال براي جوجه كباب را آماده كنند ، تا اينكه يك سنگ بزرگ وسنگين از بالا به سر فروزان خورد و كمانه كرد (يا متلاشي شد ) و بقاياش به سر كن اصابت كرد. همه به طرف فروزان رفتيم ،رضا ، سياوش معاون و مشراك براي يافتن امداد رفتند.من اول به طرف كن رفتم ،شروع كردم به پاك كردن خون چهره اش و خون اطراف سوراخ هاي سرش.
صداي فرياد هاي فروزان فروزان بچه ها را مي شنيدم ،به طرف فروزان رفتم ،لب هايم رو رو لب هاي كبود و سرد فروزان گذاشتم و شروع به دادن نفس كردم،دهنم پر از لخته هاي خون شد ،دوباره شروع كردم و سعي كردم خوني كه از دهان و بيني اش مي آمد رو خارج كنم ، لخته هاي خون بود كه غورت مي دادم ،همون مو قع فهميدم تموم كرده...
مانتو و لبه هاي روسري ام خوني شده بود...
بسختي صخره ها رفتم ،110 رو گرفتم و دو بار گوشي را رو من قطع كردند ،اومدم پايين از توي رودخانه جلو رفتم و چند نفرو پيدا كردم ،صورتم و دستام غرق خون بود ، من فرياد ميزدم يكي داره ميميره و مردم ابلهانه به من نگاه ميكردند، فقط نگاه انگار داشتند فيلم ميديدند...به زحمت سه نفرو پيدا كردم و بالاي فروزان بردم ،در همين حال محسن گفت 4 نفر حالشون خرابه...
اول رفتم سراغ نيما بغلش كردم و سعي كرم آرومش كنم ، رفتم بالاي رودخانه امير خل شده بود يه قوطي بنزين را باز ميكرد و مي خورد قوطي رو ازش گرفتم و يه فالاگس چاي دستش دادم ، مشراك از حالت عادي خارج بود و با من درگير شد.با كمك پانته آ هر چيز خطرناك رو از كنارشون برداشتيم و قايم كرديم ،روسريمو باز كردم وپانته آ اونو دور سر كن پيچيد...
امداد رسيده بود و شروع به بررسي و پانسمان فروزان و كن كردند...
بچه ها رو جمع و جور كرذيم و به يه كافه رسيديم ،نمي تونم مشقت هايي رو كه تا به رسيدن با كافه متحمل شديم رو بيان كنم .
تو كافه ي نسيم باز هم بايد بچه هارو آروم مي كردم ، با پدرم تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم...
نيما همچنان شوكه فقط روبه رو را نگاه ميكرد ،علي و رضا نمي دونم كجا بودند و مشراك شوكه تر...
امير از من مي پرسيد چرا فروزان نمياد و من مي گفتم الان مياد ، الان مياد...
ديگه نتونستم طاقت بيارم به آشپزخونه ي كافه رفتم رو زمين افتادم و گريه كردم ،تا اون موقع مجال گريه نداشتم...
با اومدن پانته آ و كمك اون خودمو جمع جور كردم و شروع به دروغ گفتن كردم :
فروزان بيهوشه ، ولي خوب ميشه...
سرهنگ اومد ،صورت جلسه كرد و همراه با جنازه فروزان پايين اومديم،پايين نگهمون داشتنو و بعد هم خونه...
شب منو بردند درمانگاه ، حالم خوب نبود...فقط خواب آور و آرام بخش...
-----------------
ساعت 8 صبح زنگ زدم به پانته آ ،با مادر فروزان از پزشك قانوني اومده بودند و مي رفتند بهشت زهرا...شروع كردم زنگ زدن به بچه ها ،الكس ، كلفت ،نيلوفر...
براي ونك پيغام گذاشتم و بعد هم به همه ي بچه ها زنگ زدم و خواستم كه بياين بهشت زهرا...
من و پدرم به غسلخانه رسيديم ،پانته آ رو ديدم كه پشت سر جنازه بود ،ضجه هاي مادر و پدرش...
پشت سر جنازه رفتيم تا به خاك سپردنش...
زماني كه كفن رو از صورتش كنار زدند ، براي آخرين بار چهره ي معصومانه اش را ديدم ،گلهايي كه تو بقلم بود پرپر كردم و روي جنازه اش ريختم...
مادرش تو بقلم بود...
ديدي رفت؟
نگار.. تو ديدي رفت...
وقتي سنگ ها رو رو قبر مي ذاشتند به زحمت مادرش رو از روي خاك بلند كردم تا آخرين سنگ رو بزارن...
بچه ها تك تك و يا با هم به سر خاكش مي اومدن و اشك هاي من لباس پيف پافو خيس ميكرد...
ميدونستي قرار بود فردا با هم بريم نمايشگاه؟
خودمون دو تا فقط...
و و پيف پاف مي گفت نگار آروم باش... آرروم باش...
بچه هايي كه سر خاك بودند: رابي ،رضا ،پيف پاف ،مشراك ،داش سيا ، ندا ، معاون ، باتيستوتا ،پانته آ و من.كن زماني رسيد كه همه رفته بوديم.
به خونه رسيديم و من بعد از ظهر بايد زمان ختم را به بچه ها خبر مي دادم.
-------------------
هر كس ميخواد از زمان ختمش اطلاع پيدا كنه ،به من پي ام بده.
-------------
« Last Edit: September 20th, 2002, 2:59pm POP »
Spirit: Stallion of the Cimarron (2002)
امشب اين كارتون را براي دومين بار نگاه كردم. خيلي قشنگ بود. شايد بخاطر اين بود. كه من خيلي از اسب خوشم ميآد. شايدم بخاطر اين باشه كه قهرمان اصلي اين كارتون دوست داره رها باشه، آزاد باشه. و تحت هيچ شرايطي حاضر نميشه كه اسير بشه. و وقتي گرفتار ميشه، تمام تلاشش را براي رهايي ميكنه. وفاداري و مردونگي را نشون ميده و ...
اشتراک در:
پستها (Atom)