يك سفر خوب و آرام به شمال، البته اين رو بگم، اصلا رادستم نبود كه روز 5 شنبه آخر سال راه بيفتم به سمت شمال. ولي خب دوستان اصرار داشتند، اين شد كه ما هم همراه شديم.
شروع حركتمون، طبق معمول دير شد. قرار بود ساعت 3 راه بيفتيم، ولي خب دور و بر ساعت 6:30-7 بود كه تازه بقيه بچهها رسيدند دم عوارضي!
بعدش هم هنوز 1-2 كيلومتر نرفته بودم كه چرخ عقب ماشينم پنچر شد. يك ميخ 5 سانتي، توي لاستيك رفته بود!
رسيدم كرج، اول از همه رفتم پنچرگيري!! اصلا حوصله رانندگي با دلهره رو توي جاده چالوس نداشتم. حدود ساعت 8-8:30 شب بود كه از كرج به سمت چالوس راه افتاديم!
موقع حركت يكي از دوستام كه ما رو تا اول جاده چالوس اسكورت ميكرد، ميگفت: كه راه خيلي شلوغ هست، ولي خوشبختانه جاده خيلي خلوت بود. خيلي از جاها فقط ماشين خودم تو جاده بود. مخصوصا توي هزارچم كه مه هم گرفته بود. رانندگي در نيمه شب، در يك جاده پر پيچ و خم، در حالي كه هوا مه آلود هست و غير از ماشين خودآدم، ماشين ديگهاي دور و برت نيست، خيلي حس جالبي به انسان ميده. :)
از همه جالبتر اينكه وقتي ساعت 1:30-2 بعد از نيمه شب، آدم به ويلا ميرسه، ميبينه كه به در اصلي يك قفل جديد زدند، كه خود صاحب ويلا هم تا حالا اون قفل رو نديده!*
اينجور وقتها، وقتي آدم سردش باشه، فكرش خوب به كار ميافته و با باز كردن يك سري پيچ ميتونه راه نفوذ جديدي به داخل ويلا پيدا بكنه. :)
بعد تمييز كردن كرمها و جارو كردن ويلا، تازه آدم ميتونه استراحت كنه. نميدونم چه حكمتي هست، تا حالا چند دفعه نصف شب شمال رسيدم و هربار حداقل 1 ساعت مشغول جارو كردن و تمييز كردن ويلا بوديم.
- سرماخوردگي خيلي بد هست، مخصوصا وقتي كه آدم به خاطر بالا و پايين رفتن توي جاده كوهستاني گوشش بگيره، اونهم به نحوي كه تا 1 روز بعدش هم نتونه صحبتهاي بقيه رو خوب بشنوه و حسابي گوش درد داشته باشه. (در اين حالت مسواك زدن يك عذاب هست! صداي خيلي بدي ميده!)
- در اين مسافرت هم، بالا و پايين رفتن از پله، يكي از كارهاي اصليام بود. چون از رزا خوشم ميآد. اينقدر بالا و پايين ميريم تا كه بيخيال بشه :) (از استقامتش خيلي خوشم ميآد. )
- براي اولين بار فهميدم كه براي چي به سلمان شهر، متل قو ميگويند. البته اسم قديم اين شهر يك چيز ديگه بوده.
- شب كنار دريا خيلي كيف ميده، وقتي كه غير آدم هيچ كس ديگه نباشه كه مزاحم آدم بشه و يك آتيش خوب هم آدم روشن كنه كه گرم بشه. توي اون تاريكي عكاسي هم كيف ميده. :)
- خيلي كيف ميده كه آدم زير كرسي بنشينه و ورق بازي كنه، هر چند آدم توي بازي به بازه. البته اين بازي كردن يك دفعه داشت به قيمت جونم تمام ميشد. به خاطر شاه دل، و هنر يكي از بچهها اينقدر خنديدم كه داشتم از حال ميرفتم. از چشمهام اشك مياومد و تا صبح دلم درد ميكرد. :)
- آدم وقتي ميره جنگل، كلي دلش ميسوزه. چون هر بار يك قسمتش از بين رفته. اين دفعه تقريبا تا دم كوه ويلا ساخته بودند. و ... :(
- يك توصيه اخلاقي، اگر سرمايي هستيد، يا از نم بدتون ميآد، و ميبينيد كه بالاي كوه از ابر پوشيده شده، هوس سوار شدن به تله كابين نمك آبرود رو نكنيد. چون اون بالا هيچ جايي رو پيدا نميكنيد كه بريد اونجا تا گرم بشيد. همه چيز خيس هست، حتي يك صندلي براي نشستن هم پيدا نميكنيد. ... راستي ميدونستيد كه گنجيشكها پفك دوست دارند. :)
- يك سوال فكر ميكنيد قيمت يك كنده چقدر باشه؟! يك كنده نسبتا كوچيك، كه بتونيد شومينه رو با اون روشن كنيد؟! :)
فكر كرديد؟!
پاسخ صحيح پنج هزار تومان است. :)
ديگه برگشتن هم خوب بود، دوشنبه شب به تهران رسيديم. 2 روز قبل از سال تحويل :)
پ.ن.
يادم رفت بگم كه تو جاده برف بازي هم ميشد كرد.
و توي جنگل ميشد دو برابر اون كنده رو، مجاني پيدا كرد كه كنار جاده همينطور افتاده باشه :)
* باغبون ويلا، خودش براي محكم كاري، بدون اينكه به صاحب ويلا بگه، يك قفل جديد به در ويلا زده بود. تو ذهنش اين بود كه هر وقت، رسيديم، و وقتي ديديم يك قفل جديد اضافه شده، ميريم سراغش و كليد رو از او ميگيريم. به فكرش نرسيده بود كه ممكنه ما ساعت 1:30-2 نيمه شب به ويلا برسيم!
جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵
عزیز جون
دیشب خواب مادربزرگم رو دیدم، خیلی خوشحال بود، داشت یکی از عکسهای قدیمی رو که خودش با 3تا دیگه از فامیلامون توش بودند رو سوزن دوزی می کرد. توی اتاق بغل هم عموهام و دایی پدرم بود.
پیش بقیه نرفتم و اومدم کنار دست مادر بزرگم نشستم. مادر بزرگم با اشاره تابلو سوزن دوزیش رو به من نشون داد. خیلی قشنگ شده بود.
همینجور که اشک می ریختم برای مادربزرگم میگفتم که دارم همه عکسهای قدیمی رو به دیجیتال تبدیل میکنم. توی خواب یاد قدیم ها افتادم، زمانی که با پسرعموهام دعوا می کردیم سر اینکه مادر بزرگ اون شب خونه کدوم از ما بیاد. :) یادش بخیر وقتی می اومد خونه ما، رخت خوابم رو کنار او می انداختم. همانطور که کنار مادر بزرگم خوابیده بودم. مادربزرگ برام قصه می گفت. موقع خواب هم به من می گفت که سوره توحید رو بخونم و ... . خیلی خوش می گذشت. خیلی خوب و شیرین بود. خیلی خیلی :)
پ.ن.
1- شنبه از لحاظ قمری سالگرد فوت مادربزرگم هست.
2- چند وقتی هست که دارم تمام عکسهای قدیمی رو تبدیل به دیجیتال می کنم. کار سختی هست. مرتب کردن و ... این کار که تمام بشه، کلیه عکس های قدیمی مون ماندگار خواهد شد. :)
پیش بقیه نرفتم و اومدم کنار دست مادر بزرگم نشستم. مادر بزرگم با اشاره تابلو سوزن دوزیش رو به من نشون داد. خیلی قشنگ شده بود.
همینجور که اشک می ریختم برای مادربزرگم میگفتم که دارم همه عکسهای قدیمی رو به دیجیتال تبدیل میکنم. توی خواب یاد قدیم ها افتادم، زمانی که با پسرعموهام دعوا می کردیم سر اینکه مادر بزرگ اون شب خونه کدوم از ما بیاد. :) یادش بخیر وقتی می اومد خونه ما، رخت خوابم رو کنار او می انداختم. همانطور که کنار مادر بزرگم خوابیده بودم. مادربزرگ برام قصه می گفت. موقع خواب هم به من می گفت که سوره توحید رو بخونم و ... . خیلی خوش می گذشت. خیلی خوب و شیرین بود. خیلی خیلی :)
پ.ن.
1- شنبه از لحاظ قمری سالگرد فوت مادربزرگم هست.
2- چند وقتی هست که دارم تمام عکسهای قدیمی رو تبدیل به دیجیتال می کنم. کار سختی هست. مرتب کردن و ... این کار که تمام بشه، کلیه عکس های قدیمی مون ماندگار خواهد شد. :)
پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵
پيتزا پنتري
بعضی وقتها کنار دوستان بودن خیلی لطف داره و به آدم حس خوبی می ده. قشنگ حس می کنه که از جمع داره انرژی مثبت می گیره.
4 شنبه هم همینطور بود. با اینکه یک کم دیر سر قرار رسیدم با این حال از همون اول حس خوبی داشتم. حس می کردم که بقیه هم خوبند.
ایرج بشاش به نظر می رسید، فروغ سرحال به نظر می رسید، علی مان خوشحال به نظر می رسید و رضا مثل قبل خسته نشون نمی داد. :)
بعد از خوردن یک پیتزای خوب، یک دفعه دیدم که فروغ یک چیزی شبیه کادو از کیفش در می آره. دلم هری ریخت پایین. فکر کردم که بچه ها برای ایرج کادو گرفته اند و من چیزی نگرفتم. ولی دست فروغ به سمت ایرج نرفت و چرخید اومد به سمت من و گفت: تولدت مبارک رها! :)
ایرج و علی مان و رضا هم همین کار رو کردند. :)
اصلا انتظار همچین کاری رو نداشتم. واقعا خوشحالم کردند. هر چند دقیقه یکبار از همه تشکر می کردم.
بچه ها واقعا ممنون :)
پ.ن.
امیدوارم که بازم همینجوری کنار هم جمع بشیم.
بزودی این حلقه هم کوچکتر خواهد شد. :)
4 شنبه هم همینطور بود. با اینکه یک کم دیر سر قرار رسیدم با این حال از همون اول حس خوبی داشتم. حس می کردم که بقیه هم خوبند.
ایرج بشاش به نظر می رسید، فروغ سرحال به نظر می رسید، علی مان خوشحال به نظر می رسید و رضا مثل قبل خسته نشون نمی داد. :)
بعد از خوردن یک پیتزای خوب، یک دفعه دیدم که فروغ یک چیزی شبیه کادو از کیفش در می آره. دلم هری ریخت پایین. فکر کردم که بچه ها برای ایرج کادو گرفته اند و من چیزی نگرفتم. ولی دست فروغ به سمت ایرج نرفت و چرخید اومد به سمت من و گفت: تولدت مبارک رها! :)
ایرج و علی مان و رضا هم همین کار رو کردند. :)
اصلا انتظار همچین کاری رو نداشتم. واقعا خوشحالم کردند. هر چند دقیقه یکبار از همه تشکر می کردم.
بچه ها واقعا ممنون :)
پ.ن.
امیدوارم که بازم همینجوری کنار هم جمع بشیم.
بزودی این حلقه هم کوچکتر خواهد شد. :)
شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۵
فیلم
مدتها بود که طي یک هفته، اين قدر فیلم نگاه نکرده بودم. با اينکه شنبه و يکشنبه تهران نبودم، در طول مابقي هفته این فیلمها رو دیدم.
بابل
انتظار همچين فيلمي رو نداشتم، نحوه تدوين فيلم و داستان فيلم با اون چيزی که تو ذهنم بود کاملا متفاوت بود. از بين 4 تا داستان فيلم هم، داستان دختر ژاپني رو نتونستم به بقیه داستانها ربط بدهم.
از دست رفته
چند ماه پِش تلويزيون يک فيلم ژاپني نشون داد که دقيقا همين داستان رو داشت. فقط چند جاي فرق خيلي کوچک داشت. از بازي جک نیکلسون و دي کاپريو خيلي خوشم اومد. :)
کازینو رویال
آخرین فيلم جيمز باند. بعضي از صحنه های اکشنش بد نبود، ولي داستانش آبکي بود.
آخر سر نفهميدم که جيمز باند براي چي، وارد اين بازِي شد. خيلي راحت طرف رو مي کشت، او که دست به کشتنش خوب بود. :)
الماس خونين
از داستان فِلم خيلي خوشم اومد. گر چه خوشنتي که در بعضی از قسمتهاي فيلم بود، اذيتم کرد. قطع کردن دست اهالي روستا یا حمله شورشيان به شهر ...
از آهنگ فيلم خيلط خوشم اومد، مخصوصا اونجا که دي کاپريو براط آخرين بار با خبرنگار صحبت مي کنه.
آخر فيلم ميتونست جور ديگه اي تمام بشه و ديگر اینکه هيکل دي کاپريو براي نقشي که به عهده داشت يکم کوچیک بود. :)
داوینچی کد
این فيلم رو چند ماه فبل گرفته بودم که کپي بگيرم، ولي نمي دونم کپي فیلم رو چی کار کردم، براي پيدا کردن اين فيلم، یکبار تمام DVD هام رو زیر رو کردم، با اين حال پيدا نشد که نشد. تا اينکه دوباره از يکی از دوستام اين فِلم رو گرفتم.
فيلم با کتابش خيلي مطابقت داره، و يکی از نکات جالبش براي کسايي که قبلا کتاب رو خوندن اين هست که آدم دقيقا مکانهايي رو که در کتاب شرح داده شده رو ميتونه ببينه. :)
در کل اين فِلم رو هم دوست داشتم.
Prison Break
دوشنبه شب که هوا برفي بود، يکي از دوستام مي خواست با ماشين خودش بره مشهد، به دوستم گفتم، اگر زنجِر چرخ می خواد، من دارم و ميتونم به او بدم که توي راه خيالش راحت باشه. او هم گفت: رها، يک سريال تازه گرفتم که فکر می کنم، تو هم از اون خوشت بیاد. وقتي اومدم که زنجیر چرخ رو از تو بگيرم، برات DVD ها رو ميارم.
دوستم ساعت 3:20 دقیقه صبح دم خونمون بود. قبل از رفتن 4 تا DVD به من داد که 16 قسمت اول اين سریال توش بود. (هر قسمت حدود 1 ساعت هست.)
يکي از برادرم که در عرض 1 روز و نیم کل 4 تا DVD رو ديد، خودم هم در عرض 3 روز. فعلا هم منتظرم دوستم برگرده تا بقِه 6 قسمتش رو ببِنم. سریال فوق العاده هیجان انگيزي هست، به دستتون رسيد از دستش نديد و حتما نگاه کنِد. :)
پ.ن.
هنوز حوصله نوشتن سفرنامه ندارم، ولی حتما بايد بنويسم. سفر جالبي بود. :)
بابل
انتظار همچين فيلمي رو نداشتم، نحوه تدوين فيلم و داستان فيلم با اون چيزی که تو ذهنم بود کاملا متفاوت بود. از بين 4 تا داستان فيلم هم، داستان دختر ژاپني رو نتونستم به بقیه داستانها ربط بدهم.
از دست رفته
چند ماه پِش تلويزيون يک فيلم ژاپني نشون داد که دقيقا همين داستان رو داشت. فقط چند جاي فرق خيلي کوچک داشت. از بازي جک نیکلسون و دي کاپريو خيلي خوشم اومد. :)
کازینو رویال
آخرین فيلم جيمز باند. بعضي از صحنه های اکشنش بد نبود، ولي داستانش آبکي بود.
آخر سر نفهميدم که جيمز باند براي چي، وارد اين بازِي شد. خيلي راحت طرف رو مي کشت، او که دست به کشتنش خوب بود. :)
الماس خونين
از داستان فِلم خيلي خوشم اومد. گر چه خوشنتي که در بعضی از قسمتهاي فيلم بود، اذيتم کرد. قطع کردن دست اهالي روستا یا حمله شورشيان به شهر ...
از آهنگ فيلم خيلط خوشم اومد، مخصوصا اونجا که دي کاپريو براط آخرين بار با خبرنگار صحبت مي کنه.
آخر فيلم ميتونست جور ديگه اي تمام بشه و ديگر اینکه هيکل دي کاپريو براي نقشي که به عهده داشت يکم کوچیک بود. :)
داوینچی کد
این فيلم رو چند ماه فبل گرفته بودم که کپي بگيرم، ولي نمي دونم کپي فیلم رو چی کار کردم، براي پيدا کردن اين فيلم، یکبار تمام DVD هام رو زیر رو کردم، با اين حال پيدا نشد که نشد. تا اينکه دوباره از يکی از دوستام اين فِلم رو گرفتم.
فيلم با کتابش خيلي مطابقت داره، و يکی از نکات جالبش براي کسايي که قبلا کتاب رو خوندن اين هست که آدم دقيقا مکانهايي رو که در کتاب شرح داده شده رو ميتونه ببينه. :)
در کل اين فِلم رو هم دوست داشتم.
Prison Break
دوشنبه شب که هوا برفي بود، يکي از دوستام مي خواست با ماشين خودش بره مشهد، به دوستم گفتم، اگر زنجِر چرخ می خواد، من دارم و ميتونم به او بدم که توي راه خيالش راحت باشه. او هم گفت: رها، يک سريال تازه گرفتم که فکر می کنم، تو هم از اون خوشت بیاد. وقتي اومدم که زنجیر چرخ رو از تو بگيرم، برات DVD ها رو ميارم.
دوستم ساعت 3:20 دقیقه صبح دم خونمون بود. قبل از رفتن 4 تا DVD به من داد که 16 قسمت اول اين سریال توش بود. (هر قسمت حدود 1 ساعت هست.)
يکي از برادرم که در عرض 1 روز و نیم کل 4 تا DVD رو ديد، خودم هم در عرض 3 روز. فعلا هم منتظرم دوستم برگرده تا بقِه 6 قسمتش رو ببِنم. سریال فوق العاده هیجان انگيزي هست، به دستتون رسيد از دستش نديد و حتما نگاه کنِد. :)
پ.ن.
هنوز حوصله نوشتن سفرنامه ندارم، ولی حتما بايد بنويسم. سفر جالبي بود. :)
چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵
سفرها
اواخر پروژه بود. حسابي تو سر كله خودمون ميزديم كه كار رو جمع كنيم. يك روز با انوش صحبت ميكردم، به او گفتم كه اين پروژه تمام بشه من حتما يك سفر ميرم، او هم گفت من هم همينطور. و اين گذشت...
هر روز كه ميگذره سرم شلوغتر ميشه.
ظاهرا دارl جبران چند سالي كه سفر نرفتم رو ميكنم، اينقدر تا حالا تعداد سفرهام زياد شده كه اگر بخوام در مورد هر كدوم همينجوري بنويسم تا يك سال ديگه بايد شرح ماوقع سفرها رو بنويسم.
چابكسر
سفر چابكسر، هشتم تا دهم ديماه بود. اولش كلي برف داشت. جاده بسته بود، 1-2 ساعت تو اتوبان قزوين گير كرديم. كلي سرسره بازي كرديم. و در يك جايي كه تا مغز استخوانمون يخ كرده بود، زنجير چرخ بستيم.
رشت 40 سانتيمتر برف نشسته بود. حدود ساعت 3 به ويلا رسيديم. شب تا صبح مثل بيد لرزيديم.
صبح وقتي بلند شدم، اولين منظره درياي آبي آبي جلو چشمم بود. هوا هم آفتابي بود. :)
توي اين چند روز صبحانه و نهار و شام، جايشون كامل عوض شده بود. شام ساعت 3-4 صبح، صبحانه ساعت 11-12 ظهر و ناهار ساعت 6-7 بعدازظهر ميخورديم. :)
توي لاهيجان بعد از سالها حسابي برف بازي كرديم. :)
به بركت وجود رزا، به مقدار متنابهي از راه پله، بالا و پايين رفتم. (حداقل20-30 بار) و در آخر يادش دادم كه خودش بالا و پايين بره كه اين عمل خود مشكلات جديدي داشت. (چون بايد يك نفر همراهيش ميكرد. :) )
بستني خوردن توي رامسر، قهوهخانه سنتي هتل قديم رامسر و از جاهاي جالبي بود كه رفتيم. و در آخر اينكه 10 ريورس هست.
خرابي ماشين، و به خير گذشتن. (به علت سفت كردن بيش از اندازه پيچ جعبه گيربكس، پيچ نامبرده هرز و باعث خارج شدن تقريبا تمامي روغن گيربكس شد. در نتيجه، ماشين از گيربكسش صداهاي عجيب و غريب در ميآورد. كه خوشبختانه با ريختن واسكازين مشكل تا رسيدن به تهران حل شد. :) )
البته رفتن به اين سفر هم حواشي بسياري داشت كه از آن ميتوان به نحوه مرخصي گرفتن بچهها، زنجير چرخ خريدن، مهماني علي و ... نام برد. :)
فيروزكوه
بازم يك ماموريت ديگه، منتها اين بار سفر يك روزه به پايان رسيد، ساعت حركت 3:30 صبح، برگشت ساعت 8:20 شب. :)
كاشان
سفر تفريحي، همراهي پدر و مادر براي تنها نماندن ايشان. پدر و مادرم از حدود 1-2 هفته قبل تصميم اين سفر را داشتند. ولي من يك دفعه هوس اين سفر به كله ام زد، و با عقب انداختن چند ساعتي سفرشان، ايشان را همراهي كردم. مهمترين اتفاق، شركت در افتتاح بعضي از پروژههاي عمراني به مناسبت دهه فجر!!!!
كوير
در آخرين لحظهها تصميم اين سفر رو گرفتم، همه چيز جور بود، به غير از اينكه من خودم، با بقيه روز جمعه قرار گذاشته بوديم كه جمع بشيم و درست نبود كه خودم نرم. (گر چه نرفتن اين سفر، باعث همراهي با پدر و مادر شد!)
قم
سفر كاري، حركت ساعت 4:30 صبح، برگشت ساعت 9:40 شب. خيلي خسته شدم، خوشبختانه ماشين نبرده بودم، و در مسير رفت و برگشت با خيال راحت در ماشين خطي خوابيدم. :)
...
اگر مشكلي پيش نياد، پس فردا (پنج شنبه) ميرم سفر خارج. ديروز (2شنبه شب) تصميم گرفتم، امروز (3 شنبه) براي ويزا اقدام كردم. اولينبار هست كه به سفر خارج كشور ميرم، اونهم بدون هيچ آمادگي ذهني. تازه امروز هم(3 شنبه) ماموريت قم بودم. هنوز دقيقا نميدونم چي بايد با خودم ببرم و چي لازم دارم و ...
خدا عاقبت من رو بخير كنه :)
پ.ن.
1- هنوز به سفر نرفتم، ولي خوابم به شدت كم شده، ديشب فقط 1.5 ساعت خوابيدم. الانم بعد از يك روز دويدن، هنوز بيدارم.
2- از الان بچهها براي هفته آخر اسفند دارند برنامه ريزي ميكنند كه بريم سفر :) ...
2-
هر روز كه ميگذره سرم شلوغتر ميشه.
ظاهرا دارl جبران چند سالي كه سفر نرفتم رو ميكنم، اينقدر تا حالا تعداد سفرهام زياد شده كه اگر بخوام در مورد هر كدوم همينجوري بنويسم تا يك سال ديگه بايد شرح ماوقع سفرها رو بنويسم.
چابكسر
سفر چابكسر، هشتم تا دهم ديماه بود. اولش كلي برف داشت. جاده بسته بود، 1-2 ساعت تو اتوبان قزوين گير كرديم. كلي سرسره بازي كرديم. و در يك جايي كه تا مغز استخوانمون يخ كرده بود، زنجير چرخ بستيم.
رشت 40 سانتيمتر برف نشسته بود. حدود ساعت 3 به ويلا رسيديم. شب تا صبح مثل بيد لرزيديم.
صبح وقتي بلند شدم، اولين منظره درياي آبي آبي جلو چشمم بود. هوا هم آفتابي بود. :)
توي اين چند روز صبحانه و نهار و شام، جايشون كامل عوض شده بود. شام ساعت 3-4 صبح، صبحانه ساعت 11-12 ظهر و ناهار ساعت 6-7 بعدازظهر ميخورديم. :)
توي لاهيجان بعد از سالها حسابي برف بازي كرديم. :)
به بركت وجود رزا، به مقدار متنابهي از راه پله، بالا و پايين رفتم. (حداقل20-30 بار) و در آخر يادش دادم كه خودش بالا و پايين بره كه اين عمل خود مشكلات جديدي داشت. (چون بايد يك نفر همراهيش ميكرد. :) )
بستني خوردن توي رامسر، قهوهخانه سنتي هتل قديم رامسر و از جاهاي جالبي بود كه رفتيم. و در آخر اينكه 10 ريورس هست.
خرابي ماشين، و به خير گذشتن. (به علت سفت كردن بيش از اندازه پيچ جعبه گيربكس، پيچ نامبرده هرز و باعث خارج شدن تقريبا تمامي روغن گيربكس شد. در نتيجه، ماشين از گيربكسش صداهاي عجيب و غريب در ميآورد. كه خوشبختانه با ريختن واسكازين مشكل تا رسيدن به تهران حل شد. :) )
البته رفتن به اين سفر هم حواشي بسياري داشت كه از آن ميتوان به نحوه مرخصي گرفتن بچهها، زنجير چرخ خريدن، مهماني علي و ... نام برد. :)
فيروزكوه
بازم يك ماموريت ديگه، منتها اين بار سفر يك روزه به پايان رسيد، ساعت حركت 3:30 صبح، برگشت ساعت 8:20 شب. :)
كاشان
سفر تفريحي، همراهي پدر و مادر براي تنها نماندن ايشان. پدر و مادرم از حدود 1-2 هفته قبل تصميم اين سفر را داشتند. ولي من يك دفعه هوس اين سفر به كله ام زد، و با عقب انداختن چند ساعتي سفرشان، ايشان را همراهي كردم. مهمترين اتفاق، شركت در افتتاح بعضي از پروژههاي عمراني به مناسبت دهه فجر!!!!
كوير
در آخرين لحظهها تصميم اين سفر رو گرفتم، همه چيز جور بود، به غير از اينكه من خودم، با بقيه روز جمعه قرار گذاشته بوديم كه جمع بشيم و درست نبود كه خودم نرم. (گر چه نرفتن اين سفر، باعث همراهي با پدر و مادر شد!)
قم
سفر كاري، حركت ساعت 4:30 صبح، برگشت ساعت 9:40 شب. خيلي خسته شدم، خوشبختانه ماشين نبرده بودم، و در مسير رفت و برگشت با خيال راحت در ماشين خطي خوابيدم. :)
...
اگر مشكلي پيش نياد، پس فردا (پنج شنبه) ميرم سفر خارج. ديروز (2شنبه شب) تصميم گرفتم، امروز (3 شنبه) براي ويزا اقدام كردم. اولينبار هست كه به سفر خارج كشور ميرم، اونهم بدون هيچ آمادگي ذهني. تازه امروز هم(3 شنبه) ماموريت قم بودم. هنوز دقيقا نميدونم چي بايد با خودم ببرم و چي لازم دارم و ...
خدا عاقبت من رو بخير كنه :)
پ.ن.
1- هنوز به سفر نرفتم، ولي خوابم به شدت كم شده، ديشب فقط 1.5 ساعت خوابيدم. الانم بعد از يك روز دويدن، هنوز بيدارم.
2- از الان بچهها براي هفته آخر اسفند دارند برنامه ريزي ميكنند كه بريم سفر :) ...
2-
دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵
تولد :)
ممم
تقريبا مثل همين چند سال اخير بود، يك سري دوستام مثل هميشه به من لطف داشتند و شرمندهام كردند.
از يك سري اصلا توقع نداشتم كه تولدم رو تبريك گفتند.
يك سري رو هم ... :)
آرزو به دل موندم كه همه دوستام رو كنار هم ببينم، به طور معمول تا چندين ماه تك تك دوستام رو ميبينم. دوست دارم، توي تولدم، همه دوستام كنارم باشند و همه رو يك جا ببينم. ولي خب قسمت اينطوري هست كه هر كدوم رو جدا جدا ميبينم. :)
امسال دو تا از دوستام، يك كارتون بزرگ به من هديه دادند كه توش پر از خرت و پرت بود. (شيشه خالي عطر، سر سوكت استريو، جعبه خالي سكه،و ... ) منتها ته كارتون، سري كامل ديويديهاي سريال Friends بود. :) كلي حال كردم.
واقعا دستتون درد نكنه، خيلي زحمت كشيديد. :* :)
پ.ن.
ميدونم كه يك ماه و نيم از تولدم گذشته، ولي لازم بود كه حتما از دوستام تشكر كنم. :)
تقريبا مثل همين چند سال اخير بود، يك سري دوستام مثل هميشه به من لطف داشتند و شرمندهام كردند.
از يك سري اصلا توقع نداشتم كه تولدم رو تبريك گفتند.
يك سري رو هم ... :)
آرزو به دل موندم كه همه دوستام رو كنار هم ببينم، به طور معمول تا چندين ماه تك تك دوستام رو ميبينم. دوست دارم، توي تولدم، همه دوستام كنارم باشند و همه رو يك جا ببينم. ولي خب قسمت اينطوري هست كه هر كدوم رو جدا جدا ميبينم. :)
امسال دو تا از دوستام، يك كارتون بزرگ به من هديه دادند كه توش پر از خرت و پرت بود. (شيشه خالي عطر، سر سوكت استريو، جعبه خالي سكه،و ... ) منتها ته كارتون، سري كامل ديويديهاي سريال Friends بود. :) كلي حال كردم.
واقعا دستتون درد نكنه، خيلي زحمت كشيديد. :* :)
پ.ن.
ميدونم كه يك ماه و نيم از تولدم گذشته، ولي لازم بود كه حتما از دوستام تشكر كنم. :)
شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵
فيروزكوه 2
صبح روز بعد كه از خواب بيدار شديم. اول از همه رفتيم صبحانه خورديم.
بعد كه وسايلمون رو كه جمع كرديم كه راه بيفتيم. ديديم پاركينگ هتل پر ماشين هست، با تعجب به اين منظره نگاه ميكرديم، به نظرم اين موقع سال هيچ دليلي وجود نداره كه اينطور هتل شلوغ باشه.!
با يكي از رانندهها كه صحبت كرديم، فهميديم كه ديشب جاده بسته بوده و همشون با داشتن زنجير، شب مجبور شده بودند كه برگردند و شب رو در هتل بمونند! :)
صبح وسايلمون رو جمع كرديم و بعد از خوردن صبحانه راه افتاديم توي جاده. و از نقاط مختلف جاده ديدن كرديم.
نزديكيهاي ظهر هوا شروع به باز شدن كرد. مناظر واقعا قشنگ بود. ما كه از يك تپه بالا رفته بوديم تا مسير رو بهتر ببينيم. زير پامون يكسري شاليزار بود كه نصفش توي سايه و نصف ديگه توي آفتاب بود. روبرو هم پر از درخت ...
خلاصه كلي حال كردم.
اينقدر مطمئن بوديم كه زود برميگرديم كه هيچ كدوم حتي شارژر موبايلمون رو هم بر نداشته بوديم. از روز دوم ديگه صداي موبايلامون در اومده بود. باز وسط راه يكجا شارژر براي موبايل دوستم پيدا كرديم. و من موبايلم رو دايورت كردم روي موبايل دوستم. از اونجا كه دوستم فردا با يك گروه ديگه قرار داشت ديگه حرفي براي برگشتن نزدم.
اين بار ديگه تصميم اكيد گرفتيم كه بريم سمت ساري، سينما.
توي ساري بعد از كلي پرس و جو سينما رو پيدا كرديم. سينما شون فيلم قتل آنلاين رو نشون ميداد.
توي سالني كه حدود 200 نفر ظرفيت داشت. فكر كنم فقط 20-30 نفر نشسته بوديم. كه از اين 20-30 نفربه جرئت ميتونم بگم فقط 2-3 نفر فيلم نگاه ميكرديم. دوستم كه به خاطر خستگي رسما داشت چرت ميزد. بقيه هم 2 تا 2 تا دختر و پسر توي نقاط مختلف سينما نشسته بودند، و داشتند با هم گپ ميزدند. كف سينما هم پر از پوست تخمه و پاكت پفك و ... صندليهاش هم كه يكي از يكي بهتر! خلاصه جاي همه رو خالي كرديم.
بعدش دوباره راه افتاديم توي شهر، البته به هدف پيدا كردن شام خوردن و بعد پيدا كردن شارژر موبايل!
اصلا فكرش رو نميكردم كه توي شهرستان همچين قيافههايي ببينم. مثلا توي خيابون پسرها با موهاي تاج خروسي و شلوارهاي رنگا رنگ، يا دخترها با مانتو كوتاه كوتاه(به زور تا لب شلوارش ميرسيد) شلوار كوتاه (درست تا سر زانو) و چكمه بلند. خلاصه اينقدر قيافههاي عجيب و غريب ديدم كه چشام تقريبا گرد شده بود.
دوستم با خنده ميگفت واقعا عجيبه! تا چند سال پيش كه مياومدم اينجا، هميشه ساعت 7-8 شب كه ميشد همه مغازهها تعطيل ميشدند. ولي الان ساعت 10:30 شب است! توي اين سرما، اين همه آدم!!!
مشكل بعدي زماني براي ما پيش اومد كه خواستيم از عابر بانك پول بگيريم كه شب بريم هتل، اتاق بگيريم!! توي ساري كه اصلا موفق نبوديم. تقريبا هر جا بانك ديديم رفتيم. و با 2-3 مدل كارت امتحان كرديم، ولي دريغ از يك هزاري! آمديم قائمشهر، اونجا هم برنامهامون همين بود، تا بالاخره يكي از بانكها، يكي از كارتهايي رو كه داشتيم قبول كرد و ما تونستيم به اندازه پول هتل پول بگيريم. :)
صبح روز سوم ساعت 9 با يك گروه ديگه پل سفيد قرار داشتيم. دوباره راه افتاديم به سمت پل سفيد.
بعد از 2 روز باران حسابي، هوا حسابي تمييز شده بود و به همين خاطر آسمان آبي آبي بود. براي اولين بار طي اين مدت نظرم از سمت شمال به دماوند افتاد. اصلا انتظار نداشتم كه كوه اينقدر نزديك باشه. البته تمييزي هواي اونروز هم بي تاثير نبود. و خودش باعث شفافيت بيشتر شده بود.
تمام روز بعد به بازديد از مسير گذشت. وسط كار بازديد هم يكي از دوستام از خارج زنگ زد كه كلي خوشحال شدم كه زنگ زد، ولي اصلا نميتونستم حرف بزنم و قرار شد رسيدم تهران به او زنگ بزنم!
ديگه همه چيز تقريبا خوب بود. ما نهار خورديم و بعد برگشتيم به سمت تهران. حدود ساعت 7 بود كه رسيديدم تهران. دوستم كار داشت، قرار شد من رو ببره دم يك تاكسي تلفني پياده كنه تا با تاكسي برم خانه. 2-3 جا رفتيم تاكسي نداشتند. به دوستم گفتم ميرم خونه خالهام كه نزديك اونجا زنگ ميزنم كه تاكسي بياد، مزاحم تو نميشم.
از شانسم خالهام خانه ما بود. با پسر خالههام شروع به حرف زدن كرديم، باز 1 ساعتي منتظر تاكسي تلفني شديم، ولي باز خبري نشد؟!
گفتم بي خيال تاكسي تلفني، خودم ميرم. سوار تاكسي شدم كه برم تجريش، توي راه دست زدم به جيبم، ديدم گوشي موبايلم نيست. راننده زد كنار با هم زير صندلي رو هم گشتيم ولي اثري از گوشي نديديم. پيش خودم گفتم: حتما خانه خالهام جا گذاشتم. (چون اونجا براي اينكه چيزي به پسرخالهام نشون بدم، گوشيام رو درآوردم.) حالا خود گوشيم كه 1 روزي بود كه خاموش شده بود. حتي اينقدر باطري نداشت كه بتونم از حالت دايورت خارجش كنم. و حالا اگر كسي هم گوشي رو پيدا ميكرد و ميخواست اون رو روشن كنه. اول از همه ازش پين كد ميخواست!
گوشي ما كه پيدا نشد كه نشد. خالهام كه حداقل 2-3 بار اون 50 متري كه من رفته بودم تا سوار تاكسي بشم رو طي كرده بود. تا بلكه گوشيم تو اين قسمت افتاده باشه. ولي خب پيدا نشد.
ظاهرا به گوشيم خيلي بر خورده بود. چون از اونجا كه 2-3 جا خواستم شارژر بگيرم، ولي هيچ كدوم از اونها به گوشيم نخورد، تصميم گرفته بودم كه حتما عوضش كنم. اينجوري خودش پيش دستي كرد...
بعد كه وسايلمون رو كه جمع كرديم كه راه بيفتيم. ديديم پاركينگ هتل پر ماشين هست، با تعجب به اين منظره نگاه ميكرديم، به نظرم اين موقع سال هيچ دليلي وجود نداره كه اينطور هتل شلوغ باشه.!
با يكي از رانندهها كه صحبت كرديم، فهميديم كه ديشب جاده بسته بوده و همشون با داشتن زنجير، شب مجبور شده بودند كه برگردند و شب رو در هتل بمونند! :)
صبح وسايلمون رو جمع كرديم و بعد از خوردن صبحانه راه افتاديم توي جاده. و از نقاط مختلف جاده ديدن كرديم.
نزديكيهاي ظهر هوا شروع به باز شدن كرد. مناظر واقعا قشنگ بود. ما كه از يك تپه بالا رفته بوديم تا مسير رو بهتر ببينيم. زير پامون يكسري شاليزار بود كه نصفش توي سايه و نصف ديگه توي آفتاب بود. روبرو هم پر از درخت ...
خلاصه كلي حال كردم.
اينقدر مطمئن بوديم كه زود برميگرديم كه هيچ كدوم حتي شارژر موبايلمون رو هم بر نداشته بوديم. از روز دوم ديگه صداي موبايلامون در اومده بود. باز وسط راه يكجا شارژر براي موبايل دوستم پيدا كرديم. و من موبايلم رو دايورت كردم روي موبايل دوستم. از اونجا كه دوستم فردا با يك گروه ديگه قرار داشت ديگه حرفي براي برگشتن نزدم.
اين بار ديگه تصميم اكيد گرفتيم كه بريم سمت ساري، سينما.
توي ساري بعد از كلي پرس و جو سينما رو پيدا كرديم. سينما شون فيلم قتل آنلاين رو نشون ميداد.
توي سالني كه حدود 200 نفر ظرفيت داشت. فكر كنم فقط 20-30 نفر نشسته بوديم. كه از اين 20-30 نفربه جرئت ميتونم بگم فقط 2-3 نفر فيلم نگاه ميكرديم. دوستم كه به خاطر خستگي رسما داشت چرت ميزد. بقيه هم 2 تا 2 تا دختر و پسر توي نقاط مختلف سينما نشسته بودند، و داشتند با هم گپ ميزدند. كف سينما هم پر از پوست تخمه و پاكت پفك و ... صندليهاش هم كه يكي از يكي بهتر! خلاصه جاي همه رو خالي كرديم.
بعدش دوباره راه افتاديم توي شهر، البته به هدف پيدا كردن شام خوردن و بعد پيدا كردن شارژر موبايل!
اصلا فكرش رو نميكردم كه توي شهرستان همچين قيافههايي ببينم. مثلا توي خيابون پسرها با موهاي تاج خروسي و شلوارهاي رنگا رنگ، يا دخترها با مانتو كوتاه كوتاه(به زور تا لب شلوارش ميرسيد) شلوار كوتاه (درست تا سر زانو) و چكمه بلند. خلاصه اينقدر قيافههاي عجيب و غريب ديدم كه چشام تقريبا گرد شده بود.
دوستم با خنده ميگفت واقعا عجيبه! تا چند سال پيش كه مياومدم اينجا، هميشه ساعت 7-8 شب كه ميشد همه مغازهها تعطيل ميشدند. ولي الان ساعت 10:30 شب است! توي اين سرما، اين همه آدم!!!
مشكل بعدي زماني براي ما پيش اومد كه خواستيم از عابر بانك پول بگيريم كه شب بريم هتل، اتاق بگيريم!! توي ساري كه اصلا موفق نبوديم. تقريبا هر جا بانك ديديم رفتيم. و با 2-3 مدل كارت امتحان كرديم، ولي دريغ از يك هزاري! آمديم قائمشهر، اونجا هم برنامهامون همين بود، تا بالاخره يكي از بانكها، يكي از كارتهايي رو كه داشتيم قبول كرد و ما تونستيم به اندازه پول هتل پول بگيريم. :)
صبح روز سوم ساعت 9 با يك گروه ديگه پل سفيد قرار داشتيم. دوباره راه افتاديم به سمت پل سفيد.
بعد از 2 روز باران حسابي، هوا حسابي تمييز شده بود و به همين خاطر آسمان آبي آبي بود. براي اولين بار طي اين مدت نظرم از سمت شمال به دماوند افتاد. اصلا انتظار نداشتم كه كوه اينقدر نزديك باشه. البته تمييزي هواي اونروز هم بي تاثير نبود. و خودش باعث شفافيت بيشتر شده بود.
تمام روز بعد به بازديد از مسير گذشت. وسط كار بازديد هم يكي از دوستام از خارج زنگ زد كه كلي خوشحال شدم كه زنگ زد، ولي اصلا نميتونستم حرف بزنم و قرار شد رسيدم تهران به او زنگ بزنم!
ديگه همه چيز تقريبا خوب بود. ما نهار خورديم و بعد برگشتيم به سمت تهران. حدود ساعت 7 بود كه رسيديدم تهران. دوستم كار داشت، قرار شد من رو ببره دم يك تاكسي تلفني پياده كنه تا با تاكسي برم خانه. 2-3 جا رفتيم تاكسي نداشتند. به دوستم گفتم ميرم خونه خالهام كه نزديك اونجا زنگ ميزنم كه تاكسي بياد، مزاحم تو نميشم.
از شانسم خالهام خانه ما بود. با پسر خالههام شروع به حرف زدن كرديم، باز 1 ساعتي منتظر تاكسي تلفني شديم، ولي باز خبري نشد؟!
گفتم بي خيال تاكسي تلفني، خودم ميرم. سوار تاكسي شدم كه برم تجريش، توي راه دست زدم به جيبم، ديدم گوشي موبايلم نيست. راننده زد كنار با هم زير صندلي رو هم گشتيم ولي اثري از گوشي نديديم. پيش خودم گفتم: حتما خانه خالهام جا گذاشتم. (چون اونجا براي اينكه چيزي به پسرخالهام نشون بدم، گوشيام رو درآوردم.) حالا خود گوشيم كه 1 روزي بود كه خاموش شده بود. حتي اينقدر باطري نداشت كه بتونم از حالت دايورت خارجش كنم. و حالا اگر كسي هم گوشي رو پيدا ميكرد و ميخواست اون رو روشن كنه. اول از همه ازش پين كد ميخواست!
گوشي ما كه پيدا نشد كه نشد. خالهام كه حداقل 2-3 بار اون 50 متري كه من رفته بودم تا سوار تاكسي بشم رو طي كرده بود. تا بلكه گوشيم تو اين قسمت افتاده باشه. ولي خب پيدا نشد.
ظاهرا به گوشيم خيلي بر خورده بود. چون از اونجا كه 2-3 جا خواستم شارژر بگيرم، ولي هيچ كدوم از اونها به گوشيم نخورد، تصميم گرفته بودم كه حتما عوضش كنم. اينجوري خودش پيش دستي كرد...
اشتراک در:
پستها (Atom)