پريروز هوس دوستام رو كردم.
زنگ زدم، و هر كس كه تهران بود رو جمع كردم و براي امروز قرار گذاشتيم. همه رفتيم كافيشاپ آفتاب، خيلي وقت بود كه اونجا نرفته بودم. بعد از مدتها (2-3 هفته) دور هم جمع شديم. و مثل زماني كه سر كلاس ميخنديديم، زديم زير خنده. منتها هميشه انگليسي صحبت ميكرديم، ميخنديديم، اين دفعه فارسي ميگفتيم و ميخنديديم. :)
2-3 ساعت فقط گفتيم و خنديديم :) اين معلممون هي شيطوني ميكرد، ما هم شيطوني ميكرديم. خلاصه قبل از اينكه، بيرونمون كنند، خيلي محترمانه اومديدم بيرون. يكي از بچهها رفت پايين حساب كرد و اومد. بعد كه ما دنگمون رو داديم، 2000 تومان زياد آورديم. ديديم نميشه تقسيم كرد.
اين بود كه راه افتاديم دنبال بقالي، تا آخر به اندازه 2000 تومان هله هوله خريديم. :)
يك مدت هم تو خيابون وايساديم و هين خوردن هله و هوله ها و خنديديم.
قبل از اينكه ما رو جمع كنند، خداحافظي كرديم و رفتيم.
كلا بعد از ظهر خوبي بود. دل همه مون تنگ شده بود. :)
سهشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۳
دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۳
يك روز خوب
امروز بعد از 4 روز، از خونه اومدم بيرون. توي بزرگراه، اولين موضوعي كه من رو مشغول كرد، موضوع موندم توي خونه بود. باور كنيد، يادم نميآد كه دفعه قبل كي بوده كه فقط 2 روز تو خونه موندهام و از خونه بيرون نيومده باشم.
حتي وقتي كه پام رو عمل كردم، بعد از 2 روز، ليلي از خونه اومدم بيرون. با بدبختي سوار دوچرخه شدم، و رفتم بيرون گشت زدم. (اين جريان مال 15-16 سال پيش هست.) حس يك زنداني رو داشتم كه از زندان رها شدم. احساس خيلي جالبي هست. :)
در تعجبم كه چطور 4 روز توي خونه دوام آوردم. 4 روز كه كليش رو خواب بودم. كلا از اول سال خيلي خوابيدم. :) شايد از اول سال يك چيزي بيش از نصفش رو خوابيدم. :)
تا امروز فقط به ديدن 2 تا از دوستام براي عيد ديدني رفته بودم. اين بود كه امروز جوري لباس پوشيدم كه بعد از شركت، برم چندتايي از دوستام رو ببينم.
امسال همه چيز در حال تغيير هست. دور بريهام دارند تغيير ميكنند. احساس ميكنم كه كلا يكم ضعيف شدم. هم از لحاظ روحي، هم جسمي.
يك احساس عجيب دارم. يادمه اواخر پارسال يك دفعه به يكي از دوستام گفتم: كه ديگه از تنهايي خسته شدم، براي اولين بار دوست دارم كه يك نفر رو كنارم داشته باشم. براي خودم. عجيبه كه تو همه اين سالها همچين احساسي رو نداشتم.
به من خنديد. و با يك لبخند گفت: حالا كه احساس نياز ميكني، پيداش ميكني. مهم اين حس نياز بوده،
امسال هركس كه به من ميرسه بدون استثنا ميگه: امسال بايد به ما شيريني بدي و طبق معمول به همه ميخندم.
البته امروز كار جديتر هم شد.
رفته بودم خونه يكي از دوستام. بعد از كلي بحث در مورد موضوعات مختلف، صحبت رو كشوندند به اينكه رها فقط تو موندي كه ازدواج نكردي و ... كلي قصه ديگه براي من سر هم كردند، يك دفعه خانم دوستم با دوستش دوتايي به من كليد كردن كه آنكسي كه من دنبالش هستم بايد چه شرايطي داشته باشه؟!
من رو ميگيد همينجور موندم، دوستم هم با اينكه محو بازي آرسنال و منجستر بود، شروع به كمك كردن اونها كرد.
خلاصه يك ساعتي من رو سين جين كردند. آخرش هم فكر كنم، نفهميدند كه چي تو كله من ميگذره. بس كه جوابهاي گنگ و دو پهلو دادم. فقط در آخر دوست خانم دوستم خيلي متفكرانه گفت: رها بايد يكي رو پيدا كنه، كه به دلش بشينه. و ...
وقتي مهمونهاي دوستم رفتند، دوستم به من گفت: رها، چرا اين چند روزه از تو خبري نبود؟! امروز به خانمم ميگفتم: كه عجيبه از رها خبري نيست. خنديدم و گفتم: اين چند روز مريض بودم و تقريبا 3-4 روز خوابيده بودم. خانم دوستم، به شوهرش گفت: عجب دوستي هستي، ديدي از رها خبري نيست، تو چرا سراغش رو نگرفتي.
زدم زير خنده و گفتم: بي خيال ....
برام عجيبه، فقط يك حس به من ميگه كه ميخواد يك اتفاقي بيافته. ولي نميدونم چي هست؟! و دقيقا چه زماني هست؟
اميدوارم كه خير باشه. :)
امروز بعد از 4 روز، از خونه اومدم بيرون. توي بزرگراه، اولين موضوعي كه من رو مشغول كرد، موضوع موندم توي خونه بود. باور كنيد، يادم نميآد كه دفعه قبل كي بوده كه فقط 2 روز تو خونه موندهام و از خونه بيرون نيومده باشم.
حتي وقتي كه پام رو عمل كردم، بعد از 2 روز، ليلي از خونه اومدم بيرون. با بدبختي سوار دوچرخه شدم، و رفتم بيرون گشت زدم. (اين جريان مال 15-16 سال پيش هست.) حس يك زنداني رو داشتم كه از زندان رها شدم. احساس خيلي جالبي هست. :)
در تعجبم كه چطور 4 روز توي خونه دوام آوردم. 4 روز كه كليش رو خواب بودم. كلا از اول سال خيلي خوابيدم. :) شايد از اول سال يك چيزي بيش از نصفش رو خوابيدم. :)
تا امروز فقط به ديدن 2 تا از دوستام براي عيد ديدني رفته بودم. اين بود كه امروز جوري لباس پوشيدم كه بعد از شركت، برم چندتايي از دوستام رو ببينم.
امسال همه چيز در حال تغيير هست. دور بريهام دارند تغيير ميكنند. احساس ميكنم كه كلا يكم ضعيف شدم. هم از لحاظ روحي، هم جسمي.
يك احساس عجيب دارم. يادمه اواخر پارسال يك دفعه به يكي از دوستام گفتم: كه ديگه از تنهايي خسته شدم، براي اولين بار دوست دارم كه يك نفر رو كنارم داشته باشم. براي خودم. عجيبه كه تو همه اين سالها همچين احساسي رو نداشتم.
به من خنديد. و با يك لبخند گفت: حالا كه احساس نياز ميكني، پيداش ميكني. مهم اين حس نياز بوده،
امسال هركس كه به من ميرسه بدون استثنا ميگه: امسال بايد به ما شيريني بدي و طبق معمول به همه ميخندم.
البته امروز كار جديتر هم شد.
رفته بودم خونه يكي از دوستام. بعد از كلي بحث در مورد موضوعات مختلف، صحبت رو كشوندند به اينكه رها فقط تو موندي كه ازدواج نكردي و ... كلي قصه ديگه براي من سر هم كردند، يك دفعه خانم دوستم با دوستش دوتايي به من كليد كردن كه آنكسي كه من دنبالش هستم بايد چه شرايطي داشته باشه؟!
من رو ميگيد همينجور موندم، دوستم هم با اينكه محو بازي آرسنال و منجستر بود، شروع به كمك كردن اونها كرد.
خلاصه يك ساعتي من رو سين جين كردند. آخرش هم فكر كنم، نفهميدند كه چي تو كله من ميگذره. بس كه جوابهاي گنگ و دو پهلو دادم. فقط در آخر دوست خانم دوستم خيلي متفكرانه گفت: رها بايد يكي رو پيدا كنه، كه به دلش بشينه. و ...
وقتي مهمونهاي دوستم رفتند، دوستم به من گفت: رها، چرا اين چند روزه از تو خبري نبود؟! امروز به خانمم ميگفتم: كه عجيبه از رها خبري نيست. خنديدم و گفتم: اين چند روز مريض بودم و تقريبا 3-4 روز خوابيده بودم. خانم دوستم، به شوهرش گفت: عجب دوستي هستي، ديدي از رها خبري نيست، تو چرا سراغش رو نگرفتي.
زدم زير خنده و گفتم: بي خيال ....
برام عجيبه، فقط يك حس به من ميگه كه ميخواد يك اتفاقي بيافته. ولي نميدونم چي هست؟! و دقيقا چه زماني هست؟
اميدوارم كه خير باشه. :)
یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۳
شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۳
داييم رو خيلي دوست دارم.
نه اينكه فقط به خاطر اينكه داييم هست، دايي بودن به جاي خودش.
از نحوه نگاه كردنش به مسائل، از نحوه تجزيه و تحليلش، از نحوه فكر كردنش و از دايره مطالعه اون خوشم ميآد. بعضي وقتها به خودم ميگم، اگر 10 سال هم بشينم و فقط كتاب بخونم،بازم اطلاعاتم كم هست. (خداييش تو فاميلمون چند نفري از اينها داريم، كه اطلاعاتشون فوقالعاده خوب هست.)
وقتي مسافرت ميريم، هميشه وقتي به جاي سرسبزي ميرسيم سرعت رو كم ميكنه و شروع به تماشاي طبيعت ميكنه. در مورد اينكه توي هر شهر چه نقاط ديدنيهست كلي اطلاعات داره. و ... (به جرات ميتونم بگم كه آمريكاي شمالي، نصف اروپا، تمام كشورهاي خاورميانه، استراليا، اندونزي و ... رو گشته)
در مورد تورنتو و دانشگاه تورنتو كلي صحبت كرد. در مورد ايرانيهايي كه به كانادا رفتند.
براش جالب بود، توي دانشگاه تورنتو 4 تا مسجد وجود داره. (اگر اشتباه نكنم، دانشگاه تورنتو نزديك 60000 دانشجو داره)
همچنين مسلمونها، توي دانشگاه نماز جمعه برگزار ميكنند، از اونجا كه ظرفيت سالن دانشگاه 1000 نفر رو است، روزهاي جمعه 2 سري نمازجمعه برگزار ميشه.
براي داييم جالب بود، با اينكه در تورنتو تعداد ايرانيهايي زياد هست. ولي هيچ گروهي از اونها در فعاليتهاي مذهبي شركت نميكنند. و هر كدوم از اونها از ترس اينكه طرفدار رژيم لقب بگيرند و يكسري از طرفدارهاشون رو از دست بدهند، به طور كامل در مورد مذهب سكوت كردند. (شايد بشه گفت تنها گروهي باشند كه به طور كامل سكولار شدند.)
ميگفت در تورنتو حدود 10 روزنامه درميآد كه بعضا به صورت هفتگي يا ماهانه پخش ميشند، ولي در روي حتي يكي از اون روزنامهها هم يك تيتر كوچك در مورد عيد قربان يا ديگر اعياد مسلمانها ديده نميشد.
در مورد فعاليت گروههاي مختلف صحبت كرد، افراد مختلف از گروههاي مختلف رو نام ميبرد. برام جالب بود توي جمعي كه بوديم خيلي از اونها رو ميشناختند و با پشينه اونها آشنا بودند. از دست يكسري از اين چپيها خيلي ناراحت بود و ميگفت اينها هنوز مثل رهبران دهه 1960 فكر ميكنند، حرفهايي رو ميزنند كه توي خود روسيه كه خواستگاه اين ايدولوژي بوده يا در فرانسه و ايتاليا و اسپانيا كه مركز نفوذ سوسياليست در اروپا بوده، سالهاست كه ديگه در مورد اين عقايد صحبت نميشه.
ميگفت توي يك جلسه رفته، و اونجا يكي از افراد كه وابسته به كردها بوده در اعتراض به حزب ملي، كه با تدريس زبان كردي در كردستان مخالفت كرده، مدعي شده كه حزب ملي از اول با فاشيستها زمان آلمان نازي ارتباط داشتهاند و ... ميگفت: اونجا بعضي از گروهها براي اينكه حرفشون رو به كرسي بنشونند، به هر دروغي متوسل ميشند.
در مورد جنگلهاي شمال كانادا كلي تعريف كرد، در مورد سگهاي سورتمه كه توي هواي منفي 10 درجه، گرمشون شده بود و بخاطر گرماي بيش از حد، كلافه بودند. از قول مربيشون ميگفت: براي اين سگها دماي منفي 30 درجه، دماي مناسب هست. و ...
در مورد پرورش گرگ در كانادا تعريف كرد و ...
با اينكه يك سفر چند ماهه كاري رفته بود، منتها در كنارش كلي اطلاعات باحال آورد.
صحبتهاي اونشب داييم باعث شد كه كلي در مورد دينگريزي ايرانيها صحبت كنيم. و اينكه مذهب چه نقشي در زندگي ما ايرانيها داره.
حداقل چيزي كه ياد گرفتم اين بود كه ما ايرانيها، از حدود چند هزار سال قبل از ميلاد خداپرست بوديم. و يكي از دلايل اينكه مذهب اينقدر در ميان ما ايرانيها ريشه داره همين هست.
...
و در آخر آخر هم، در مورد آينده ايران صحبت شد، اين كه در حال حاضر چه چيزي آينده كشورمون رو تهديد ميكنه و اينكه چگونه و چه چيز ميتونه بين مردم وحدت ايجاد كنه.
اونشب خيلي حرف زديم. بعد از مدتها، به طور جدي به اين جور صحبتها گوش كردم و بعضي جاها نظر دادم.
بعد از مدتها يادم افتاد كه براي چي درس خوندم و هدفم از زندگي چي بوده. مهموني اونشب مثل يك تلنگر به من بود. :)
نه اينكه فقط به خاطر اينكه داييم هست، دايي بودن به جاي خودش.
از نحوه نگاه كردنش به مسائل، از نحوه تجزيه و تحليلش، از نحوه فكر كردنش و از دايره مطالعه اون خوشم ميآد. بعضي وقتها به خودم ميگم، اگر 10 سال هم بشينم و فقط كتاب بخونم،بازم اطلاعاتم كم هست. (خداييش تو فاميلمون چند نفري از اينها داريم، كه اطلاعاتشون فوقالعاده خوب هست.)
وقتي مسافرت ميريم، هميشه وقتي به جاي سرسبزي ميرسيم سرعت رو كم ميكنه و شروع به تماشاي طبيعت ميكنه. در مورد اينكه توي هر شهر چه نقاط ديدنيهست كلي اطلاعات داره. و ... (به جرات ميتونم بگم كه آمريكاي شمالي، نصف اروپا، تمام كشورهاي خاورميانه، استراليا، اندونزي و ... رو گشته)
در مورد تورنتو و دانشگاه تورنتو كلي صحبت كرد. در مورد ايرانيهايي كه به كانادا رفتند.
براش جالب بود، توي دانشگاه تورنتو 4 تا مسجد وجود داره. (اگر اشتباه نكنم، دانشگاه تورنتو نزديك 60000 دانشجو داره)
همچنين مسلمونها، توي دانشگاه نماز جمعه برگزار ميكنند، از اونجا كه ظرفيت سالن دانشگاه 1000 نفر رو است، روزهاي جمعه 2 سري نمازجمعه برگزار ميشه.
براي داييم جالب بود، با اينكه در تورنتو تعداد ايرانيهايي زياد هست. ولي هيچ گروهي از اونها در فعاليتهاي مذهبي شركت نميكنند. و هر كدوم از اونها از ترس اينكه طرفدار رژيم لقب بگيرند و يكسري از طرفدارهاشون رو از دست بدهند، به طور كامل در مورد مذهب سكوت كردند. (شايد بشه گفت تنها گروهي باشند كه به طور كامل سكولار شدند.)
ميگفت در تورنتو حدود 10 روزنامه درميآد كه بعضا به صورت هفتگي يا ماهانه پخش ميشند، ولي در روي حتي يكي از اون روزنامهها هم يك تيتر كوچك در مورد عيد قربان يا ديگر اعياد مسلمانها ديده نميشد.
در مورد فعاليت گروههاي مختلف صحبت كرد، افراد مختلف از گروههاي مختلف رو نام ميبرد. برام جالب بود توي جمعي كه بوديم خيلي از اونها رو ميشناختند و با پشينه اونها آشنا بودند. از دست يكسري از اين چپيها خيلي ناراحت بود و ميگفت اينها هنوز مثل رهبران دهه 1960 فكر ميكنند، حرفهايي رو ميزنند كه توي خود روسيه كه خواستگاه اين ايدولوژي بوده يا در فرانسه و ايتاليا و اسپانيا كه مركز نفوذ سوسياليست در اروپا بوده، سالهاست كه ديگه در مورد اين عقايد صحبت نميشه.
ميگفت توي يك جلسه رفته، و اونجا يكي از افراد كه وابسته به كردها بوده در اعتراض به حزب ملي، كه با تدريس زبان كردي در كردستان مخالفت كرده، مدعي شده كه حزب ملي از اول با فاشيستها زمان آلمان نازي ارتباط داشتهاند و ... ميگفت: اونجا بعضي از گروهها براي اينكه حرفشون رو به كرسي بنشونند، به هر دروغي متوسل ميشند.
در مورد جنگلهاي شمال كانادا كلي تعريف كرد، در مورد سگهاي سورتمه كه توي هواي منفي 10 درجه، گرمشون شده بود و بخاطر گرماي بيش از حد، كلافه بودند. از قول مربيشون ميگفت: براي اين سگها دماي منفي 30 درجه، دماي مناسب هست. و ...
در مورد پرورش گرگ در كانادا تعريف كرد و ...
با اينكه يك سفر چند ماهه كاري رفته بود، منتها در كنارش كلي اطلاعات باحال آورد.
صحبتهاي اونشب داييم باعث شد كه كلي در مورد دينگريزي ايرانيها صحبت كنيم. و اينكه مذهب چه نقشي در زندگي ما ايرانيها داره.
حداقل چيزي كه ياد گرفتم اين بود كه ما ايرانيها، از حدود چند هزار سال قبل از ميلاد خداپرست بوديم. و يكي از دلايل اينكه مذهب اينقدر در ميان ما ايرانيها ريشه داره همين هست.
...
و در آخر آخر هم، در مورد آينده ايران صحبت شد، اين كه در حال حاضر چه چيزي آينده كشورمون رو تهديد ميكنه و اينكه چگونه و چه چيز ميتونه بين مردم وحدت ايجاد كنه.
اونشب خيلي حرف زديم. بعد از مدتها، به طور جدي به اين جور صحبتها گوش كردم و بعضي جاها نظر دادم.
بعد از مدتها يادم افتاد كه براي چي درس خوندم و هدفم از زندگي چي بوده. مهموني اونشب مثل يك تلنگر به من بود. :)
سهشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۳
اين سرماخوردگي،جدي تر از اوني هست كه از قبل فكر ميكردم.
امروز تب كردم. نصف مهمونها رو اصلا نرفتم ببينم و توي اتاق گرفتم خوابيدم. آخرش اينقدر مادرم اومد بالا سر من، و هي گفت كه همه سراغ من رو ميگيرند، كه مجبور شدم لباس بپوشم و برم پيش مهمونها. اصلا حوصله حرف زدن نداشتم.
تقريبا كل روز خواب بودم. با اين حال بازم خوابم ميآد.
فردا ميخوام برم عيد ديدني. اميدوارم كه براي فردا حال خودم يكم بهتر باشه. :)
پ.ن.
داييام امشب از كانادا اومد. با اين كه حالم خوب نبود، ولي رفتم پيشش نشستم و اون هم كلي از اتفاقات اين 6 ماه كه اونجا بوده گفت. از اينكه رفته سورتمه سواري، از جنگلهايي كه ديده بوده، از سگهاي آبي گفت، كه تعدادشون خيلي زياد بود. از درياچههاي اونجا گفت و ...
خلاصه كلي جالب بود. :)
امروز تب كردم. نصف مهمونها رو اصلا نرفتم ببينم و توي اتاق گرفتم خوابيدم. آخرش اينقدر مادرم اومد بالا سر من، و هي گفت كه همه سراغ من رو ميگيرند، كه مجبور شدم لباس بپوشم و برم پيش مهمونها. اصلا حوصله حرف زدن نداشتم.
تقريبا كل روز خواب بودم. با اين حال بازم خوابم ميآد.
فردا ميخوام برم عيد ديدني. اميدوارم كه براي فردا حال خودم يكم بهتر باشه. :)
پ.ن.
داييام امشب از كانادا اومد. با اين كه حالم خوب نبود، ولي رفتم پيشش نشستم و اون هم كلي از اتفاقات اين 6 ماه كه اونجا بوده گفت. از اينكه رفته سورتمه سواري، از جنگلهايي كه ديده بوده، از سگهاي آبي گفت، كه تعدادشون خيلي زياد بود. از درياچههاي اونجا گفت و ...
خلاصه كلي جالب بود. :)
دوشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۳
هنوز خونه هر كدوم از عموها و داييها و خالهها و عمهها و ... ميرم. موقع خداحافظي منتظر اينم كه ببينم امسال چقدر عيدي ميگيرم. :)
هنوز هر شب ميآم توي خونه و عيديهام رو كنار هم ميچينم و شروع به شمردن ميكنم. به خودم ميگم، امروز چقدر عيدي گرفتم. :)
از زماني كه يادم ميآد، عيديهام رو جمع كردم و همه رو توي يك كيف نگه داشتم. شايد 20 سالي بشه كه اين عادت رو دارم. همه اسكناسها هنوز نو نو هستند. درست مثل روز اولي كه عيدي گرفتم. :)
امسال، براي اولين بار، شايد يك قسمت از عيديهام رو خرج كنم. :)
پ.ن.
سرما خوردم، و گلوم حسابي درد ميكنه. حتي آب هم نميتونم بخورم. :)
خوشبختانه صدا م تغيير نكرده. و كسي متوجه سرماخوردگي من نميشه :)
ولي از بس، هر جا ميرم آجيل و شيريني ميخورم و ... ميترسم بالاخره اين گلو درد عود كنه.
ميزان خوابيدنام هم بالا رفته :)
هنوز هر شب ميآم توي خونه و عيديهام رو كنار هم ميچينم و شروع به شمردن ميكنم. به خودم ميگم، امروز چقدر عيدي گرفتم. :)
از زماني كه يادم ميآد، عيديهام رو جمع كردم و همه رو توي يك كيف نگه داشتم. شايد 20 سالي بشه كه اين عادت رو دارم. همه اسكناسها هنوز نو نو هستند. درست مثل روز اولي كه عيدي گرفتم. :)
امسال، براي اولين بار، شايد يك قسمت از عيديهام رو خرج كنم. :)
پ.ن.
سرما خوردم، و گلوم حسابي درد ميكنه. حتي آب هم نميتونم بخورم. :)
خوشبختانه صدا م تغيير نكرده. و كسي متوجه سرماخوردگي من نميشه :)
ولي از بس، هر جا ميرم آجيل و شيريني ميخورم و ... ميترسم بالاخره اين گلو درد عود كنه.
ميزان خوابيدنام هم بالا رفته :)
اشتراک در:
پستها (Atom)