اگر دل من اينجوري نگرفته بود.
اگر داييم زودتر نميرفت بيمارستان.
اگر دوستم ميتونست بياد رو خط و اكانتش مشغول نبود.
اگر دوستم Sms من رو همن شب گرفته بود و صبح نگرفته بود.
اگر ...
اين امكان پيش نمياومد كه من و تو بعد از اين همه وقت كركري خوندن، يخ بينمون آب بشه و آشنا در بيام. :)
پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۳
ُEnglish Writing
Sometimes, I liked writing English notes. I thought about it, but I never wrote English notes.
Now, I decide to write English.
At the first my writing, it's not good & have many problem but I probably I will write better.
I will be very happy if you guide me. :)
Today I was very homesick.
Everywhere I saw you.
In the street, In the Class, in the shopping... everywhere.
I remembered many things.
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۳
گشنگي
1- امروز وسط كلاس حسابي گشنهام شد، رفتم از بقالي بغل كلاسمون 15-16 تا رامتين شكلاتي خريدم، كه با بچهها بخوريم.
فروشنده شكلاتها رو ريخت تو نايلون و داد دست من و گفت: بفرماييد.
منم گفتم: Thank You
ديدم عجيب غريب نگاهم ميكنه، فهميدم يكم گند زدم. سريع نايلون رو برداشتم و گفتم: خيلي ممنون و از مغازه اومدم بيرون :)
2- قرار بود بعد از كلاس، حدود ساعت 11 شب برم بيمارستان تا مادرم رو ببرم خونه. و به جاي مادرم داييم بره بيمارستان. بعد از كلاس كلي وقت داشتم. يكم فكر كردم،يك دفعه تصميم گرفتم برم كوه. گاز ماشين رو گرفتم. وسط بزرگراه بودم كه داييم زنگ زد و گفت: ساعت 10:35-10:40 بيمارستان هست. هر چي فكر كردم، دلم نيومد كه از وسط راه برگردم. گفتم: اشكال نداره يك جور ميرم كه 15-20 دقيقه پياده روي كنم.
هوا خيلي جالب بود. همون چند دقيقه پياده روي كلي چسبيد. كوه خيلي شلوغ بود،اصلا انتظار نداشتم كه اون موقع شب اين همه ماشين توي پاركينگ باشه.
فروشنده شكلاتها رو ريخت تو نايلون و داد دست من و گفت: بفرماييد.
منم گفتم: Thank You
ديدم عجيب غريب نگاهم ميكنه، فهميدم يكم گند زدم. سريع نايلون رو برداشتم و گفتم: خيلي ممنون و از مغازه اومدم بيرون :)
2- قرار بود بعد از كلاس، حدود ساعت 11 شب برم بيمارستان تا مادرم رو ببرم خونه. و به جاي مادرم داييم بره بيمارستان. بعد از كلاس كلي وقت داشتم. يكم فكر كردم،يك دفعه تصميم گرفتم برم كوه. گاز ماشين رو گرفتم. وسط بزرگراه بودم كه داييم زنگ زد و گفت: ساعت 10:35-10:40 بيمارستان هست. هر چي فكر كردم، دلم نيومد كه از وسط راه برگردم. گفتم: اشكال نداره يك جور ميرم كه 15-20 دقيقه پياده روي كنم.
هوا خيلي جالب بود. همون چند دقيقه پياده روي كلي چسبيد. كوه خيلي شلوغ بود،اصلا انتظار نداشتم كه اون موقع شب اين همه ماشين توي پاركينگ باشه.
عزيزجون
يكشنبه شب، وقتي زنگ زدم به خونه، دادشم گفت كه حال عزيز(مادربزرگم) خوب نيست، احتمالا ساعت 10—11 شب ميبرندش بيمارستان. وقتي رسيدم خونه دادشم گفت: كه دكتر اومده عزيز رو ديده، گفته زودتر ببريدش بيمارستان بهتره. براي همين اول شب برده بودنش.
فشار خون مادربزرگم خيلي پايين اومده بود، از اونجا كه چندماه پيش ناراحتي قلبي داشت، دكترها فكر ميكردند كه مشكل قلبي داره.
ديروز صبح حمام بودم، مادرم داشت تلفني با عمهام صحبت ميكرد. داشت ميگفت كه آزمايشات نشون داده كه مثل اينكه كليه و كبد مادربزرگم از كار افتاده و حال مادربزرگم اصلا خوب نيست. وسط صحبتش اون يكي خطمون زنگ خورد، خالهام بود. مادرم 2-3 دقيقه صحبت كرد و زد زير گريه. با عمهام ديگه نتونست صحبت كنه، تا يك كلمه صحبت ميكرد، ميزد زير گريه. از حمام اومدم بيرون، مادرم گفت: كه حال عزيز خوب نيست. اگر بدنش به دارو جواب نده، 2-3 روز بيشتر دوام نميآره. ... همين جور صحبت ميكرد و ميزد زير گريه. مادرم خيلي به مادربزرگم وابسته است.
صبح خونه وايسادم. تلفتها رو جواب دادم، ديگه نگذاشتم مادرم صحبت كنه. بعد هم با مادرم رفتيم تا براي مادرم كفش بخريم، كفش راحتيش خراب شده بود. ميخواست براي عصري كه ميخواد بره بيمارستان اونها رو بپوشه.
توي راه به من ميگفت: رها، پدربزرگت كه نتونست نوههاش رو ببينه. مادربزرگت هم دوست داشته عروسي نوههاش رو ببينه، ولي ... (پدربزرگم، من رو ديده، ولي من خيلي كوچيك بودم كه فوت كرد، جز معدود افرادي هست كه هيچ تصوير و خاطرهاي از اون ندارم.)
تا نزديك ظهر خونه بودم تا مادرم آروم شد، بعدش رفتم سركار.
بعدازظهر ديدن مادربزرگم رفتم، مادرم و داييام نسبتا خوشحال بودند. حال مادربزرگم، خيلي بهتر بود. رفتم بالاسر مادربزرگم، اولش بالاي تخت ايستاده بودم، نشناخت من رو. رفتم جلو، تا من رو ديد، خنديد، گفت: رها تو هستي؟! خنديدم. ننه چرا زحمت كشيدي؟ يكم با هم حال و احوال كرديم. گفتم:عزيز انشاال.. زودتر حالت خوب ميشه و ميآي خونه.
بيرون بيمارستان منتظر تاكسي بودم كه برگردم شركت. سوار تاكسي شدم، راننده تاكسي يك پيرمرد حدود 70-75 ساله بود. وقتي همه مسافرها پياده شدند. ضبط ماشين رو روشن كرد. يك آهنگ خيلي قديمي بود. مال زمان جوانيهاي خودش، پيش خودم جوونيهاي راننده رو مجسم ميكردم كه با اين آهنگ تو كافه ميرقصيده.
خواننده ميخوند:
يار خوشگلم، زليخا
عشق اولم، زليخا
عشق آخرم، زليخا
...
...
پ.ن.
فكر كنم مجبور بشم يك مدت كامپيوتر رو كنار بگذارم. 2 تا از انگشتام باد كرده، فكر كنم مال استفاده بيش از حد از كامپيوتر باشه.
فشار خون مادربزرگم خيلي پايين اومده بود، از اونجا كه چندماه پيش ناراحتي قلبي داشت، دكترها فكر ميكردند كه مشكل قلبي داره.
ديروز صبح حمام بودم، مادرم داشت تلفني با عمهام صحبت ميكرد. داشت ميگفت كه آزمايشات نشون داده كه مثل اينكه كليه و كبد مادربزرگم از كار افتاده و حال مادربزرگم اصلا خوب نيست. وسط صحبتش اون يكي خطمون زنگ خورد، خالهام بود. مادرم 2-3 دقيقه صحبت كرد و زد زير گريه. با عمهام ديگه نتونست صحبت كنه، تا يك كلمه صحبت ميكرد، ميزد زير گريه. از حمام اومدم بيرون، مادرم گفت: كه حال عزيز خوب نيست. اگر بدنش به دارو جواب نده، 2-3 روز بيشتر دوام نميآره. ... همين جور صحبت ميكرد و ميزد زير گريه. مادرم خيلي به مادربزرگم وابسته است.
صبح خونه وايسادم. تلفتها رو جواب دادم، ديگه نگذاشتم مادرم صحبت كنه. بعد هم با مادرم رفتيم تا براي مادرم كفش بخريم، كفش راحتيش خراب شده بود. ميخواست براي عصري كه ميخواد بره بيمارستان اونها رو بپوشه.
توي راه به من ميگفت: رها، پدربزرگت كه نتونست نوههاش رو ببينه. مادربزرگت هم دوست داشته عروسي نوههاش رو ببينه، ولي ... (پدربزرگم، من رو ديده، ولي من خيلي كوچيك بودم كه فوت كرد، جز معدود افرادي هست كه هيچ تصوير و خاطرهاي از اون ندارم.)
تا نزديك ظهر خونه بودم تا مادرم آروم شد، بعدش رفتم سركار.
بعدازظهر ديدن مادربزرگم رفتم، مادرم و داييام نسبتا خوشحال بودند. حال مادربزرگم، خيلي بهتر بود. رفتم بالاسر مادربزرگم، اولش بالاي تخت ايستاده بودم، نشناخت من رو. رفتم جلو، تا من رو ديد، خنديد، گفت: رها تو هستي؟! خنديدم. ننه چرا زحمت كشيدي؟ يكم با هم حال و احوال كرديم. گفتم:عزيز انشاال.. زودتر حالت خوب ميشه و ميآي خونه.
بيرون بيمارستان منتظر تاكسي بودم كه برگردم شركت. سوار تاكسي شدم، راننده تاكسي يك پيرمرد حدود 70-75 ساله بود. وقتي همه مسافرها پياده شدند. ضبط ماشين رو روشن كرد. يك آهنگ خيلي قديمي بود. مال زمان جوانيهاي خودش، پيش خودم جوونيهاي راننده رو مجسم ميكردم كه با اين آهنگ تو كافه ميرقصيده.
خواننده ميخوند:
يار خوشگلم، زليخا
عشق اولم، زليخا
عشق آخرم، زليخا
...
...
پ.ن.
فكر كنم مجبور بشم يك مدت كامپيوتر رو كنار بگذارم. 2 تا از انگشتام باد كرده، فكر كنم مال استفاده بيش از حد از كامپيوتر باشه.
سهشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳
تغيير
از امروز صبح يك فكر تازه اومده تو ذهنم. هوس كردم يك تغيير عمده تو زندگيم بدم.
از يكنواختي اصلا خوشم نميآد. تو شركت هم آروم و قرار ندارم. هر يك مدت يكبار يك تغييري ايجاد مي كنم. حالا اين تغيير ميتونه تو قسمت خودمون باشه، يا توي يك قسمت ديگه شركت. با اينكه دردسر اين تغييرات اكثرا با خودم هست و خودم يك مدت گرفتارم با اين حال خوشم ميآد ديگه. :) مثلا 3-4 ماه پيش گير دادم به دستگاه كپي، كه اين دستگاه قديمي شده. رئيس شركت قبول كرد كه دستگاه رو عوض كنه، منتها از من پيشنهاد خواست، تقريبا 2-3 هفته ميگشتم. تا بالاخره با توجه به قيمت و كيفيت و سرعت و امكانات 2 مدل رو انتخاب كردم. كه البته بين اون 2 مدل، يكي رو ارجحتر دونستم. بعد هم رفتيم دستگاه كپي رو خريديم. البته هنوز به شبكه وصلش نكرديم. ولي تو برنامهامون هست تا آخر هفته بياريميش تو شبكه.
يك تغيير كلي در سيسمتهاي شركت داريم ميديم. ...
اتاق ما خيلي شلوغ شده. در اين 3-4 ماه اخير تعدادمون از 3-4 نفر رسيده به 6 نفر. البته تعدادمون خيلي زياد نيست.
مشكل از اينجا ناشي ميشه كه ما 3-4 ماه پيش براي تمرين زبان تصميم گرفتيم كه تو اتاق خودمون انگليسي صحبت كنيم. 2-3 روز اول خوب بود. منتها يكي از بچه بي جنبه بازي در آورد و با همه شروع كرد مسخره بازي كردن. ديديم، اگر همينطور ادامه بديم. آبرومون تو كل شركت ميره. برا همين انگليس صحبت كردن رو تعطيل كرديم. فعلا تو فكرم كه شلوغي اتاق رو بهانه كنم و جاي خودمون رو يك جور عوض كنم يا اينكه اون پسره رو بفرستيم توي يك بخش ديگه. آخه درسهامون سخت شده. و اگر تمرين نكنيم، براي امتحان مشكل پيدا ميكنيم.
داره شيطنتم برميگرده. جمعهاي دوستم من رو ديده، به من ميگه: رها چه خبر شده؟!
ميگم: چطور؟!
ميگه: آخه چند وقت بود كه از اينجور كارها نميكردي، ...
پ.ن.
پ- ... :)
از يكنواختي اصلا خوشم نميآد. تو شركت هم آروم و قرار ندارم. هر يك مدت يكبار يك تغييري ايجاد مي كنم. حالا اين تغيير ميتونه تو قسمت خودمون باشه، يا توي يك قسمت ديگه شركت. با اينكه دردسر اين تغييرات اكثرا با خودم هست و خودم يك مدت گرفتارم با اين حال خوشم ميآد ديگه. :) مثلا 3-4 ماه پيش گير دادم به دستگاه كپي، كه اين دستگاه قديمي شده. رئيس شركت قبول كرد كه دستگاه رو عوض كنه، منتها از من پيشنهاد خواست، تقريبا 2-3 هفته ميگشتم. تا بالاخره با توجه به قيمت و كيفيت و سرعت و امكانات 2 مدل رو انتخاب كردم. كه البته بين اون 2 مدل، يكي رو ارجحتر دونستم. بعد هم رفتيم دستگاه كپي رو خريديم. البته هنوز به شبكه وصلش نكرديم. ولي تو برنامهامون هست تا آخر هفته بياريميش تو شبكه.
يك تغيير كلي در سيسمتهاي شركت داريم ميديم. ...
اتاق ما خيلي شلوغ شده. در اين 3-4 ماه اخير تعدادمون از 3-4 نفر رسيده به 6 نفر. البته تعدادمون خيلي زياد نيست.
مشكل از اينجا ناشي ميشه كه ما 3-4 ماه پيش براي تمرين زبان تصميم گرفتيم كه تو اتاق خودمون انگليسي صحبت كنيم. 2-3 روز اول خوب بود. منتها يكي از بچه بي جنبه بازي در آورد و با همه شروع كرد مسخره بازي كردن. ديديم، اگر همينطور ادامه بديم. آبرومون تو كل شركت ميره. برا همين انگليس صحبت كردن رو تعطيل كرديم. فعلا تو فكرم كه شلوغي اتاق رو بهانه كنم و جاي خودمون رو يك جور عوض كنم يا اينكه اون پسره رو بفرستيم توي يك بخش ديگه. آخه درسهامون سخت شده. و اگر تمرين نكنيم، براي امتحان مشكل پيدا ميكنيم.
داره شيطنتم برميگرده. جمعهاي دوستم من رو ديده، به من ميگه: رها چه خبر شده؟!
ميگم: چطور؟!
ميگه: آخه چند وقت بود كه از اينجور كارها نميكردي، ...
پ.ن.
پ- ... :)
دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳
ياد
پريشب خسته و مونده بعد از امتحان نيم ترم مياومدم خونه. (به من نخندين، ولي هر چي ميريم جلو بدتر ميشم، از اونجا كه درسها سختتر شده، من ديگه حتي لاي كتابهام رو هم باز نميكنم. :) )
خلاصه خيلي خسته بودم. تو فكر سوالها و جوابهايي بودم كه دادم. (از امتحان راضي بودم، نميدونم چرا با اينكه درس نميخونم، امتحانام نسبتا خوب ميشه.)
كنار خيابون چشمم به يك نفر افتاد، كه ايستاه بود. ياد يكي از دوستام افتادم.
ناخودآگاه گفتم:
خدايا خودت هواي اين دوست ما رو داشته باش.
...
ديروز يكي از دوستام رو سوار كردم كه سر راهم، او رو به خونشون برسونم. توي تقاطع بلوار آسيا. يك جوون 21-22 ساله ايستاده بود كه داشت. اسپند دود ميكرد و گدايي ميكرد. ظاهرا هيچ مشكلي نداشت. كاملا سالم و سرحال.
با دوستم صحبت ميكرديم. ميگفت: صداوسيما براي نيم درصد بيكاري كه تو آمريكا اضافه ميشه كلي گزارش ويژه خبري پخش ميكنه. منتها يكي نيست كه بياد اينها رو نشون بده؟!!!
نزديك خونه دوستم بوديم. پشت چراغ ايستاده بودم، كه يك پسر بچه 12-13 ساله اومد سمت ماشين من، يك سري اسفند ريخت توي قوطيش، بعد قوطيش رو يك سري روي كاپوت ماشين چرخوند، يكسري ديگه هم دور درها و ...
...
خلاصه خيلي خسته بودم. تو فكر سوالها و جوابهايي بودم كه دادم. (از امتحان راضي بودم، نميدونم چرا با اينكه درس نميخونم، امتحانام نسبتا خوب ميشه.)
كنار خيابون چشمم به يك نفر افتاد، كه ايستاه بود. ياد يكي از دوستام افتادم.
ناخودآگاه گفتم:
خدايا خودت هواي اين دوست ما رو داشته باش.
...
ديروز يكي از دوستام رو سوار كردم كه سر راهم، او رو به خونشون برسونم. توي تقاطع بلوار آسيا. يك جوون 21-22 ساله ايستاده بود كه داشت. اسپند دود ميكرد و گدايي ميكرد. ظاهرا هيچ مشكلي نداشت. كاملا سالم و سرحال.
با دوستم صحبت ميكرديم. ميگفت: صداوسيما براي نيم درصد بيكاري كه تو آمريكا اضافه ميشه كلي گزارش ويژه خبري پخش ميكنه. منتها يكي نيست كه بياد اينها رو نشون بده؟!!!
نزديك خونه دوستم بوديم. پشت چراغ ايستاده بودم، كه يك پسر بچه 12-13 ساله اومد سمت ماشين من، يك سري اسفند ريخت توي قوطيش، بعد قوطيش رو يك سري روي كاپوت ماشين چرخوند، يكسري ديگه هم دور درها و ...
...
شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۳
امشب مهموني بودم.
بعد از ظهر خونه يكي از دوستام بودم.
ظهر مهموني بودم.
ديشب هم شام خونه دوستم بودم.
امروز بعداز ظهر هم يكي از دوستام زنگ زد كه اگر ميتونم يك سر ببينمش.
تازه قرار بود يكي ديگه از دوستاي قديمم رو امروز ببينم، كه وقت نكردم.
...
فيلم ديدنم خوب شده. يك مدت بود كه فقط از فيلميمون فيلم ميگرفتم، و بعد از 1 هفته، 3-4 دقيقه فيلم نگاه كرده يا نكرده، فيلمها رو پس ميدادم.
تو اين 1 ماه اخير، تقريبا هفتهاي 4-5 تا فيلم نگاه كردم. بعضي از فيلمها هم واقعا به دلم نشسته، هر دفعه ميخوام در مورد فيلمهايي كه ديدم يك يادداشت بنويسم، ولي وقت نميشه.
يكسري فيلمهايي كه ديدم: ادوارد دست قيچي، پستچي، آخرين سامورايي، مستر & كامندر، محرمانه لسانجلس، همشهري كين، سري كارتونهاي تنتن و ... رو ديدم.
فعلا كه اوضاع خوب هست.
ديروز يك دوستي رو توي نمايشگاه كتاب ديدم. پرسيدم: اوضاع احوالت خوب هست، زندگيت خوب هست؟!
گفت: آره بدنيست.
گفتم: زندگيت بدنيست يا خوبه؟!
خنديد و گفت: خوبه، ببين رها، اتفاقاتي كه ميافتند همه خوب هستند، منتها ما آدمها بعضي وقتها كمبودها و اشباهات خودمون رو تقصير زندگي ميگذاريم. و ميگيم خوب نيست، چون فلان اتفاق افتاد :)
تو يك از قسمتهاي كارتون فوتباليستها، يكي از تمريناتي كه تيم شاهين ميكرد اين بود. كه به نوبت از وسط يك بازار خيلي شلوغ شروع ميكردند به دويدن. تمام سعيشون رو ميكردند كه در طول مسير به كسي برخورد نكنند. توي اين آزمايش فقط سوباسا و تارو موفق شدند بدون برخورد با كسي از وسط بازار بيرون بيان. هركدوم از بچههاي تيم به يك عده آدم برخورد كردند. ...
همه اينها رو گفتم: كه بگم، هر وقت كه نمايشگاه كتاب ميرم ياد اين قسمت كارتون ميافتم. وقتي عجله دارم، توي شلوغي بين غرفهها تقريبا به حالت دو (راه رفتن با حداكثر سرعت) حركت ميكنم و مسير حركتم كاملا مارپيچي هست. در همين حالت تمام توجهام به غرفههاي اطراف هست، تا كتابهاي مورد علاقهام رو پيدا كنم و بخرم.
1- وقتي اينجوري راه ميرم، معمولا كلي آدم آشنا ميبينم، كه اونها من رو نميبينند.
2- انتشارات مورد علاقهام رو بدون اشتباه پيدا ميكنم. :)
بعد از ظهر خونه يكي از دوستام بودم.
ظهر مهموني بودم.
ديشب هم شام خونه دوستم بودم.
امروز بعداز ظهر هم يكي از دوستام زنگ زد كه اگر ميتونم يك سر ببينمش.
تازه قرار بود يكي ديگه از دوستاي قديمم رو امروز ببينم، كه وقت نكردم.
...
فيلم ديدنم خوب شده. يك مدت بود كه فقط از فيلميمون فيلم ميگرفتم، و بعد از 1 هفته، 3-4 دقيقه فيلم نگاه كرده يا نكرده، فيلمها رو پس ميدادم.
تو اين 1 ماه اخير، تقريبا هفتهاي 4-5 تا فيلم نگاه كردم. بعضي از فيلمها هم واقعا به دلم نشسته، هر دفعه ميخوام در مورد فيلمهايي كه ديدم يك يادداشت بنويسم، ولي وقت نميشه.
يكسري فيلمهايي كه ديدم: ادوارد دست قيچي، پستچي، آخرين سامورايي، مستر & كامندر، محرمانه لسانجلس، همشهري كين، سري كارتونهاي تنتن و ... رو ديدم.
فعلا كه اوضاع خوب هست.
ديروز يك دوستي رو توي نمايشگاه كتاب ديدم. پرسيدم: اوضاع احوالت خوب هست، زندگيت خوب هست؟!
گفت: آره بدنيست.
گفتم: زندگيت بدنيست يا خوبه؟!
خنديد و گفت: خوبه، ببين رها، اتفاقاتي كه ميافتند همه خوب هستند، منتها ما آدمها بعضي وقتها كمبودها و اشباهات خودمون رو تقصير زندگي ميگذاريم. و ميگيم خوب نيست، چون فلان اتفاق افتاد :)
تو يك از قسمتهاي كارتون فوتباليستها، يكي از تمريناتي كه تيم شاهين ميكرد اين بود. كه به نوبت از وسط يك بازار خيلي شلوغ شروع ميكردند به دويدن. تمام سعيشون رو ميكردند كه در طول مسير به كسي برخورد نكنند. توي اين آزمايش فقط سوباسا و تارو موفق شدند بدون برخورد با كسي از وسط بازار بيرون بيان. هركدوم از بچههاي تيم به يك عده آدم برخورد كردند. ...
همه اينها رو گفتم: كه بگم، هر وقت كه نمايشگاه كتاب ميرم ياد اين قسمت كارتون ميافتم. وقتي عجله دارم، توي شلوغي بين غرفهها تقريبا به حالت دو (راه رفتن با حداكثر سرعت) حركت ميكنم و مسير حركتم كاملا مارپيچي هست. در همين حالت تمام توجهام به غرفههاي اطراف هست، تا كتابهاي مورد علاقهام رو پيدا كنم و بخرم.
1- وقتي اينجوري راه ميرم، معمولا كلي آدم آشنا ميبينم، كه اونها من رو نميبينند.
2- انتشارات مورد علاقهام رو بدون اشتباه پيدا ميكنم. :)
اشتراک در:
پستها (Atom)