چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳

ديروز تلفن خونمون يك طرفه شده بود.
اول شب به خودم گفتم:‌ خوبه امشب زود مي‌خوابم، رفتم سراغ كيفم،‌ديدم فيلم Postman رو هنوز نديدم. اولش مي‌خواستم يك ذره از اون رو ببينم. ولي اينقدر از فيلم خوشم اومد كه نشستم تا آخرش رو نگاه كردم. اصلا نفهميدم كه چطور زمان گذشت، وقتي فيلم تمام شد ديدم ساعت 3:40 هست. (فيلم 3:25 دقيقه هست. )
تا صبح تو كف فيلم بودم. :) جالبترين قسمت فيلم، وقتي بود كه كوين كاسنر از كوه بر مي‌گرده و مي‌بينه توي اين اين چندماهي كه نبوده، به اسم اون كلي كار انجام دادند و حالا يك سيستم كامل پستي وجود داره كه نامه‌ها همه سورت مي‌شه و توسط پستچي‌هاي مختلف به شهرها و روستاهاي مختلف فرستاده مي‌شه. (بازم مي‌گم خيلي كيف كردم.)

همه روز مشغول بودم.
بعدازظهر رفتم نمايشگاه كتاب. اين 2-3 روزه مادرم با تعجب به من نگاه مي‌كرد، همش از من مي‌پرسيد رفتي نمايشگاه‌كتاب يا نه؟! و وقتي من ميگفتم: نه. با تعجب نگاه مي كردم.
ديشب بالاخره گير داد كه چي شده كه تو امسال نمايشگاه كتاب نرفتي؟!
خنديدم و گفتم:‌ همينجوري. حالا فردا ممكنه برم.
صبح هم باز از من پرسيد. براي مادرم واقعا عجيب بود كه امسال نرفتم.
به جاش امروز، همه نمايشگاه رو زير پا گذاشتم. وقتي از نمايشگاه مي‌اومدم بيرون،‌ دستم درد گرفته بود ...

بعد هم ساعت 9:30 رفتيم يكي از فاميلهامون كه آلمان زندگي مي‌كنه و براي چند هفته اومده ايران ببينيم.
جوري از خاطرات 34-35 سال پييش صحبت مي‌كردند كه انگار همين ديروز اتفاقات افتاده.
...

پ.ن.
امشب اصلا حوصله نوشتن ندارم. فكر كنم بخاطر خستگي نمايشگاه باشه. مي‌خواستم در مورد نمايشگاه بيشتر بنويسم. در مورد غرفه الثارات و ... :)

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳

ديشب وقتي خبر BBC رو در مورد فرودگاه امام خميني خوندم يك لبخند تلخ زدم. مي‌دونستم كه مدتهاست كه سر حفاظت فرودگاه امام دعوا هست. از بعد جنگ مي‌خواستند، حفاظت فرودگاه‌ها رو از سپاه بگيرند و به نيروي انتظامي بدهند، ‌منتها سپاه به شدت مقاومت مي‌كرد. حتي قرار شد براي امنيت فرودگاه، پليس مخصوص فرودگاه تشكيل بشه. منتها هر دفعه كه خواستند اين كار رو انجام بدهند يك هواپيما ربايي پيش مي‌اومد و كل برنامه ها به هم مي‌خورد. اين دفعه هم كه براي افتتاح اين فرودگاه اين گند رو بالا آوردند. به دوستم مي‌گم: اينها با اين كارهاشون اون يك ذره ابرويي هم كه ما، تو دنيا داريم رو بردند. چقدر مسخره است كه رئيس جمهور خودش زنگ زده و به خواهش رئيس جمهور اجازه دادند حداقل هواپيما رو زمين بشينه. ...

امروز براي انجام ادامه پروژه، رفتيم تا از يك مسير ديگه عكس تهيه كنيم. از قبل كلي نامه نگاري از طريق اداره كل به همه زير مجموعه ها شده بود. اول از همه رفتيم پيش مسئول روابط عمومي، به ما گفته بريد، هيچ مسئله‌اي پيش نمي‌آد. ما اطلاع داريم. (حالا خودش اصلا از وجود همچين نامه‌اي خبر نداشت.) دوباره كلي رفتيم تا رسيديم به سالن اصلي و رفتيم پيش رئيس سالن، رئيس سالن گفته از ديد ما اشكال نداره، منتها بايد با پليس هم هماهنگ كنيد. (خوشبختانه يك رونوشت از نامه براي رئيس پليس هم رفته بود.) رفتيم پيش مسول پليس سالن، طرف گفته اين نامه براي رئيس ما رفته، ‌رئيس هم تو فلان ساختمون هست. دوباره راه افتاديم تا رئيس پليس رو ببينيم. به سرباز جلو در، گفتيم چي كار داريم. يك كم ما رو نگاه كرده و
مي‌گه: رئيس نيستند، ايشون رفتند براي بازرسي.
گفتيم:‌معاون ايشون چي؟!
مي‌گه: ايشون هم با رئيس رفتند؟!
مي‌گيم: تو اين پاسگاه هيچكس نيست كه بتونه جواب ما رو بده؟!
مي‌گه: نه!، همه رفتند!! از اونجا كه همبستگي نيروها اينجا زياد هست، وقتي جايي مي‌رند، همه با هم مي‌رند.!!!! ، حالا ممكنه براي ظهر برگردند؟!
...
ما هم مثل اين موجي‌ها سرباز رو نگاه مي‌كرديم. يك مدت گيج بوديم. كه چي كار بكنيم. بعد از 5 دقيقه، به اين نتيجه رسيديم كه بهتره فعلا بريم بگرديم، حداقل يك نفر رو پيدا كنيم تا فرم كارشناسي رو براي ما پر كنه! خلاصه دوباره كلي راه رفتيم تا رسيديم به اداره كل. بعد از يكم منتظر شدن، مسولش به ما گفته كه نمي‌تونه اين فرم پر كنه، و اگر ما مي‌خوايم اين فرم پر بشه. بايد نامه مستقيم از بالا بياد. مي‌گم بابا اين فقط يك فرم نظر سننجي هست، كه قراره كارشناس ها پر كنند. مي‌گه بريد با رئيس كل صحبت كنيد. پشت در رئيس كل ايستاديم كه باز مسئول روابط عمومي رو مي‌بينيم.
مي گه چرا نرفتيد.
و ما شرح ما وقع رو تعريف مي‌كنيم.
مي‌گه به اين كارها كار نداشته باشيد. شما بريد كارتون رو انجام بديد.
مي‌گيم نمي‌تونيم به پاي كار برسيم. اجازه نمي‌دهند.
مي‌گه اين كه كاري نداره.
يك آدرس به ما مي‌ده كه چطور وارد محوطه بشيم. مي‌گه اول بريد فلان‌جا، ‌بعدش بغل ديوار ... يك تيكه نرده هست كه خراب شده. از همونجا مي‌تونيد وارد بشيد. اگر مشكلي پيش اومد بگيد ما قبلا صحبت كرديم و ....
(واقعا ما كفمون بريده بود. كه چقدر راحت مي‌شه وارد شد و اينكه همه سوراخ سنبه هاي اونجا رو بلدند، به خودم مي‌گم اون ازپاسگاه پليس، كه هيچ مسئولي توش نيست. اين هم از محوطه و حصارها و ... )

شبي مي‌خوام برم خونه دوستم. سر راه، قراره نون باگت و نوشابه هم بخرم. از ماشين كه پياده مي‌شم. چند نفر رو مي‌بينم كه جلو يك مغازه گوشتفروشي ايستادند و مغازه رو دارند تعطيل مي‌كنند. پيش خودم مي‌گم اينها شريكهاي مغازه هستند. ...
خريدم رو مي‌كنم و مي‌ام سمت ماشينم. مغازه تعطيل شده و اون چند نفر دارند متفرق مي‌شند. يكي از اونها سمت ماشين من مي‌آد و به من مي‌گه: ببخشيد؟!
مي‌گم: بفرماييد؟!
مي‌گه: اگر ممكنه يك بسته ماكاروني كوچك براي من بخريد، چون بچه‌ها من گشنه هستند؟!
داشتم شاخ در مي‌اوردم. كسي كه من تا چند لحظه قبل فكر مي‌كردم تو يك مغازه گوشت فروشي شريك هست، اومده به من مي‌گه اگر ممكنه يك بسته ماكاروني كوچك براي من بخر، كه به بچه هام بدم؟!
به طور كامل هنگ كردم، تقريبا 30 ثانيه تو ماشين گيج بودم، كليد دستم بود، دنبال كليد مي‌گشتم، از اون طرف كيف پولم رو دستم گرفته بودم، نمي‌دونستم بايد كجا بگذارم. همينجوري دور خودم مي‌گشتم. يك دفعه ديگه مرده رو نگاه كردم، ماشين رو روشن كردم و رفتم.
گفتم:‌خدايا، اين ديگه چه جورش هست! من ديگه اين مدلش رو نديده بودم.

شب كلي با پسر دوستم بازي مي‌كنم. تو اين يك ماه كه نديدمش خيلي فرق كرده. كلي با هم ماشين بازي مي‌كنيم. از عكاسي هم خوشش اومده همچين كه مي‌خوام از او عكس بگيرم، مي‌دوه طرف من و سريع مي‌آد پشت دوربين تا ببينه از چي مي‌خوام عكس بگيرم. اين دفعه مجبور شدم به جاي اينكه از خودش عكس بگيرم بيشتر از اسباب بازي‌هاش عكس بگيرم.

امروز ياد دوستام كرده بودم. به خيلي‌ها زنگ زدم و حال و احوالشون رو پرسيدم. اين وسط يكي، 2 نفر كه تو ذهنم بود كه از اونها سراغ بگيرم به من زنگ زدند. ...
....
پ.ن.
1- نوشته‌هاي امروز تمومي نداره. از بقيه فاكتور مي‌گيرم. :)
2- اين Blogger چقدر خوشگل شده :X

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۳

سه شنبه
بعد از مدتها، اون 2 تا نامه رو پست كردم. و يك نفس راحت كشيدم. :)
...
شب خيلي خسته‌ام ساعت 6 مي‌آم خونه،‌ مادرم تعجب كرده كه زود اومدم خونه. به مادرم مي‌گم كه فردا صبح بايد ساعت 6:30 از خونه برم بيرون.
ساعت 8:30 خوابم مي‌بره و ساعت 10:15 از خواب بيدار مي‌شم.
10:30 مي‌آم رو خط، معلمم، جوابم رو داده و برام افلاين گذاشته. نمره‌ام 85 شده :)، اين دفعه هم چيزي نخونده بودم. كتاب داستان رو كه10 نمره داره رو پسرعموم تو راه كلاس زبان در عرض 5 دقيقه برام تعريف كرد. به نظرم ترم ديگه حتما بايد درس بخونم. :) (بعد از هر امتحان همين حرف رو مي‌زنم، ولي باز موقع امتحان كه مي‌شه، درس نمي‌خونم و همينجوري بدون اينكه لاي كتاب رو باز كنم مي‌رم سرجلسه امتحان)
(شاگرد تنبلتر از من ديده‌ايد؟!، )
ساعت 1:30 مي‌رم توي رخت‌خواب كه بخوابم. كه خير سرم فردا صبح زود از خواب بيدار بشم.
2 ساعت خواب اول شب باعث مي‌شه كه تا ساعت 4:30 صبح، خوابم نبره. و فقط فكر كنم.

چهارشنبه
ساعت 5:45 از خواب بيدار مي‌شم. مي‌رم حمام. زير دوش،‌ تازه به اين موضوع فكر مي‌كنم كه چه چيزهايي لازم هست كه با خودم ببرم. :)
ساعت 6:15 به نظرم مي‌آد كه خيلي خوش خيالم. مي‌رم مسواك مي‌زنم، موهام رو خشك مي‌كنم و به خودم مي‌رسم و ساعت 6:20 هست كه تازه مي‌رم سراغ جمع كردن كيفم. :) (مثل هميشه مادرم كه از اين آرامش من كف كرده، كارد به اون بخوره خونش در نمي‌آد! ) ساعت 6:30 هم آماده هستم، ماشين مي‌آد و سوار مي‌شم. ...
دنبال يكي ديگه از بچه‌ها هم مي‌ريم و بعدش به سمت جاده فيروزكوه حركت مي‌كنيم.
ترافيك صبح تهران خيلي وحشتناك هست!
ساعت 8 صبح از تهران خارج مي‌شيم. هوا ابري هست. توي مسير از مناظر مختلف عكس مي‌گيرم. از كوه‌ها، ابرها و از مه، از پل ورسك و ... ابرها همينجور در حال تغيير شكلند،‌ بعضي وقتها شبيه شكلهاي جالبي مي‌شند، مثلا شبيه ماهي يا ...
ساعت 11 به زيرآب مي‌رسيم. يك نفر از قبل منتظر ماست. قرار هست كه يك قسمت از خط راه‌آهن رو بازديد كنيم. درزيل ندارند. پياده روي خط راه‌آهن راه مي‌افتيم. خط راه‌آهن از وسط جنگل عبور مي‌كنه. هوا فوق‌العاده هست. نم‌نم بارون به صورتم مي‌خوره. اين سفر خيلي لذت بخش‌تر از اوني كه فكر مي‌كردم، ‌شده. (روز قبل سفر،‌ به 2 تا از دوستام گفتم: ماموريت از اين مزخرفتر و خسته كننده‌تر و ... نمي‌شه. ) ريل‌هاي راه‌آهن خيس شدند، با اين حال بيشتر مسير سعيم رو مي‌كنم كه روي يك خط راه برم و تعادلم رو حفظ كنم. اينقدر مي‌ريم تا به روستاي بعدي مي‌رسيم، توي راه همينطور عكس مي‌گيرم. يك سري عكس براي گزارش، يك سري هم از مناظر اطراف. توي راه همش تو فكرم كه اين خط راه‌آهن رو چطور در سال 1315 ساخته‌اند. به دوستم مي‌گم، عمرا نتونيم كه همچين كاري رو الان انجام بديم. تمام آبرو ها حساب شده هست و همه سالم سالم، انگار كه تازه ساخته شده‌اند. به دوستم مي‌گم گاشكي بشه تاريخچه ساخت اين مسير رو پيدا كرد. اين خط راه‌آهن جز شاهكارهاي مهندسي اون موقع هست. با توجه به مصالح اون موقع بي نظير هست.
آرامش روستا جفتمون رو تحت تاثير قرار داده. مطمئنا اگر عجله نداشتيم، توي روستا مي‌مونديم. چه‌چه پرنده‌ها، بوي پهن تازه، بوي سبزي تازه و ... و آرامش بي نظير روستا.
براي اولين بار از روي يك پل راه‌آهن هم عبور مي‌كنم،‌ موقع رد شدن، حواسم فقط به اين هست كه يك وقت پام سر نخوره و از وسط سوراخهاي بين ريل پايين بيافتم.
وقتي بر مي‌گرديم،‌مسئول ايستگاه مي‌آد به استقبالمون، مي‌گه داشته نگرانمون مي‌شده، فكر نمي‌كرد كه بازديد من اينقدر طولاني بشه. ايستگاه پر آدم شده. ملت منتظر قطارند كه بياد تا با اون به سمت قائمشهر، ساري و گرگان برند.
ظهر با بچه‌ها ميريم، اكبرجوجه. (اين اكبرجوجه رو از دفعه قبل كه رفته بوديم قائمشهر يادم بود.) بلافاصله بعد از ناهار دوباره كار رو شروع مي‌كنيم. كار خوب پيش مي‌ره. كاري رو كه ما انتظار داشتيم در 1 روز نيم انجام بديم تا ساعت 6-7 بعد از ظهر انجام مي‌ديم. خيلي خسته‌ام. آثار كم خوابي ديشب داره خودش رو نشون مي‌ده. يكي از بچه‌ها اهل بابل هست، اون رو مي‌رسونيم و بعد با راننده راه مي‌افتيم به سمت بابلسر،‌ توي بابل همچين آدرس مي‌دم كه راننده كف مي‌كنه. (خودم هم در تعجبم) از من مي‌پرسه كه تو زياد اين طرفها مي‌آي!؟ مي‌خندم و مي‌گم، فقط يك دفعه اومدم،‌ اونهم حدود يك سال پيش، توي يك نيمه شب باروني!! :)
توي بابلسر هم همينطور، همه چيز رو خيلي راحت يادم مي‌آد، پيتزا فروشي كه دفعه پيش اومديم اونجا شام خورديم، يا مغازه ساندويچ فروشي كه حالا كافي‌نت شده. ... به نظرم حالم كاملا خوب شده. :)
دم دريا اولش به شدت بارون مي‌آد، ولي بعد آسمون يكم باز مي‌شه و بارون بند مي‌آد. تو فكرم كه برگرديم تهران يا تو بابلسر بمونيم و روز بعدش برگرديم تهران. خودم خيلي خسته‌ام. راننده هم خسته است. با اين حال تصميم مي‌گرم كه همون موقع برگرديم تهران.
ياد اين بيت مي‌افتم كه يك زماني زياد براي خودم تكرار مي‌كردم.
زنـــده به آنـيــم كـه آرام نـگيـريــم
موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

تو دلم مي‌گم،‌ تو قراره كه آروم قرار نداشت باشي،‌ اين راننده بدبخت چه گناهي كرده كه گير تو افتاده. :)
ساعت 7:30 راه مي‌افتيم، تا از طريق جاده هراز بيام تهران.
يك مقدار از مسير رو كه مي‌ريم، مي‌بينم اوضاع‌ام خيلي خراب هست. چشمم همش سياهي مي‌رفت. وقتي كنار راننده مي‌شينم، هيچ وقت نمي‌خوابم. هميشه بايد يك نفر كنار راننده بيدار باشه، تا من تو ماشين بگيرم بخوابم. (حتي وقتي با اتوبوس به سفر مي‌رم هم اين عادت رو دارم.) وارد كمربندي آمل كه مي‌شيم به راننده مي‌گم، ديگه نمي‌تونم بيدار بشينم. 10 دقيقه مي‌خوابم، اول جاده هراز من رو بيدار كن!! يكوقت همينجوري راه نيافتي بري به سمت تهران. راننده قبول مي‌كنه. همون اول جاده، تا مي‌ره تو پمپ بنزين بيدار مي‌شم. با همون 10 دقيقه خواب، كلي انرژي مي‌گيرم. تا خود تهرون ديگه پلك نمي‌زنم.
جاده خيلي شلوغ هست. حدود ساعت 10:15 مي‌رسيم به آبعلي،‌ به خودم بود، يك سر مي‌رفتم به سمت تهران. مي‌گم جلو يكي از رستورانها نگه داره. تا يك چايي بخوريم. راننده بدش نمي‌آد كه يك قليون هم بكشه. مي‌شينيم و يك شام سبك هم مي‌خوريم.
ساعت 12:30 دم خونه پياده مي‌شم.
از خسته‌گي خوابم نمي‌بره، ‌يك مدت طول ميكشه تا بخوابم.

5شنبه
ماشين ندارم! از اونجا كه قرار نبود 5 شنبه خونه باشم، دادشم از قبل با يكي از دوستاش قرار گذاشته كه با ماشين بره دنبالش، با اين كه عصري مي‌خوام برم بيرون،‌ به دادشم حرفي نمي‌زنم و اون ماشين رو مي‌بره.
عصر يك سري دوست ناديده جديد رو مي‌بينم. ساعت رو اشتباه متوجه شدم. فقط ساعت انتهاي قرار رو شنيدم. با اين حال يك نفر ديگه هم پيدا مي‌شه كه بعد از من بياد :)
اولش كه مي‌رم خيلي غريبي مي‌كنم. روي يك تكه كاغذ اينجوري مي‌نويسم.
جالب هست. :)
تا به حال اينقدر غريب نيافتاده بودم.

آدمهاي عجيب غريبي بينشون هست. به غير از 3 نفر هيچكدوم رو نمي‌شناسم. حسابي بحث مي‌كنند. دوست دارم كه بيشتر گوش كنم. و بقيه رو برانداز كنم. يكي از بچه‌ها خيلي سرحال نيست. هر بار كه تلفنش زنگ مي‌خوره نسبت به اينكه كي زنگ زده، قيافه‌اش يك جور مي‌شه. البته اكثرا قيافه‌اش گرفته مي‌شه. يكي ديگه فقط مي‌خنده، معلومه كه خيلي بازيگوش هست. يكي از تغييراتش مي‌گه و اينكه سلمان فارسي در اصل يك فرمانده ايراني بوده كه به خاطر خيانت فرار كرده بوده و ... يكي ديگه خيلي متفكرانه نگاه مي‌كنه. يكي ديگه انگار اصلا توي جلسه نيست و تو فكر كارهاي خودش هست. يكي ديگه كلي موي سفيد تو سرش هست. به نظرم مي‌آدخيلي اذيت شده كه اين ريخت رو پيدا كرده. يكي ديگه حوصله‌اش سر رفته، يكي ديگه ... خلاصه هر كس توي عالم خودش هست. :)
بعد از خداحافظي يك قسمت راه رو با چندتا از بچه‌ها مي‌آم، و بعد هم پياده خيابون وليعصر رو مي‌آم بالا تا ميدون ونك. به ياد قديمها، بيشتر مسير رو از روي لبه جدول مي‌آم. (يك زماني خيلي حرفه‌اي بودم. چشم بسته‌ام راه مي‌رفتم.)
...

از آخر هفته‌ام رضايت دارم. به نظرم آخر هفته خوبي داشتم. :)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۳

صبح ساعت 7 از خواب بيدار مي‌شم.
با اينكه خيلي خسته‌ام، ولي نسبتا از خودم راضي هستم. از نوشته‌هاي شب قبلم خيلي خوشم اومده. به خودم مي‌گم، هر وقت چشمم به اين متن بيافته، ياد قيافه پسربچه خواهم افتاد كه تو چشمهاي من ذل زده و مي‌گه: خسيس نباش ديگه. شايد اينجوري بيشتر به فكر اونها باشم و قدر موقعيت خودم رو بيشتر بدونم.

باد يكي از لاستيكهاي ماشينم خالي شده. اول صبح مجبور مي‌شم، لاستيك عوض كنم.
صبح با يكي از بچه‌ها مي‌ريم دنبال يك كار تحقيقاتي خارج از شركت. تقريبا 2-3 ساعت الاف مي‌شيم،‌ كارمون انجام نمي‌شه. آخرش باز دعاشون مي‌كنيم كه خيلي ما رو سركار نگذاشتند. (يك تيكه‌اش خيلي باحال بود. به ما اول گفته بودند حاج‌اقا فلاني كارتون رو مي‌تونه انجام بده. معرفي نامه و كار ما رو كه ديد. داد به رئيس دفترش، اون هم ما رو برداشت برد اتاق بغلي، تو اتاق بغل كلي معرفي‌نامه و پرسشنامه‌هاي ما رو بررسي كردند. (يكدفعه معاون، يكدفعه رئيس) بعد اونها هم ما رو حواله كردند به اتاق ديوار به ديوارشون. خلاصه 3-4 بار اين اتفاق براي ما تكرار شد و هر بار ما رو مي‌فرستادند به اتاق بغلي. تو هر اتاق 3-4 نفر نشسته بودند كه تقريبا همشون بدون استثنا بي‌كار بودند!)

موقع برگشت. با اتوبوس برگشتيم. ديديم سريعترين وسيله هست. از خط ويژه مي‌رفت و تو ترافيك هم نمي‌موند. اتوبوس سر 4 راه وليعصر ايستاده بود كه يك دفعه، صداي برخورد اومد. از پنجره مي‌ديدم كه مردم دارند مي‌دوند. ولي جاي من يك جوري بود كه نمي‌تونستم دقيق ببينم. يك موتوري تصادف كرده بود. اول دوستم رفت نگاه كرد. بعد برگشت به من گفت كه رها نمي‌خواد بري، حالت گرفته مي‌شه. گفتم چي شده؟! گفت:‌يك موتور به يك عابر زده. بلند شدم. رفتم بغل پنجره اتوبوس. كلي جمعيت جمع شده بود. يك لحظه وسط اون جمعيت يك دختر رو ديدم كه وسط خط ويژه افتاده. 2 طرف هم كلي اتوبوس گير كرده بودند. اولش 2 تا خانم زورشون نمي‌رسيد دختره رو بلند كنند شروع كردند به كشيدن دختره روي زمين. يكي دو متر كشيدند كه يك جوون اونها رو زد كنار زد و دختره رو از زمين بلند كرد و مستقيم برد توي اونور خيابون توي پياده‌رو. وقتي بلند كرد صورت دختره رو ديدم. صورتش خوني بود. توي چشماش درد رو مي‌شد ديد. نمي‌دونم چرا هيچ صدايي از دختره در نمي‌اومد. ...
(خودمونيم،‌مردم پيشرفت كردند، اون وسط كسي به پسره گير نداد،‌ كه چرا به نامحرم دست زدي، يكي 2 نفر هم كه سنشون بيشتر بود،‌داشتند توجيه مي‌كردند كه از رو لباس ايراد نداره و ...)

بعدازظهر تو شركت نشستم، هوا گرفته هست. وقت نمي‌كنم نمايشگاه كتاب برم. با يكي از دوستام قرار دارم. با يكم تاخير مي‌بينمش. نمي‌دونم بخاطر خستگيش هست يا ... صحبتاش يك جوري هست. با يك سري از دوستاش، تو هتل هما قرار داره. مي‌خندم و مي‌گم چي شده، تازگي همه تو هتل هما قرار مي‌گذارند. ... :)
دلم خيلي گرفته. اولش مي‌خوام برم نمايشگاه. از جلو در نمايشگاه هم رد مي‌شم، منتها حوصله ندارم. شب به يكي از دوستام گفتم: اگر شد مي‌آم مي‌بينمش. ولي حس رفتن خونه اين دوستم رو هم ندارم. حوصله پياده روي هم ندارم. آخرش تصميم مي‌گيرم كه با ماشين برم بالاي كوه و شيشه ماشين رو بكشم پايين و از همونجا از هوا لذت ببرم. دم پاركينگ كه مي‌رسم، خودم رو نمي‌تونم كنترل كنم، كفشام رو عوض مي‌كنم و مي‌رم بالاي كوه. هوا فوق‌العاده هست. ماه هم از اون پشت خودنمايي مي‌كنه. :)
دوباره ناراحتم. اصلا قابل مقايسه با صبح نيستم. موقع برگشت، تو فكرم،‌ ... دم ماشين كه مي‌رسم يكي از بچه‌هاي كلاس زنگ مي‌زنه و مي‌گه مي‌آي سينما؟ّ با اينكه خيلي حوصله ندارم، تو دلم مي‌گم بد نيست، شايد اينجوري آب و هوام عوض بشه. :) براي ساعت 9:30 سينما فرهنگ قرار مي‌گذاريم. 2-3 تا ديگه از بچه‌هاي كلاس هم هستند.

از سينما كه مي‌آم بيرون، جواب خيلي از سوالهاي بعدازظهرم رو گرفتم. :) از اين قضيه خوشحالم.
منتها تو فكرم كه چرا بايد اين همه در، جلو من باز بشه؟! :)

ساعت 12 شب تو بزرگراه همت، نم نم بارون مي‌آد. يك موتوري رو مي‌بينم كه يك جوون سوارش هست. براي اينكه بارون تو چشمش نخوره، با يك دست جلو صورتش رو گرفته، با اين وضعيت، داره با سرعت 100-110 هم رانندگي مي‌كنه. سعي مي‌كنم كه از پسره فاصله بگيرم. خيلي خطرناك هست.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۳

حدود 11:40 شب هست، از خونه يكي از دوستام برمي‌گردم.
پشت چراغ قرمز يكي از چهار‌راه‌ها ايستادم و به ثانيه شمار بالاي چراغ خيره شدم. به نظرم هيچ لزومي نداره، كه اين موقع شب 76 ثانيه پشت يك چراغ كه هيچ ماشيني رد نمي‌شه بايستم. تو همين افكار هستم كه چشمم به يك پسر بچه 4-5 ساله مي‌افته.
پسره يك كت آجري تنش هست كه خيلي براش بزرگه، به نظرم اون كت، به درد يك پسربچه 10-11 ساله مي‌خوره.
يك قوطي سياه دستش گرفته، معلومه كه يك زماني توي اون اسپند دود مي‌كردند. پسربچه جلو 2-3 تا ماشين مي‌ره، ولي كسي محلش نمي‌گذاره. همينجور با چشم تعقيبش مي‌كنم، تا مي‌آد بغل شيشه ماشينم.
زل زدم به صورتش، صورتش كثيف هست، سمت چپ صورتش اثر يك زخم 3-4 سانتي هست. بازم نگاهش مي‌كنم. مثل هميشه، با خودم دعوا دارم. كمك بكنم يا نكنم؟! تو دلم مي‌گم، اگر اين پسر بچه امكانات داشته باشه، ممكنه پس فردا يك مهندس خوب يا دكتر خوب بشه؟!...
همينجور نگاش مي‌كنم. دلم بد جور گرفته.
صداي خفيفي از اونور شيشه مي‌آد. خيلي آروم مي‌گه: خسيس نباش ديگه، خسيس نباش ديگه، ...
3-4 بار اين جمله رو تكرار مي‌كنه. نمي‌دونم چي كار بايد بكنم.
شيشه رو پايين بكشم و يك 50 تومني يا 100 تومني بدم دست پسر بچه و وجدان خودم رو راحت كنم يا ...
همينجور نگاهش مي‌كنم، پسره از من هم نااميد مي‌شه و مي‌ره سراغ يك ماشين ديگه.
بازم دارم نگاش مي‌كنم. با صداي بوق به خودم مي‌آم. چراغ سبز شده و بايد حركت كنم.
...
ناراحتم، به خودم يادآوري مي‌كنم كه بايد بيشتر تلاش بكنم، تا شايد ...
يك سوال
فرض كنيد كه شما توي اتوبان با سرعت 140-150، حركت مي‌كنيد. يك دفعه نور بالاي يك ماشين رو مي‌بينيد كه از دور داره مي‌آد و از شما راه مي‌خواد. شما مي‌آيد تو خط سمت راست و يك ماشين خيلي سريع از كنار شما رد مي‌شه.
در اون لحظه اولين چيزي كه مي‌آد تو ذهنتون چي هست؟!
...
...
اولين چيزي كه توي ذهنم اومد اين بود، كه اگر سوار همچين ماشيني بودم، شايد خيلي تندتر از اين راننده، رانندگي مي‌كردم. :)

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۳

ديشب يك خواب جالب ديدم.
خواب ديدم، با 2-3 تا از بچه‌ها رفتيم يك مجلس. فكر كنم مجلس شب هفت يا سال كسي بود. خانمها اكثرا چادر سياه سرشون بود.
همينجور وايساده بودم،‌كه يك دفعه يكي از بچه‌ها، خانمش رو صدا كرد. با تعجب نگاهش كردم. آخه نمي‌دونستم كه ازدواج كرده. اينقدر شلوغ بود كه نتونستم خانمش رو ببينم،‌ منتها مادر خانمش رو ديدم. :)
هنوز تو بهت اين بودم كه اين دوستمون كي زن گرفته، كه من خبردار نشدم، كه تو يك دفعه وسط اون شلوغي دستت رو دراز كردي و به من سلام كردي. اصلا نفهميدم كه توي اون شلوغي از كجا پيدات شد. با تعجب به تو سلام كردم. يكم از جمع فاصله گرفتيم و شروع به صحبت كرديم، اولش مي‌خنديدي، بعد بغض گلوت رو گرفتد، تقريبا گريه مي‌كردي. از دستم ناراحت بودي. منم گريه‌ام گرفت. و همونجوري جوابت رو دادم. يك دفعه همه چيز رو فراموش كرديم. مثل 2 تا بچه شروع به خنديدن كرديم. تو شروع كردي به دويدن، من هم دنبالت. انگار گرگم به هوا بازي مي‌كرديم، همينجور تو كوچه‌ها مي‌دويديم.
همه جور مي‌دويدم. بعضي وقتها اداي اسب در مي‌آوردم، و مثل اسب مي‌دويدم، بعضي وقتها اداي ميمون ... يك دفعه هم كه تو سرعتت رو زياد كردي، مجبور شدم سرعتم رو زياد كنم و ديگه درست و حسابي بدوم.
با هم به يك ميدون رسيديم. اونجا يك نقطه‌اي بود كه مي‌گفتند: نقطه ثقل زمين همون نقطه هست. كنجكاوي جفتمون گل كرده بود، 2 تايي خيلي آروم به اون نقطه نزديك شديم. مي‌خواستيم ببينيم كه نقطه ثقل زمين چه جور جايي هست. همچين كه به اون نقطه رسيديم، يك دفعه زير پاي جفتمون خالي شد. و توي يك فضاي تاريك ول شديم. تو توي بغل من بودي. همينجوري ول بوديم. هيچ فشار هوايي نبود، انگار تو خلآ هستيم. ولي به سمت پايين مي‌رفتيم و در كنارش به هر طرف مي‌چرخيديم. يك حات كاملا بي وزني داشتيم. همه‌جا سياه سياه بود. يك دفعه يكي گفت: يك آرزو بكنيد كه اون آرزو برآورده مي‌شه. من يك آرزو كردم. همچين كه آرزو كردم به سمت بيرون حركت كرديم. داشتم آرزوم رو بهتر مي‌كردم كه از مركز ثقل زمين افتاديم بيرون ...


پ.ن.
آرزوم يادم هست، ولي اصل جمله رو يادم نيست :(