پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱

يك مدت هست كه سعي مي‌كنم، كه از بعضي از چيزها فاصله بگيرم، ولي انگار نمي‌شه. هر وقت سعي كردم نتيجه برعكس گرفتم.
از آينده خيلي نگرانم.
فكر مي‌كنم كه بالاخره خورشيد تصميم گرفته از پشت ابر بيرون بياد. ولي هنوز خود خورشيد هم نمي‌دونه كه اين بيرون آمدن چه هزينه‌اي خواهد داشت.
...
توي اين هفته دايي مادرم و مادر يكي از دوستام فوت كردند. (خدا رحمتشون كنه)
يكي از دوستام هم ديروز صاحب يك فرزند شد.
زنگ زدم به يكي از دوستام، سراغ دوستم را مي‌گيرم، كه چه خير، مي‌گه مژده بده كه عمو شدي! (خودم يك لحظه جا خوردم.) ولي بعد زود فهميدم كه قضيه عمو شدن چي هست.
اين جور عمو شدن هم جالبه. :) از حالا بايد به فكر كادو تولدش باشم :)

زندگي همچنان جريان داره :)
مه + برف + ...
سه شنبه كه رفتيم كوه، باز نصف بيشتر بچه‌‌ها يا سرما خورده بودند، يا كار داشتند. يا حوصله برف و باران را نداشتند.
اين بود كه باز خودمون رفتيم اون بالا.
اين هفته خيلي حال كرديم. هر چند دقيقه يك بار از ميان مه رد مي‌شديم. اون بالا، برف تميز و سفيد و تازه هم پيدا كرديم. كه بچه‌ها يك كم از اون برف نوش جان كردند.
اين هفته كلي وسايل اضافي هم برده بوديم. مثل كلاه اضافه،‌بادگير،‌چند جفت يخ شكن، دستكش اضافه، جوراب و ... خلاصه كلي مجهز رفته بوديم.
جاي آن سوي مه خيلي خالي بود. هر وقت كسي را ميان مه مي‌ديدم، ياد اون مي‌افتادم. اژدهاي شكلاتي هم يك لباس قشنگ پوشيده بود. من تا وسطهاي راه فكر مي‌كردم كه يك شالگردن هم رنگ لباسش بسته، ولي بعدا مشخص شد كه لباسش طرح لباس سرخ پوستي هست.
فكر مي‌كنم بايد يواش يواش كفش كوه هم رديف كنم.
(با بچه‌ها قرار گذاشتيم كه 1 روز بلند شيم بريم منيريه، يك سري وسايل براي كوه بخريم.)
...

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۱

چند روز پيش داشتم دنبال يك كتاب مي‌گشتم، كه چشمم به كتاب نيايش دكتر افتاد.
راستش من خيلي از اين كتاب خوشم مي‌آد، به نظرم اين دعاها، خيلي خوش آهنگ و قشنگ هستند.
قسمتهايي از اون را اينجا مي‌آورم. اميدوارم كه شما هم از اون لذت ببريد.

خدايا: عقيده مرا از دست عقده‌ام مصون بدار.
خدايا: به من قدرت تحمل عقيده مخالف ارزاني كن.
خدايا: رشد عقلي و علمي، مرا از فضيلت تعصب، احساس و اشراق محروم نسازد.
خدايا: مرا همواره، آگاه و هوشيار دار تا پيش از شناختن درست و كامل كسي يا فكري - مثبت يا منفي- قضاوت نكنم.
خدايا: جهل آميخته با خودخواهي و حسد، مرا، رايگان، ابزار قتاله دشمن، براي حمله به دوست، نسازد.
خدايا: مرا، در ايمان، اطاعت مطلق بخش، تا در جهان، عصيان مطلق باشم.
خدايا: اين آيه را كه بر زبان داستايوسكي رانده‌اي، بر دلهاي روشنفكران فرود آر كه: «اگر خدا نباشد، همه چيز مجاز است.» جهان فاقد معني؛ و زندگي فاقد هدف؛ و انسان پوچ است؛ و انسان فاقد معني، فاقد مسئوليت نيز هست.
خدايا: تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي، سپاس مي‌گذارم كه دشمنان مرا از ميان احمق‌ها برگزيني، كه چند دشمن ابله، نعمتي است كه خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مي‌كند.
خدايا: اين كلام مقدسي كه به روسو الهام كرده‌اي، هرگز از ياد من مبر كه: «من دشمن تو و عقايد تو هستم، اما حاضرم جانم را براي آزادي تو عقايد تو فدا كنم.»!
خدايا: به هر كه دوست مي‌داري بياموز كه: «عشق از زندگي كردن بهتر است»، و به هر كه دوست تر مي‌داري، بچشان كه: «دوست داشتن از عشق برتر!»
خدايا: به من توفيق تلاش، در شكست؛ صبر در نو اميدي؛ رفتن، بي همراه؛ جهاد، بي سلاح؛ كار، بي پاداش؛ فداكاري، در سكوت؛ دين، بي دنيا؛ مذهب، بي عوام؛ عظمت، بي‌نام؛ خدمت، بي نان؛ ايمان، بي ريا؛ خوبي، بي نمود؛ گستاخي، بي‌خامي؛ مناعت، بي غرور؛ عشق، بي هوس؛ تنهايي، در انبوه جمعيت؛ دوست داشتن، بي آنكه دوست بداند؛ روزي كن.
خدايا: به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ، بر بي ثمري لحظه‌اي كه براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردني عطا كن كه، بر بيهودگيش، سوگوار نباشم. بگذار آن را من، خود انتخاب كنم، اما، آنچنان كه تو دوست داري.
خدايا: چگونه زيستن را تو به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.
...
2-3 ماه پيش كه تصادف كردم مجبور شدم كه يكي از چراغهاي جلو ماشين را عوض كنم.
چراغ جلو ايراني 13000 تومان بود و فابريك كره‌اي 26000 تومان
من اينجور وقتها عادت دارم كه پول بيشتر بدم، ولي جنس فابريك بگيرم كه بعدا دردسر نداشته باشم. اين بود كه چراغ كره‌اي را خريدم.
چراغ را نصب كردم، و براي يك مدت هم خيلي خوب نور مي‌داد. بعد از 2-3 هفته چراغ شروع به قطع و وصل شدن كرد. بعضي وقتها روشن مي‌شد، بعضي وقتها قطع مي‌شد. تا اينكه به طور كامل از كار افتاد.
من فكر مي‌كردم كه سيم‌كشي ماشين اشكالي پيدا كرده، كه اين لامپ قطع و وصل مي‌شه.
امروز ماشين را بردم پيش برقكار و اون را نشان دادم. طرف لامپ را باز كرد و گفت لامپت سوخته، به هش گفته اين لامپ همش 2-3 هفته كار كرده، نبايد به اين زودي بسوزه، طرف يك نگاه ديگه به لامپ انداخت و گفت، اين لامپ اصل نيست. و ...
پرسيدم لامپ اصليش چند هست؟ گفت: 1500 تومان.
يك لامپ فابريك تهيه كردم و اون را عوض كردم.
توي راه شركت، همش تو اين فكر بودم، كه مردم به خاطر يك ذره سود بيشتر چه كارهايي كه نمي‌كنند.
نمي‌دونم شما چطور فكر مي‌كنيد، ولي من به پول حلال و حرام خيلي اعتقاد دارم. هميشه براي پولي كه بدست آوردم زحمت كشيدم. و هميشه مي‌ترسم كه توي اين راه حق كسي ضايع بشود. حاضرم يك مقدار از حق خودم بگذرم، ولي حق كسي را ضايع نكنم.
نمي‌دونم چطور بعضي‌ها راضي مي‌شوند كه اينقدر راحت، توي اجناس دست ببرند و كلاهبرداري كنند. مثلا طرف با اين كاري كه كرده بود. (لامپ فابريك را در آورده بود و به جاي اون لامپ غير اصل گذاشته بود.) روي هر چراغ 700-1000 سود بيشتر برده بود.
آيا اين سودي كه طرف از اين راه برده، ارزش نفريني كه بعدا ملت اون را مي‌كنند داره؟
....
فقط مي‌تونم بگ خدايا هدايتش كن.

دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۱

امشب مثلا زود خوابيدم، ولي ساعت 2:30 از خواب بلند شدم. از بيرون صداي شرشر باران مي‌آد.
چقدر هوس شنيدن آهنگ باران را كردم.
...

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۱

آينده يعني اميد، شايد اون را ببينيم.