از ديشب 1 كم قاط زدم، (شب بيست و يكم)
فكرم همش OverFlow ميده، توي اين چند روز خيلي خسته شده. خيلي از اون بيچاره كار كشيدم.
انگار ظرفيتش تكميل شده و ديگه جا نداره :)
ديشب يادم افتاد،كه چند وقته كه دوستام را دعا نكردم.
دبيرستان كه بودم، يكي از كارهام اين بود، كه هر چند وقت يكبار بشينم در مورد مشكلات دوستام فكر كنم، اگر كاري از دستم بر ميآمد براي اونها انجام بدم،اگر نميتونستم مينشستم براي اونها دعا ميكردم.
الان ديگه اينقدر مشغول شدم، كه خودم را هم دارم فراموش ميكنم. ديگه چه برسه به بقيه ...
خلاصه بعد از مدتها، هر كس را كه به فكرم ميرسيد دعا كردم.
خدايا همه دوستام را كمك كن، تا هر لحظه زندگي آنها بهتر از لحظه قبل باشد.
خدايا آنها را توانايي بخش تا بر مشكلات زندگي غلبه كنند.
خدايا هنرِ صبر كردن بر مشكلات را به آنها بياموز.
خدايا فكر و انديشه آنها را توانايي بخش، تا هيچ وقت دچار جمود نشوند، كه ريشه همه بدبختيهاي امروز ما از همين جمود و ناداني ما است.
خدايا هر روزشان را سبزتر از روز پيش كن.
... :)
آخيش، حالا يكم احساس بهتري دارم :)
پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۱
چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۱
يكشنبه
باز كليد ماشين را تو ماشين جا گذاشتم. حدود 1 ساعت توي خيابان موندم. تازه بعدش هلمز، كليد يدك را از خانه برام آورد، و من را از سرما نجات داد. :)
يكم دير ميرسم خانه.
به مادرم قول دادم كه اون را براي مراسم احيا برسونم. مادرم و مادربزرگم و زن دايي و يكي از همسايه را ميبرم ميرسونم.
بعدش هم دنبال آن سوي مه ميرم كه اون را با خودم به مراسم احيا ببرم.
راننده تاكسي هم به من زنگ ميزنه و از من آدرس ميگيره كه با دوستاش بياد.
اون جايي كه ميريم اصل برنامه سخنراني هست.
موضوع سخنراني هم شخصيت علي بود.
سخنران صحبتش را اين طور شروع كرد كه:
يك جايي بودم يك نفر از من پرسيد آيا حضرت علي(ع)يك متفكر هست؟
وقتي كه اين سوال را شنيدم، من يكم به فكر فرو رفتم. پيش خودم گفتم:اگر بپذيريم كه حضرت علي (ع) علم لدني دارد،و از اول تا آخر همه چيز را ميداند و هر آنچه كه لازم است بداند، از طريق خدا به او الهام ميشود، ديگر جايي براي فكر كردن حضرت علي (ع) نميماند.
خلاصه صحبت سخنران هم اينطور بود كه:
كه حضرت علي(ع) يك متفكر بوده و اين ما هستيم كه در حق اون ظلم ميكنيم. و اون را آنقدر پايين ميآريم كه انگار همه كارهاي اون غير ارادي بوده و همه كارهاش را بر اساس وحي و الهام بوده.
وقتي كه صحبت او را به پسرش ميبينيم كه ميگه: من آنقدر در افكار گذشتگان فكر كردم كه انگار در زمان آنها زيستهام .... و يا جايي ديگه وقتي در مورد اشتباهات خلفا صحبت ميكنه، نه شيعه و نه سني كسي به اون ايراد نميگيره كه چرا اينگونه صحبت كرده، چون ايرادهايي كه ميگيرده واقعا منطقي هست.
راجع به اين صحبت كرد كه:
ما ميگوييم دو چيز نقيض با هم جمع نميشه. ولي در دنياي واقعي، خودمان در افكارمان پر از فكرهاي نقيض هست و هيچ اتفاقي نميافته و ما همه چيز را با هم باور ميكنيم و هيچ ايرادي در اون نميبينيم.
خلاصه بعد از كلي صحبت نتيجه گرفت كه:
1- حضرت علي (ع) يك متفكر بوده
2- حضرت علي (ع) يك انساني معمولي بوده،و با بقيه مردم فرقي نميكرده،تنها فرق اون اين بوده كه در مورد كارهايي كه انجام ميداده فكر ميكرده. (بعدا پيش خودم گفتم: شايد همين فكر كردن بوده كه باعث ميشده كه 1 نفر مثل حضرت علي (ع) هيچ موقع احتياجي به Undo كردن نداشته باشه. نميدونم آيا كسايي مثل پيامبر يا حضرت علي (ع) هم به Undo كردن فكر كردند؟)
پ.ن:
آخر برنامه راننده تاكسي با عرايض با يكي ديگه از دوستاشون رسيدند.
موقع برگش به خانه كلي وقت با آن سوي مه صحبت كردم.
يك نفر ديگه هم قرار بود بياد،كه آخر نفهميدم اومد يا نه
...
ساعت 2:30 از خواب بلند ميشم، ميرم دنبال مادرم اينها، اون ور شهر، وقتي ميرسم هنوز برنامه اونها تمام نشده، براي همين يك كم تو ماشين ميخوابم تا اونها بيان و ...
باز كليد ماشين را تو ماشين جا گذاشتم. حدود 1 ساعت توي خيابان موندم. تازه بعدش هلمز، كليد يدك را از خانه برام آورد، و من را از سرما نجات داد. :)
يكم دير ميرسم خانه.
به مادرم قول دادم كه اون را براي مراسم احيا برسونم. مادرم و مادربزرگم و زن دايي و يكي از همسايه را ميبرم ميرسونم.
بعدش هم دنبال آن سوي مه ميرم كه اون را با خودم به مراسم احيا ببرم.
راننده تاكسي هم به من زنگ ميزنه و از من آدرس ميگيره كه با دوستاش بياد.
اون جايي كه ميريم اصل برنامه سخنراني هست.
موضوع سخنراني هم شخصيت علي بود.
سخنران صحبتش را اين طور شروع كرد كه:
يك جايي بودم يك نفر از من پرسيد آيا حضرت علي(ع)يك متفكر هست؟
وقتي كه اين سوال را شنيدم، من يكم به فكر فرو رفتم. پيش خودم گفتم:اگر بپذيريم كه حضرت علي (ع) علم لدني دارد،و از اول تا آخر همه چيز را ميداند و هر آنچه كه لازم است بداند، از طريق خدا به او الهام ميشود، ديگر جايي براي فكر كردن حضرت علي (ع) نميماند.
خلاصه صحبت سخنران هم اينطور بود كه:
كه حضرت علي(ع) يك متفكر بوده و اين ما هستيم كه در حق اون ظلم ميكنيم. و اون را آنقدر پايين ميآريم كه انگار همه كارهاي اون غير ارادي بوده و همه كارهاش را بر اساس وحي و الهام بوده.
وقتي كه صحبت او را به پسرش ميبينيم كه ميگه: من آنقدر در افكار گذشتگان فكر كردم كه انگار در زمان آنها زيستهام .... و يا جايي ديگه وقتي در مورد اشتباهات خلفا صحبت ميكنه، نه شيعه و نه سني كسي به اون ايراد نميگيره كه چرا اينگونه صحبت كرده، چون ايرادهايي كه ميگيرده واقعا منطقي هست.
راجع به اين صحبت كرد كه:
ما ميگوييم دو چيز نقيض با هم جمع نميشه. ولي در دنياي واقعي، خودمان در افكارمان پر از فكرهاي نقيض هست و هيچ اتفاقي نميافته و ما همه چيز را با هم باور ميكنيم و هيچ ايرادي در اون نميبينيم.
خلاصه بعد از كلي صحبت نتيجه گرفت كه:
1- حضرت علي (ع) يك متفكر بوده
2- حضرت علي (ع) يك انساني معمولي بوده،و با بقيه مردم فرقي نميكرده،تنها فرق اون اين بوده كه در مورد كارهايي كه انجام ميداده فكر ميكرده. (بعدا پيش خودم گفتم: شايد همين فكر كردن بوده كه باعث ميشده كه 1 نفر مثل حضرت علي (ع) هيچ موقع احتياجي به Undo كردن نداشته باشه. نميدونم آيا كسايي مثل پيامبر يا حضرت علي (ع) هم به Undo كردن فكر كردند؟)
پ.ن:
آخر برنامه راننده تاكسي با عرايض با يكي ديگه از دوستاشون رسيدند.
موقع برگش به خانه كلي وقت با آن سوي مه صحبت كردم.
يك نفر ديگه هم قرار بود بياد،كه آخر نفهميدم اومد يا نه
...
ساعت 2:30 از خواب بلند ميشم، ميرم دنبال مادرم اينها، اون ور شهر، وقتي ميرسم هنوز برنامه اونها تمام نشده، براي همين يك كم تو ماشين ميخوابم تا اونها بيان و ...
شنبه
بعد از سحري چشمم به روزنامه همشهري ميافته و مقالهاي كه در مورد تركيه نوشته.
با اينكه خيلي خستهام تا همه اون را نميخونم. نميرم بخوابم.
مقاله در مورد حزب اسلامي تركيه و سكولار بودن اونها هست.
برام جالب بود كه از اين حزب 13 نماينده زن به مجلس تركيه راه يافتهاند، كه هيچ كدام از اونها با حجاب نيستند و همه بدون روسري و ... در جلسات مجلس شركت ميكنند. (عكس 2 تا از نمايندهها را هم انداخته بود.)
...
تمام روز به اين موضوع فكر ميكردم. كه چطور ميشه يك حزب اسلامي به اين نتايج فكري برسه.
آيا در ايران هم روزي، شاهد همچين اتفاقي خواهيم بود؟!
بعد از سحري چشمم به روزنامه همشهري ميافته و مقالهاي كه در مورد تركيه نوشته.
با اينكه خيلي خستهام تا همه اون را نميخونم. نميرم بخوابم.
مقاله در مورد حزب اسلامي تركيه و سكولار بودن اونها هست.
برام جالب بود كه از اين حزب 13 نماينده زن به مجلس تركيه راه يافتهاند، كه هيچ كدام از اونها با حجاب نيستند و همه بدون روسري و ... در جلسات مجلس شركت ميكنند. (عكس 2 تا از نمايندهها را هم انداخته بود.)
...
تمام روز به اين موضوع فكر ميكردم. كه چطور ميشه يك حزب اسلامي به اين نتايج فكري برسه.
آيا در ايران هم روزي، شاهد همچين اتفاقي خواهيم بود؟!
سهشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۱
جمعه 2
با بچهها بعد از افطار، براي كوه قرار داشتيم. قراري كه تا وقتي همه اومدند، نميدونستيم كه دقيقا چند نفر هستيم.
از اونجا كه چهارشنبه كوه رفته بودم، ميدونستم كه هوا خيلي سرد هست. براي همين كلي وقت دنبال شال گردن و كلاه ميگشتم. حدود ساعت 6:30 بود كه دنبال هلمز رفتم. بعدش هم با هلمز دنبال اژدهاي شكلاتي رفتيم. بعد از اون هم سر قرار رفتيم. اولش كه رسيديم. ديديم اونجا كه ما قرار گذاشتيم. نزديك 20-30 نفر ايستادند. به اژدهاي شكلاتي گفتم تو با اين ها قرار گذاشتي، اونم خنديد گفت نميدونم. من به چند نفر گفتم،ولي تعدادشون اينقدر نبود.
وقتي رفتيم جلو ديديم به تيپشون نميخوره كه با ما قرار داشته باشند.
ميدونستيم كه غول تبتي و ندا بالاي ديوار 1 كم تاخير دارند. اون وسط نميدونستيم كه گاو و گلدون را چطور پيدا كنيم. (تا حالا نديده بودمشون، فقط ميدونستيم كه حداقل يكشون عينك ميزنه ) تازه نميدونستيم خودشون تنها ميان يا دوستاشون را هم ميآورند. هر كس را كه ميديديم، كه يك كم تيپش شبيه اونها هست، هلمز ميگفت بريم بگيم، ببخشيد شما گاو هستيد!
باز خدا آن سوي مه را رحمت كنه كه مشكل ما را حل و اين گاو و گلدون را پيدا كرد، آورد.
جمعا 9 نفري راه افتاديم به سمت بالاي كوه. (1 نفر ديگه هم بود كه وبلاگ نداشت)
خوب شد كه من لباس اضافي با خودم آورده بودم. چون اگر اون را نبرده بودم. موقع برگشتن يك گاو يخ زده هم همراه خودمان داشتيم.
نسبتا خوب رفتيم بالا. كوله اژدهاي شكلاتي را من انداخته بودم روي دوشم، و ملت به هواي خوردن كيك شكلاتي همه تند تند ميآمدند بالا. اون بالا، هوا يكم سرد بود. ولي خب به جاش خيلي تمييز بود. ماه وسط آسمان بود. فكر ميكرديم اون بالا چايي پيدا بشه كه با كيك شكلاتي بخوريم. ولي پيدا نشد. اين بود، كه تصميم گرفتيم كه كيك را پايين كوه بخوريم.
اون بالا رفتيم، روي يك تخته سنگ كه مشرف به شهر بود نشستيم. (البته هر كاري كرديم نداي بالاي ديوار افتخار نداد كه بياد بنشينه. و از آنجا كه نميخواستيم اون بالا تنهاش بگذاريم. غول تبتي، اژدهاي شكلاتي هم هر كدام يك بهانه آوردند و پيش اون ماندند. منم بعد از مدتي به آنها پيوستم.
تو راه برگشت، با بعضي از بچهها نقشه صعود به قله توچال را ميكشيديم.
پايين كه رسيديم دور 1 ميز نشستيم و من كيك را از كوله در آوردم. اين كيك را اژدهاي شكلاتي به مناسبت تولد غول تبتي درست كرده بود. (داشتيم شروع به خوردن ميكرديم كه 1 نفر به گلدون زنگ زد. داشت بدجوري سر گلدون كلاه ميرفت.)
كيك واقعا خوشمزه بود. (من كه نزديك بود انگشتام را هم بخورم.) همه داشتيم براي تيكههاي باقي مانده نقشه ميكشيديم. اون سمت هم گلدون بيخيال داشت با تلفن صحبت ميكرد.
كيك اينقدر خوشمزه بود كه بچهها از همون موقع شروع به كشيدن نقشه براي دفعه بعد كردند كه چطور كيك بيشتر به اونها برسه. يكي از نقشه ها اين بود كه دفعه بعد، يكسري از بچهها را از بالاي كوه پرت كنيم پايين كه كيك بيشتري به كسايي كه بافي ميمانند برسه. (اين وسط اژدهاي شكلاتي، هم جز گروهي قرار گرفت كه قرار بود سر به نيست بشند. ;) )
موقع برگشتن به سمت پاركينگ، مثل سلول، شروع به تقسيم شدن كرديم. ابتدا به 2 گروه 4 نفره و 5 نفره تقسيم شديم، بعدش هم به 3 گروه 2 نفره و 1 گروه 3 نفره تقسيم شديم. و هر گروه براي خودش در مورد يك موضوع صحبت ميكرد. (شانس آورديم كه راه طولاني تر نبود. چون ممكن بود، كه بازم تقسيم بشيم.)
خيلي خوش گذشت، جاي چند تا از بچهها خيلي خالي بود. ...
موقع برگشت توي بزرگراه يادگار امام، نرسيده به همت، 1 تصادف ناجور ديديم. كه 3 تا ماشين به هم زده بودند. (يك پژو از عقب به يك پرايد زده بود و اون هم به يك پيكان. جلو پژو و عقب پرايد به طور كامل جمع شده بود.) محل تصادف خيلي بد بود. (اون قسمت بزرگراه سرعت ماشينها خيلي زياده و اصلا ديد درستي هم نداشتيم.)
هلمز و اژدهاي شكلاتي داشتند در مورد اين تصادف صحبت ميكردند و اينكه تازگي چقدر تصادف ميبينند كه 1 دفعه ديديم راه بسته است و همه ماشينها ايستادند. برامون عجيب بود. هر 2 طرف بزرگراه همينطور ماشينها پارك كرده بودند. من اولش فكر كردم، ترافيك به خاطر مردمي هست كه شب جمعه به پارك پرديسان اومدهاند. (البته سابقه نداشت كه قبلا اين همه ماشين كنار بزرگراه پارك كنند.) جلوتر كه رسيديم. 1 سري ماشين پليس و سرباز هم ديدم. بازم بيشتر تعجب كرديم كه چه خبره. مبان بزرگراه پر از آدم بود. گفتيم شايد 1 گروهي تبهكار را دستگير كردند و مردم ايستادند براي تماشا. شيشه را پايين كشيدم و از يكي از كسايي كه از خيابان رد ميشد پرسيدم چي شده، گفت: 1 ماشين آتش گرفته و 4 نفر توش سوختند. :((
تمام اون فضا بوي گوشت سوخته ميداد. سريع شيشه را بالا كشيدم.
(بعدا تو روزنامه خواندم كه يك ماشين فيات كنترل خودش را از دست داده و برگشته، باك بنزينش آتش گرفته. مردم سرنشينان ماشين را از ميان آتش بيرون كشيدند. راننده نجات پيدا كرده، منتها يك زن و مرد با دو تا از بچههاشون بخاطر شدت جراحات همونجا فوت كرده بودند.)
با ديدن اين صحنه تمام شادي اون شب من به غم بدل شد.
با بچهها بعد از افطار، براي كوه قرار داشتيم. قراري كه تا وقتي همه اومدند، نميدونستيم كه دقيقا چند نفر هستيم.
از اونجا كه چهارشنبه كوه رفته بودم، ميدونستم كه هوا خيلي سرد هست. براي همين كلي وقت دنبال شال گردن و كلاه ميگشتم. حدود ساعت 6:30 بود كه دنبال هلمز رفتم. بعدش هم با هلمز دنبال اژدهاي شكلاتي رفتيم. بعد از اون هم سر قرار رفتيم. اولش كه رسيديم. ديديم اونجا كه ما قرار گذاشتيم. نزديك 20-30 نفر ايستادند. به اژدهاي شكلاتي گفتم تو با اين ها قرار گذاشتي، اونم خنديد گفت نميدونم. من به چند نفر گفتم،ولي تعدادشون اينقدر نبود.
وقتي رفتيم جلو ديديم به تيپشون نميخوره كه با ما قرار داشته باشند.
ميدونستيم كه غول تبتي و ندا بالاي ديوار 1 كم تاخير دارند. اون وسط نميدونستيم كه گاو و گلدون را چطور پيدا كنيم. (تا حالا نديده بودمشون، فقط ميدونستيم كه حداقل يكشون عينك ميزنه ) تازه نميدونستيم خودشون تنها ميان يا دوستاشون را هم ميآورند. هر كس را كه ميديديم، كه يك كم تيپش شبيه اونها هست، هلمز ميگفت بريم بگيم، ببخشيد شما گاو هستيد!
باز خدا آن سوي مه را رحمت كنه كه مشكل ما را حل و اين گاو و گلدون را پيدا كرد، آورد.
جمعا 9 نفري راه افتاديم به سمت بالاي كوه. (1 نفر ديگه هم بود كه وبلاگ نداشت)
خوب شد كه من لباس اضافي با خودم آورده بودم. چون اگر اون را نبرده بودم. موقع برگشتن يك گاو يخ زده هم همراه خودمان داشتيم.
نسبتا خوب رفتيم بالا. كوله اژدهاي شكلاتي را من انداخته بودم روي دوشم، و ملت به هواي خوردن كيك شكلاتي همه تند تند ميآمدند بالا. اون بالا، هوا يكم سرد بود. ولي خب به جاش خيلي تمييز بود. ماه وسط آسمان بود. فكر ميكرديم اون بالا چايي پيدا بشه كه با كيك شكلاتي بخوريم. ولي پيدا نشد. اين بود، كه تصميم گرفتيم كه كيك را پايين كوه بخوريم.
اون بالا رفتيم، روي يك تخته سنگ كه مشرف به شهر بود نشستيم. (البته هر كاري كرديم نداي بالاي ديوار افتخار نداد كه بياد بنشينه. و از آنجا كه نميخواستيم اون بالا تنهاش بگذاريم. غول تبتي، اژدهاي شكلاتي هم هر كدام يك بهانه آوردند و پيش اون ماندند. منم بعد از مدتي به آنها پيوستم.
تو راه برگشت، با بعضي از بچهها نقشه صعود به قله توچال را ميكشيديم.
پايين كه رسيديم دور 1 ميز نشستيم و من كيك را از كوله در آوردم. اين كيك را اژدهاي شكلاتي به مناسبت تولد غول تبتي درست كرده بود. (داشتيم شروع به خوردن ميكرديم كه 1 نفر به گلدون زنگ زد. داشت بدجوري سر گلدون كلاه ميرفت.)
كيك واقعا خوشمزه بود. (من كه نزديك بود انگشتام را هم بخورم.) همه داشتيم براي تيكههاي باقي مانده نقشه ميكشيديم. اون سمت هم گلدون بيخيال داشت با تلفن صحبت ميكرد.
كيك اينقدر خوشمزه بود كه بچهها از همون موقع شروع به كشيدن نقشه براي دفعه بعد كردند كه چطور كيك بيشتر به اونها برسه. يكي از نقشه ها اين بود كه دفعه بعد، يكسري از بچهها را از بالاي كوه پرت كنيم پايين كه كيك بيشتري به كسايي كه بافي ميمانند برسه. (اين وسط اژدهاي شكلاتي، هم جز گروهي قرار گرفت كه قرار بود سر به نيست بشند. ;) )
موقع برگشتن به سمت پاركينگ، مثل سلول، شروع به تقسيم شدن كرديم. ابتدا به 2 گروه 4 نفره و 5 نفره تقسيم شديم، بعدش هم به 3 گروه 2 نفره و 1 گروه 3 نفره تقسيم شديم. و هر گروه براي خودش در مورد يك موضوع صحبت ميكرد. (شانس آورديم كه راه طولاني تر نبود. چون ممكن بود، كه بازم تقسيم بشيم.)
خيلي خوش گذشت، جاي چند تا از بچهها خيلي خالي بود. ...
موقع برگشت توي بزرگراه يادگار امام، نرسيده به همت، 1 تصادف ناجور ديديم. كه 3 تا ماشين به هم زده بودند. (يك پژو از عقب به يك پرايد زده بود و اون هم به يك پيكان. جلو پژو و عقب پرايد به طور كامل جمع شده بود.) محل تصادف خيلي بد بود. (اون قسمت بزرگراه سرعت ماشينها خيلي زياده و اصلا ديد درستي هم نداشتيم.)
هلمز و اژدهاي شكلاتي داشتند در مورد اين تصادف صحبت ميكردند و اينكه تازگي چقدر تصادف ميبينند كه 1 دفعه ديديم راه بسته است و همه ماشينها ايستادند. برامون عجيب بود. هر 2 طرف بزرگراه همينطور ماشينها پارك كرده بودند. من اولش فكر كردم، ترافيك به خاطر مردمي هست كه شب جمعه به پارك پرديسان اومدهاند. (البته سابقه نداشت كه قبلا اين همه ماشين كنار بزرگراه پارك كنند.) جلوتر كه رسيديم. 1 سري ماشين پليس و سرباز هم ديدم. بازم بيشتر تعجب كرديم كه چه خبره. مبان بزرگراه پر از آدم بود. گفتيم شايد 1 گروهي تبهكار را دستگير كردند و مردم ايستادند براي تماشا. شيشه را پايين كشيدم و از يكي از كسايي كه از خيابان رد ميشد پرسيدم چي شده، گفت: 1 ماشين آتش گرفته و 4 نفر توش سوختند. :((
تمام اون فضا بوي گوشت سوخته ميداد. سريع شيشه را بالا كشيدم.
(بعدا تو روزنامه خواندم كه يك ماشين فيات كنترل خودش را از دست داده و برگشته، باك بنزينش آتش گرفته. مردم سرنشينان ماشين را از ميان آتش بيرون كشيدند. راننده نجات پيدا كرده، منتها يك زن و مرد با دو تا از بچههاشون بخاطر شدت جراحات همونجا فوت كرده بودند.)
با ديدن اين صحنه تمام شادي اون شب من به غم بدل شد.
دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۱
جمعه 1
نصف روز كه فقط مينوشتم.
حدود ساعت 3:30 بود كه برادرم را بردم، براي ثبت نام، كلاس فوقالعاده رياضي و علوم. (برادرم كلاس سوم راهنمايي هست) وقتي كه من داشتم فرم ثبت نام را پر ميكردم. توي اتاق بغل كلاس رياضي بود، براي بچههاي سوم دبستاني. موقع ثبت نام همش پيش خودم ميگفتم عجب دنيايي شده، بچهها را از دبستان توي كلاس تقويتي ثبت نام ميكنند. برادرم را براي آمادگي تيزهوشان، براي سال بعد ثبت نام كرديم. كه وقتي ميخواد توي كنكور دبيرستانهاي مختلف شركت كنه وضعش بهتر باشه.
سال چهارم كه بودم، پدر و مادرم هر كاري كردند كه معلم بگيرم، زير بار نرفتم. دوست داشتم خودم وارد دانشگاه بشم. اصلا دوست نداشتم كه مثل بعضيها دوپينگ كنم و برم دانشگاه.
الان تقريبا هر كس را كه ميبينم، يا معلم داره، يا كلاس كنكور ميره. بنده خدا اونها كه وضعشون خيلي خوب نيست. نميدونم اونها چي كار ميكنند.
هزينه اين كلاسها هم كه كم نيست،اگر بخواي يك كم معلمت خوب باشه، يا كلاسي كه ميري معتبر باشه، لااقل يك ميليون بايد پياده بشي، دلم به حال اونهايي از اين پولها را ندارند ميسوزه.
نصف روز كه فقط مينوشتم.
حدود ساعت 3:30 بود كه برادرم را بردم، براي ثبت نام، كلاس فوقالعاده رياضي و علوم. (برادرم كلاس سوم راهنمايي هست) وقتي كه من داشتم فرم ثبت نام را پر ميكردم. توي اتاق بغل كلاس رياضي بود، براي بچههاي سوم دبستاني. موقع ثبت نام همش پيش خودم ميگفتم عجب دنيايي شده، بچهها را از دبستان توي كلاس تقويتي ثبت نام ميكنند. برادرم را براي آمادگي تيزهوشان، براي سال بعد ثبت نام كرديم. كه وقتي ميخواد توي كنكور دبيرستانهاي مختلف شركت كنه وضعش بهتر باشه.
سال چهارم كه بودم، پدر و مادرم هر كاري كردند كه معلم بگيرم، زير بار نرفتم. دوست داشتم خودم وارد دانشگاه بشم. اصلا دوست نداشتم كه مثل بعضيها دوپينگ كنم و برم دانشگاه.
الان تقريبا هر كس را كه ميبينم، يا معلم داره، يا كلاس كنكور ميره. بنده خدا اونها كه وضعشون خيلي خوب نيست. نميدونم اونها چي كار ميكنند.
هزينه اين كلاسها هم كه كم نيست،اگر بخواي يك كم معلمت خوب باشه، يا كلاسي كه ميري معتبر باشه، لااقل يك ميليون بايد پياده بشي، دلم به حال اونهايي از اين پولها را ندارند ميسوزه.
جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۱
وقتي اين مطلب وبلاگ Carpe Diem! را كه ديدم، كلي فكرهاي جالب به فكرم رسيد، 1 قسمتش را هم اونجا نوشتم.
سوپرمن، توي يكي از فيلمهاش، براي اينكه دختر مورد علاقه خودش را زنده كنه، زمين را ۵ دور به عقب بر ميگردونه، كه زمان برگرده به قبل از زمان مردن دختر مورد علاقهاش.
اونوقت دختر مورد علاقه خودش را نجات ميده.
بچه كه بودم گاهي وقتها از اين نقشهها ميكشيدم كه چطور Undo كنم. مثلا با سرعت نور حركت كنم و ...
بزرگتر كه شدم فهميدم، كه توي دنياي واقعي Undo در كار نيست.
وقتي كه اشتباهي كردم، برگشتي نداره.
و فكر كردن بيش از حد به گذشته، باعث ميشه كه زمان حال را هم از دست بدم.
فقط آدم بايد، از اشتباهاتش درس بگيره. و اشتباهش را تكرار نكنه.
به قول معروف بايد مواظب باشم كه براي دو بار، توي يك چاله نيافته.
و در آخر اينكه آدم بايد هميشه، دم را غنيمت بشماره :)
سوپرمن، توي يكي از فيلمهاش، براي اينكه دختر مورد علاقه خودش را زنده كنه، زمين را ۵ دور به عقب بر ميگردونه، كه زمان برگرده به قبل از زمان مردن دختر مورد علاقهاش.
اونوقت دختر مورد علاقه خودش را نجات ميده.
بچه كه بودم گاهي وقتها از اين نقشهها ميكشيدم كه چطور Undo كنم. مثلا با سرعت نور حركت كنم و ...
بزرگتر كه شدم فهميدم، كه توي دنياي واقعي Undo در كار نيست.
وقتي كه اشتباهي كردم، برگشتي نداره.
و فكر كردن بيش از حد به گذشته، باعث ميشه كه زمان حال را هم از دست بدم.
فقط آدم بايد، از اشتباهاتش درس بگيره. و اشتباهش را تكرار نكنه.
به قول معروف بايد مواظب باشم كه براي دو بار، توي يك چاله نيافته.
و در آخر اينكه آدم بايد هميشه، دم را غنيمت بشماره :)
پنج شنبه
براي افطار خانه داييم بوديم، باز فاميل دور هم جمع شده بوديم. فكر نميكردم صحبتهاي هفته پيش اينقدر زود اثر خودش را بگذاره.
جالب بود، وقتي قرار شد دعاي كميل بخونيم. اول فقط ميخواستيم ترجمه فارسي دعاي كميل را بخونيم. ولي با بحث و گفتگو، آخر قرار شد كه دو زبانه بخونيم.
كار جالبي بود.
آخرش كه دعا تمام شد، تازه بحث شروع شد.
يكي گفت: آدم اين دعا را كه فارسي ميخونه تازه يك چيزهايي دستگيرش ميشه، كه قبلا نميفهميد. اين دعايي هست كه ميگوييم از زبان حضرت علي(ع) هست و ...
توي اين دعا حضرت ميگه: خدايا من را ببخش بخاطر جنايتهايي كه كردم و ...
اگر اين را بپذيريم كه اين دعايي هست كه حضرت علي(ع) ميكرده، پس عصمت حضرت علي (ع) كجا ميره و ...
كلي در اين مورد صحبت كرديم. (بعضي از كارهايي كه براي ابرار نيكي هست، براي مقربين ممكنه گناه باشه) و آخر هم به اين رسيديم، كه پيامبر و امامان ما بر عكس اينكه بعضي ميخواهند بگويند، اينها موجودات فرا زميني بودند. مثل بقيه انسانها هستند. و خود آنها هم نميخواستند، كه مردم آنها را موجودات فرا زميني بدانند.
اينكه اونها علم غيب داشتند و ...
از همين صحبتها به صحبتهاي آغاجري رسيديم. و اينكه چرا اينها اينگونه در مقابل صحبتهاي آغاجري موضع گرفتند. كساني كه روزي گوش كردن به راديو، يا داشتن ويدئو را حرام ميدانستند و.... بايد هم امروز در مقابل اين صحبتها موضع بگيرند.
(من هنوز نميدونم 1-2 ساعت بحث را چطور بايد اينجا بيارم. فكر كنم همينقدرش بس باشه:) )
براي افطار خانه داييم بوديم، باز فاميل دور هم جمع شده بوديم. فكر نميكردم صحبتهاي هفته پيش اينقدر زود اثر خودش را بگذاره.
جالب بود، وقتي قرار شد دعاي كميل بخونيم. اول فقط ميخواستيم ترجمه فارسي دعاي كميل را بخونيم. ولي با بحث و گفتگو، آخر قرار شد كه دو زبانه بخونيم.
كار جالبي بود.
آخرش كه دعا تمام شد، تازه بحث شروع شد.
يكي گفت: آدم اين دعا را كه فارسي ميخونه تازه يك چيزهايي دستگيرش ميشه، كه قبلا نميفهميد. اين دعايي هست كه ميگوييم از زبان حضرت علي(ع) هست و ...
توي اين دعا حضرت ميگه: خدايا من را ببخش بخاطر جنايتهايي كه كردم و ...
اگر اين را بپذيريم كه اين دعايي هست كه حضرت علي(ع) ميكرده، پس عصمت حضرت علي (ع) كجا ميره و ...
كلي در اين مورد صحبت كرديم. (بعضي از كارهايي كه براي ابرار نيكي هست، براي مقربين ممكنه گناه باشه) و آخر هم به اين رسيديم، كه پيامبر و امامان ما بر عكس اينكه بعضي ميخواهند بگويند، اينها موجودات فرا زميني بودند. مثل بقيه انسانها هستند. و خود آنها هم نميخواستند، كه مردم آنها را موجودات فرا زميني بدانند.
اينكه اونها علم غيب داشتند و ...
از همين صحبتها به صحبتهاي آغاجري رسيديم. و اينكه چرا اينها اينگونه در مقابل صحبتهاي آغاجري موضع گرفتند. كساني كه روزي گوش كردن به راديو، يا داشتن ويدئو را حرام ميدانستند و.... بايد هم امروز در مقابل اين صحبتها موضع بگيرند.
(من هنوز نميدونم 1-2 ساعت بحث را چطور بايد اينجا بيارم. فكر كنم همينقدرش بس باشه:) )
اشتراک در:
پستها (Atom)