جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۱

چهارشنبه
صبح را با يك جلسه 3 ساعت و نيمه شروع مي‌كنم. آخرش هم به نتيجه نهايي نمي‌رسيم. قرار مي‌شه كه ادامه كار را، روز شنبه ادامه بديم.
وسط روز اصلا حالم خوب نيست. احساس خستگي شديد مي‌كنم.
بعد از ظهر 1 جا افطاري دعوتم. قبلش حدود 1 ساعت دود مي‌خورم تا به انوجا برسم. سرماخوردگيم هنوز بطور كامل خوب نشده، و وقتي يك كم دود مي‌خورم، به شدت به سرفه كردن مي‌افتم.
بعد از افطاري، سخنراني هم هست. منتها تا آخر نمي‌شينم.

چند تا از بچه‌هاي علامه را مي‌بينم، از اونها مي‌پرسم چه خبر؟
يكشون مي‌گه هيچي، از اوضاع جاري مي‌پرسم و اينكه كتك مي‌زنند و ...
يكشون با خنده مي‌گه، قبلا فقط كتك مي‌خورديم و كسي را نمي‌زديم. حالا بيشتر سعي مي‌كنيم فرار كنيم. و اگر مجبور شديم درگير شيم. ولي اينطور كه پيش مي‌ره بايد از اين به بعد وارد كتك زدن بشيم. و كسايي كه وارد دانشگاه مي‌شوند را براي هميشه از دانشگاه بيرون كنيم و ...

ماه به صورت كامل وسط آسمان هست. هر كدام از بچه‌ها هم يك كاري داشتند. براي همين قرار كوه به هم خورد.
ولي به خاطر قراري كه از قبل با خودم گذاشتم، تنهايي راه ميآفتم مي‌رم كوه. خيلي وقت بود كه تنها كوه نرفته بودم. اون بالا، هولمز را مي‌بينم. هولمز با خاله‌ها و دايي‌هاش اومده بودند.
با دوربين هولمز كلي به ماه خيره مي‌شم. ماه واقعا قشنگ هست.
شب خستم، نسبتا زود مي‌خوابم (ساعت 1 )
سه شنبه
اول مي‌خواستم ريز به ريز همه چيز را بنويسم. ولي ديدم اينقدر شلوغه كه ممكنه ياد آوري اون هم خسته كننده باشه. براي همين تصميم گرفتم كه بعضي جاها را تيتر وار بنويسم، و سريع رد بشم.
صبح ساعت 8 جلسه داشتم. (شبش ساعت 3:30 خوابيدم. ساعت 4:30 براي خوردن سحري بيدار شدم. ساعت 5:15 دوباره خوابيدم، ساعت 7:20 از خواب بلند شدم.)
ساعت 9:30 به سمت شركت رفتم.
تا ساعت 4 سر كار.
ساعت 4 به سمت خانه راه افتادم. ترافيك افتضاح بود.
سر راه يكي از بچه‌ها را كه آش درست كرده بود برداشتم.
ساعت 5 به مجتمع رسيدم. خوشبختانه همه چيز به خوبي پيش رفت. به حدود 30 نفر افطاري داديم. من بايد به فكر برنامه بعدي مي‌بودم. آخرش در حسرت خوردن 1 كاسه آش موندم.
بعد از برنامه، يك سري از بچه‌ها را بردم رسوندم. (تا اونجا كه ماشين جا داشت) يكي از بچه‌ها اصرار داشت كه با 1 تاكسي به خونشون مي‌رسه، وقتي كه بردمش معلوم شد،‌كه يا بايد 30 دقيقه سربالايي مي‌رفته يا بايد دربست مي‌گرفته، كه به خونشون برسه :)
بعدش هم يك سر رفتم پيش هولمز ...
برادرم يك دفعه به من زنگ زد، كه زود بيا خانه، بابا حالش خوب نيست، بايد اون را ببري دكتر. سريع خودم را مي‌رسونم خانه، مي‌بينم كه پدرم اصلا حالش خوب نيست، و مثل بيد ميلرزه،‌ فشارش را مي‌گيرم،‌11 روي 6.3 هست. به مامانم مي‌گم،‌يكم صبر كنيم حال بابا 1 كم بهتر بشه، فشارش بياد بالا بعد ميبرمش.
تا ساعت 12:20 دنبال درمانگاه،‌دكتر، دوا،‌آمپول و ... . خوشبختانه ناراحتي پدرم، فقط يك سرماخوردگي شديد بود و مشكل ديگه نداشت.
جالب بود، رفته بوديم كه پيش دكتر، دكتر از پدرم پرسيد، كه شما شاغل هستيد يا نه، پدرم هم گفت آره كار مي‌كنم. آخرش كه مي‌خواستيم بريم. دكتر گفت: صبر كنيد من براي شما گواهي چند روز استراحت هم بنويسم. كه استراحت كنيد. من خندم گرفته بود. بابام گفت خيلي ممنون. گواهي لازم ندارم.
توي ماشين بابام به شدت سردش شده بود و هي مي‌لرزيد، ‌اين وسط كانال بخاري ماشين من قاطي كرده بود، و خوب داخل ماشين را گرم نمي‌كرد.
2 دفعه، از ميان ايست و بازرسي گذشتيم. بابام با اون حالش، من را نصيحت مي‌كرد، ‌كه وقتي مي‌ري بيرون، چيزي توي ماشين نگذار، كه 1 موقع اينها الكي به تو گير بدهند و ...
توي درمانگاه صحنه‌هاي بدي ديدم. مثلا اونجا بوديم، كه 1 دفعه، يك نفر با سر خوني،كه يك بچه 5-6 ساله ‌هم بغلش بود، اومد توي درمانگاه، پشت سرش 2 تا بچه 7-8 ساله كه اون ها هم سرشون خوني بود، اومدند تو درمانگاه و سراغ اورژانس را گرفتند. بعدش هم مادرشون سالم اومد. پسره را نشون دادند. (سر پسره خورد شده بود. :(‌ ) ، اونجا كاري از دستشون بر نمي‌امد، براي همين آدرس دادند كه اون را ببرند بيمارستان. (يكي از پرستارها كه از نزديك اون را ديده بود، مي‌گفت كه پسره ضربه مغزي شده، و خيلي اميدي به اون نيست. :(( )
يك نفر ديگه هم اونجا داد بيداد راه انداخته بود، و مي‌خواست به زور 1 دكتر با خودش ببره خونشون، آخرش به 110 هم زنگ زد.

توي روز، يكسري از بچه‌هاي دانشگاه شريف را هم ديدم،‌ و تعريف كردند كه چطور شد، كه كتك ‌خوردند. مي‌گفتند كه دخترهاي بسيجي هم آمده بودند و راه افتادند، اونها هم بد مي‌زدند.
بعد از اين روز شلوغ، شب تا ساعت 1:30 بيدار بودم. بعدش رفتم زود خوابيدم، چون صبحش ساعت 9، دقيقا اون ور شهر جلسه داشتم.

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۱

اين هفته، حتما مي‌خوام برم كوه، و كلي شيريني بخوردم :)
البته اگر كار و بار اجازه بده :)،
امروز هم دانشگاه شريف شلوغ بوده، حدود 4000 نفر اونجا جمع شده بودند كه به حكم آغاجري اعتراض كنند.
اميدوارم كه همه بدونند، تا كجا مي‌خواهند بروند.
خيلي مهمه كه دانشجوها بدونند. تا كجا مي‌توانند پيش بروند، و خواسته‌هاشون تا چه حد عملي هست.
زياده خواهي، باعث مي‌شه كه آدم هر چي را كه بدست آورده، از دست بده.
(اتفاقي كه توي جريانات كوي افتاد، از 18 تير تا روز 2 شنبه ظهر 21 تير، دانشجوها همينظور امتياز مي‌گرفتند. ولي در فاصله 2 شنبه بعد از ظهر تا 4 شنبه،‌هر چي را كه بدست آورده بودند. از دست دادند.)

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۱

امروز قبل از افطار، با يكي ازدوستام صحبت مي‌كردم.
مي‌گفت: امروز توي دانشگاهشون (علامه طباطبايي) تريبون آزاد بوده، و حدود 2000 نفر توي اون شركت داشتند. يكي از دانشجوها، ‌رفته اون بالا و شروع به صحبت در مورد حكم آغاجري و آقاي خامنه‌اي كرده و ... كه يكدفعه يك نفر رفته تريبون را انداخته پايين. حدود 50-60 نفر بعد از اون شروع كردند به شعار دادن، كه "واي اگر خامنه‌اي حكم جهادم دهد" و ...
بقيه دانشجوها اول اون ها را هوووو كردند. اونها عصباني شدند و با دانشجوها درگير شدند. دانشجوها هم تا مي‌خوردند اونها را زدند.
توي BBC هم به اين خبر اشاره شده بود.

بعد از افطار، به محل كار يكي از دوستام رفتم، چون ماشين نداشت، با هم رفتيم كه برسونمش.
سر راه يك ضرب به خاتمي فحش مي‌داد. و من مجبور بودم كه فقط دفاع كنم.
اين دوستم سر انتخابات 2 خرداد، خودش را خفه كرده بود. حتي مادر و مادر بزرگش را كه تازه ساعت 7 شب از مسافرت با هواپيما رسيده بودند را از همون فرودگاه برده بودشون كه راي بدهند.
حدود 6-7 ماه قبل از انتخابات 18 خرداد، هر وقت با اون در مورد انتخابات صحبت مي‌كردم. مي‌گفت كه نبايد راي داد، و 1 سري حرف پشت سر آقاي خاتمي مي‌زد.
حدود 1 ماه مانده به انتخابات 18 خرداد، وقتي كه با اون صحبت مي‌كردم. 1 كم طرفدار خاتمي شده بود.
حدود 1 هفته قبل از انتخابات 18 خرداد، كار به جايي رسيده بود كه من را هم نصحيت مي‌كرد و دائم براي من دليل مي‌آورد كه چرا بايد توي انتخابات شركت كرد و ....
6 ماه بعد از انتخابات، فقط 1 كم احساس ناخشنودي از خاتمي مي‌كرد. كه نتونسته به همه حرفهايي كه قول داده، برسه.
2-3 هفته پيش، فقط مي‌گفت: محمد ...
امروز ديگه مجبور شدم دفاع كنم. مي‌دونم كه بيش از اندازه دفاع كردم. ولي لازم بود.
بعدش كه خداحافظي كردم، كلي سرم درد گرفت.
همه مي‌گويند كه خاتمي هيچ‌كاري نكرده،
ولي يك نفر نيست، كه بگه وقتي خاتمي اومد، هيچ‌كس به آينده اميد نداشت. و با اومدن او، مردم كلي اميد به زندگي پيدا كردند.
بيرون گود نشستن و هي گفتن لنگش كن، خيلي آسونه.
درسته كه خاتمي 20 ميليون طرفدار داشت.
ولي 20 ميليون طرفدار دمدمي مزاج، كه هر كدام از اونها، يك انتظار مخصوص به خودشون را داشتند. فقط 17 گروه و تشكل مختلف داخل نظام، از روحانيون مبارز گرفته تا كارگزاران، مشاركت و مجاهدين، طرفدار خاتمي بودند. بگذريم كه 2 - 3 برابر همين تعداد، گروه‌ها و تشكلهاي خارج از حاكميت بودند كه از آقاي خاتمي حمايت كردند.
طرفدارهاي خاتمي هر كدامشون، هر روز 1 خواسته داشتند، همهمه‌اي بين طرفدارهاي خاتمي بود كه نگو.
در مقابل، مخالفان خاتمي، همه مي‌دانستند با چه چيزي مخالفند، و بعد از مدتي كه از حالت شوك خارج شدند، تمام نيروشون را متمركز كردند.
...
ياد يكي از درسهاي كتاب فارسي چهارم دبستان افتادم.
پدري موقع مرگ، همه پسرهاش را دور خودش جمع كرد، و به هر كدام از اونها 1 چوب داد، بعد به پسرهاش گفت، اين چوبها را بشكنيد. پسرهاش خيلي راحت چوبها را شكستند. و به پدرشون گفتند كه شكستن اين چوبها كه كاري نداره :)، ما را مسخره كردي؟!!
بعد پدرشون يك دسته چوب به تعداد اونها دست پسر بزرگش داد و گفت: حالا اين را بشكون. پسر بزرگه هر چي زور زد، نتونست اون را بشكونه، دونه دونه برادرها اون دسته چوب را امتحان كردند. هيچ‌كدامشون نتوانستند، اون دسته چوب را بشكنند.
وقتي كه پسرها حسابي زور زدند و از نفس افتادنتد، پدرشون رو به اونها كرد و گفت: فرزندان من، اگر شما تنها باشيد،‌ خيلي راحت، مثل اون چوبهاي اولي خورد مي‌شيد. ولي اگر همه با هم دست به دست هم بديد. هيچ كس نمي‌تونه شماها را در هم بشكنه. هيچ‌كس :)
به اميد داشتن فردايي بهتر

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۱

ديشب عجب شبي بود. اولش نزديك 5 ساعت فقط وبلاگ خوندم. بعدش هم نشستم كلي خاطرات عقب مونده خودم را نوشتم. سحري خوردم و بازم نشستم نشستم. ساعت 6 صبح بود كه از خستگي بي خيال شدم و گرفتم خوابيدم.
بعضي از وبلاگهايي كه ديدم برام جالب بودند.
سايه، يك تولد تازه،آخرين قدمهاي يك محكوم به مرگ ،زن نوشت ،هيتلر،مريم گلي، سخني، ماهي سياه كوچولو ،دخترك سنگي،خاك غريب ،من و تنهايي ،بانوي ارديبهشت ، شوشو جان، زهرا ،خانم گل، گل كاغذي و ...
خيلي وقت بود كه يك دفعه اينقدر وبلاگ نخونده بودم.

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۱

سه شنبه
از قبل با بچه‌ها قرار گذاشتيم كه بريم كوه، سرماخوردگي من هنوز كاملا خوب نشده بود.
هوا ابري هست،‌ و بيرون نم نم باران مي‌آد.
2 تا از بچه‌ها گفتند كه نمي‌توانند بيان، يكي‌شون مهمان داشت، يكي ديگه هم بايد مي‌رفت دندان پزشكي.
ساعت 6 بود. كه زنگ شركت ما به صدا در اومد. گولي با 1 لباس آستين كوتاه پشت در بود. با اينكه قيافه‌اش يكم خسته نشان مي‌داد،‌ولي مثل هميشه 1 لبخند روي لبش بود. دقايقي بعد هولمز هم پيداش شد.
3 تايي راه افتاديم به سمت خانه اژدهاي شكلاتي،‌ كه قرار بود با خودش كيك بياره.
امشب اژدهاي شكلاتي، با اون كلاهي كه سرش گذاشته بود، 1 كم شبيه كلاه قرمزي شده بود.
وقتي رسيديم پاي كوه، يك بارون خيلي ريز مي‌آمد. از اون بارونها كه آدم متوجه آمدنش نمي‌شه، ولي بعد از مدتي تمام بدنش خيس خالي مي‌شه. چند دقيقه بعد غول تبتي هم پيداش شد. با اون چوب دستي، و اون باروني با حالش :)
5 نفري راه افتاديم به سمت بالا. اول كه راه افتاديم، فقط قصد داشتيم كه تا آخر راه آسفالته بريم.
هوا فوق‌العاده با حال بود. و همه جا را بوي بارون گرفته بود.
وقتي رسيديم دم ايستگاه اول، بارون 1 دفعه شدت گرفت. 5 تا چايي گرفتيم. ولي هيچ‌جايي زير سايبانها پيدا نكرديم كه بشينيم. 5 تايي رفتيم دور 1 ميز كه كنار 1 درخت بود ايستاديم و شروع كرديم به خوردن چايي و كيك‌هاي اژدهاي شكلاتي كه دقيقا‌ شبيه پيتزا بود.
موقع خوردن خنده‌ام گرفته بود. از تمام سر و كله‌ام همينطور آب مي‌چكيد. شده بوديم 5 تا موش آب كشيده، كه زير باران چايي و كيك مي‌خورديم. جاي 1 نفر خيلي خالي بود، اگر بود مي‌توانست كلي سر ما غر بزنه.
همچين كه خوردن چايي و كيك ما تمام شد، باران هم به طور كامل بند اومد.
هوا عالي بود. عاليتر شد :) دوست داشتم كه دستام را باز مي‌كردم و توي اون هوا پرواز مي‌كردم. به طرف بالاي كوه راه افتاديم. (پيش خودم گفتم كه اگر 1 موقع راه گلي بود برمي‌گرديم.) مسير خيلي خوب بود. اصلا هم گلي نبود. توي اين هوا هوس دويدن كرده بودم. 1 كم راه رفتنم را تند كردم. به بچه ها گفتم، شما آرام بياييد من مي‌رم و سريع بر مي‌گردم. 1 دفعه ديدم همه گفتند كه ما هم مي‌خوايم تند بيام :)
من و گولي از جلو و بقيه پشت سر ما شروع به تند رفتن كرديم.
جلو رستوران وسط راه كه رسيديم، يكي از بچه‌ها نفسش گرفت، گفت ديگه نمي‌تونم بالا بيام. نمي‌دونم چه حكمتي هست، كه هر كدام از بچه‌ها، دفعه اولي كه با ما مي‌ان، دقيقا جلو اين رستوران نفسشون مي‌گيره :)
از اين جا به بعد آرامتر به سمت بالا راه افتاديم. اون بالا دم چشمه، اولش 1 كم آب خورديم و بعد نشستيم. چون همه جا خيس بود. تبتي، كاپشنش را روي سكو انداخت و ما خيلي برادرانه روي اون نشستيم.
يكم كه خستگيمون در رفت راه افتاديم به سمت پايين، تبتي توي اون هوا حوس كايت سواري كرده بود، مي‌خواست با كايت از اون بالا بياد پايين. وسط راه يك جايي رسيديم كه از پايين كوه صداي جيغ و شادي چند تا دختر به گوش مي‌رسيد. هولمز گفت دوست دارم فرياد بزنم. و 1 فرياد بلند زد. صداش توي كوه پيچيد.
همه‌مون خوشمون اومد. با هم جمع شديم. و 1 فرياد بلند زديم. صدا به طرز وحشتناكي توي كوه پيچيد. همه مي خنديدم. خوشمون اومده بود. راه افتاديم به سمت پايين. ...
پايين كه رسيديم تصميم گرفتيم بريم شام بخوريم. 1 جايي تو ولنجك پيدا كرديم، رفتيم شام خورديم. كه غذاش خيلي خوب نبود.
موقع برگشتن هوا حسابي سرد شده بود. و ما هم كه لباس‌هامون خيس و خالي، حسابي يخ كرده بوديم.
توي راه برگشت، بعد از اين كه اژدهاي شكلاتي را پياده كرديم. يكي ديگه از وبلاگ نويسها را توي بزرگراه ديديم، كه به سمت خانه مي‌رفت. با بوق، چراغ از اون جلو زديم. و همونجوري با سر و چراغ، 1 سلام و عليك حسابي با اون كرديم.
وقتي شب آمدم خانه،‌احساس سبكي مي‌كردم، خيلي سبك شده بودم.
جاي چند نفر خيلي خالي بود.