(اين مطلب را ديشب نوشتم ولي دستگاهم هنگ كرد. ديشب حوصله دوباره نوشتن اين مطلب را نداشتم.)
امسال تقريبا نصف خانهها، تو كوچهمون چراغوني كردند. توي اين 22-23 سالي كه توي اين محل هستيم، سابقه نداشته كه هيچ وقت همسايهها خانههاشون را چراغوني بكنند. البته اون اوايل 1 همسايه حزباللهي داشتيم كه همون 2-3 سال اول، كوچه را چراغوني ميكرد. كه اونم يادمه جوانهاي كوچه از لجي كه نسبت به اون داشتند، لامپهاي مهتابي او را ميشكستند.
خلاصه به مادرم گفتم ميدوني،امسال چه خبره كه همسايهها از اول ماه شعبان همه چراغوني كردند. و ...
مادرم هم گفت: ميگويند امسال سال ظهور آقا هست. براي همين همسايهها ميخواهند ظهور اون را جشن بگيرند!!!!
به نظرم رسيد هر وقت كه مردم ما دچار مشكل بزرگ ميشوند و از همه جا درمونده ميشوند. به شدت فرهنگ انتظار بينشون گسترش پيدا ميكنه.
...
نميدونم كسي سريال سربداران يادش هست يا نه.
آخر هر قسمت، گروهي از افراد را نشان ميداد كه نقاره ميزدند و در غروب آفتاب يك اسب سفيد را با خودشون روي تپهاي ميبردند و اون بالا منتظر ظهور آقا ميشدند. (داستان سربداران بر ميگرده به زمان حكومت مغولها در ايران) اون موقع هم مردم منتظر بودند.
آيا شما هم منتظر نجات دهندهاي هستيد؟
آيا فكر ميكنيد، اگر نجات دهندهاي بيايد، تمام مشكلات ما حل خواهد شد؟
فكر ميكنيد ...
یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۱
شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۱
يك خبر جالب
يك جوان 24 ساله اهل كره جنوبي، بخاطر 88 ساعت بازي مداوم با كامپيوتر جان خود را از دست داد.
پليس ميگويد كه اين جوان در اين مدت نه چيزي خورده، و نه خوابيده بوده. پليس جسد اين جوان را توي توالت پيدا كرده.
اين بنده خدا، ديگه خيلي خوره كامپيوتر بوده.
يك جوان 24 ساله اهل كره جنوبي، بخاطر 88 ساعت بازي مداوم با كامپيوتر جان خود را از دست داد.
پليس ميگويد كه اين جوان در اين مدت نه چيزي خورده، و نه خوابيده بوده. پليس جسد اين جوان را توي توالت پيدا كرده.
اين بنده خدا، ديگه خيلي خوره كامپيوتر بوده.
جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۱
بالاخره كتاب را تمام كردم.
بعد از تلفن لباسم را پوشيدم كه برم ختم، همه كارهام را كه كردم. 1 دفعه چشمم افتاد به كتاب، پيش خودم گفتم: تا من اين كتاب را تمام نكنم از اتاق بيرون نميرم.
اين بود كه بيخيال ختم شدم، و نشستم كتاب را تا آخر خواندم.
آخر كتاب انجمن شاعران مرده، خيلي تلخ تمام شد.
بيشتر از همه از نولان بدم اومد (مدير مدرسه)،بعد از اون هم از پدر نيل كه با اين 1 دندگيش، پسرش را از دست داد.
در آخر هم از همه بيشتر دلم براي آقاي جان كيتينگ سوخت. واقعا حيف شد. و ...
در ضمن 1 قرار داشتم كه اونم به هم خورد. اين بود كه بازم بالاي كوه رفتم.
هوا خيلي خوب بود. فقط كوه 1 كم شلوغ بود.
در ضمن از اون بالا منظره تهران خيلي قشنگ بود.
و ...
بعد از تلفن لباسم را پوشيدم كه برم ختم، همه كارهام را كه كردم. 1 دفعه چشمم افتاد به كتاب، پيش خودم گفتم: تا من اين كتاب را تمام نكنم از اتاق بيرون نميرم.
اين بود كه بيخيال ختم شدم، و نشستم كتاب را تا آخر خواندم.
آخر كتاب انجمن شاعران مرده، خيلي تلخ تمام شد.
بيشتر از همه از نولان بدم اومد (مدير مدرسه)،بعد از اون هم از پدر نيل كه با اين 1 دندگيش، پسرش را از دست داد.
در آخر هم از همه بيشتر دلم براي آقاي جان كيتينگ سوخت. واقعا حيف شد. و ...
در ضمن 1 قرار داشتم كه اونم به هم خورد. اين بود كه بازم بالاي كوه رفتم.
هوا خيلي خوب بود. فقط كوه 1 كم شلوغ بود.
در ضمن از اون بالا منظره تهران خيلي قشنگ بود.
و ...
چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۱
امشب رفته بودم توي 1 مغازه خريد كنم، كه چشمم افتاد به تيتر يكي از روزنامهها كه روي پيشخون طرف بود.
تيتر روزنامه در مورد يك باند، صادرات دختر به خارج از كشور بود. :(
زير تيتر را كه خواندم، ديدم در مورد 3 تا دختر هم نوشته كه توي اين باند بودند و موقع خروج از كشور دستگير شدند، اونها هر كدام، به قيمت 5 ميليون تومان توسط خانوادهشون به اين باند فروخته شدند. و ...
توي دلم گفتم: ببين اين مشكلات اقتصادي، چه بلايي سر اين ملت آورده كه طرف، براي گذرون زندگيش دخترش را ميفروشه.
جالبه كه از اين معامله 2 طرف خوشنودند. پدر، مادر خوشحالند. بخاطر اينكه 1 نون خور كمتر دارند و سر اين كارشون يك پولي هم بدست ميآوردند.
دختره هم خوشحاله، چون ديگه مجبور نيست، توي خانه بمونه و سركوفت خانواده را بشنوه. از طرفي، 1 كم وضعيتش (حداقل از نظر ظاهر) بهتر ميشه. و ...
وضعيت بچههاي خياباني هم اصلا خوب نيست. يكسري از اونها حاضرند براي خوردن 1 ساندويچ خودشون را تسليم كنند. :(
پ.ن. ياد فيلم مالنا افتادم. :((
اين هم يك گزارش، در مورد همين قضيه.
تيتر روزنامه در مورد يك باند، صادرات دختر به خارج از كشور بود. :(
زير تيتر را كه خواندم، ديدم در مورد 3 تا دختر هم نوشته كه توي اين باند بودند و موقع خروج از كشور دستگير شدند، اونها هر كدام، به قيمت 5 ميليون تومان توسط خانوادهشون به اين باند فروخته شدند. و ...
توي دلم گفتم: ببين اين مشكلات اقتصادي، چه بلايي سر اين ملت آورده كه طرف، براي گذرون زندگيش دخترش را ميفروشه.
جالبه كه از اين معامله 2 طرف خوشنودند. پدر، مادر خوشحالند. بخاطر اينكه 1 نون خور كمتر دارند و سر اين كارشون يك پولي هم بدست ميآوردند.
دختره هم خوشحاله، چون ديگه مجبور نيست، توي خانه بمونه و سركوفت خانواده را بشنوه. از طرفي، 1 كم وضعيتش (حداقل از نظر ظاهر) بهتر ميشه. و ...
وضعيت بچههاي خياباني هم اصلا خوب نيست. يكسري از اونها حاضرند براي خوردن 1 ساندويچ خودشون را تسليم كنند. :(
پ.ن. ياد فيلم مالنا افتادم. :((
اين هم يك گزارش، در مورد همين قضيه.
اشتراک در:
پستها (Atom)